September 11, 2004

LoVe StORy

همیشه تو دلم بود . خیلی وقتا بهش فکر می کردم ، همه می گفتن اینجوری خودت رو داغون می کنی ، اعصابت خراب میشه ، می گفتن ولش کن ، هم خودت رو رها کن هم اونو ، نمی تونستم هر وقت بهش فکر می کردم یه درد عمیق تو بدنم می پیچید ، یه حس خیلی بد انگار می خواستم بخشی از خودم رو جدا کنم .... آخه اونم بخشی از من بود درسته مال خود خودم نبود ولی بالاخره با من بود ........
نمی دونستم چی کار کنم ....اگه ولش نمی کردم خودم داغون می شدم .... اگه هم ولش می کردم واقعا سخت بود ... واسه خودم که سخت بود هیچی واسه اطرافیانم هم سخت بود ........ هر چی مب گفتم پس خودتون چی .... می گفتن عیبی نداره ...... خواستم رهاش کنم که خودم هم رها شم ولی دلم براش تنگ میشد ....... کجا ازش جدا می شدم آخه ....... یه جایی می خواستم که هیچ کس نباشه ... فقط من باشم و اون ... که راحت ازش خدافظی کنم ......... راحت از هم جدا شیم ......
دیگه تصمیمم رو گرفتم ........ باید ولش می کردم ....... رفتم واسه خودم چایی ریختم ... می خواستم یکم اعصابم آروم شه ....... یکم نبات هم رو میز تو قندون بود اونو هم برداشتم انداختم تو چاییم ........ خیلی عصبی شده بودم ...... تند تند چاییم رو هم می زدم ........ یهو تصمیمم جدی تر شد ....... لیوان رو بردم بالا و تا ته چایی رو خوردم .......
مانتو و روسری رو برداشتم زدم بیرون ...... می خواستم واسه آخرین بار بهش فکر کنم ..... راه رفتم ... راه رفتم ..... راه رفتم ...... دیگه واقعا داشت دیوونم می کرد .... همه بدنم درد گرفته بود ........ رسیدم خونه ..... رفتم تو دستشویی ........ و لش کردم ..............
اون لحظه یه دردی همه جای بدنم رو گرفت .... دلم درد گرفت ...... ولی بعد آروم شدم ......
از دستشویی اومدم بیرون ........ حالا همه اونایی که بهم می گفتن ولش کن عصبانی بودن و می گفتن چرا ولش کردی .... منم گفتم واسه دل خودم ولش کردم ......... ولی می دونم باز این ماجرا تکرار میشه ..................


دیشب آب گوشت خوردم ........ باز میاد سراغم ......

Posted by Saghariii at September 11, 2004 9:52 AM
Comments

loooooooooooooooool
???kob to naro soraghesh chi karesh dari hei miri soraghesh

Posted by: khafan at September 11, 2004 10:33 AM

...؟!

Posted by: NoBody at September 11, 2004 11:18 AM

خاك تو سرت اولش چه فكرا كه نكردم
خودت كه مي دوني چه فكري رو مي گم

Posted by: seriii at September 11, 2004 11:41 AM

اي مردشور قيافه قناستو ببرن ... حالمو بهم زدي ...

Posted by: رضا موتوری... at September 11, 2004 4:23 PM

راستش اين لعنتي سراغ همه مياد!!!ول كن هم نيست

Posted by: nader at September 11, 2004 6:47 PM

خيلي فلسفي بود! :)

Posted by: فانی at September 11, 2004 9:43 PM

تو چقدر عجيبي

Posted by: arvin at September 12, 2004 1:04 AM

واقعا كه !!!!!!!!

Posted by: elham - bi nam at September 12, 2004 2:04 AM

بع قول خودت : خاك تو سر خرت كنن

Posted by: tannaz at September 12, 2004 9:04 AM

به نظر خودت الان بايد چي بگم؟

Posted by: x at September 13, 2004 12:09 PM

سلام..عید شما مبارک...منم ديشب آبگوشت خوردم...
وبلاگ قشنگی داري..لطفا يه سر به ما بزن ... وبلاگ من در مورد کشتی است.يه نظر در مورد وبلاگم بده ...
موفق باشی .یا حق...

Posted by: مهدی at September 13, 2004 2:40 PM

بازم خوبه خودتو به دست شويي رسوندي!! وگرنه...

Posted by: علی at September 13, 2004 3:28 PM

خْْْْيلي خري منو باش كه نشستم همشو خوندم كلي هم دلم واست سوخت الحق كه خري ببخشيدا

Posted by: nili at September 13, 2004 3:53 PM

من و بگو كه اولش گوول خوردم!

Posted by: ژینوس at September 13, 2004 11:11 PM

سلام! حالا ول كردن و غم دوري به كنار ... ملامت بقيه خيلي سخته! ... خيلي باحال بود!

Posted by: Alius Maximus at September 13, 2004 11:22 PM

خرم هستيا

Posted by: PASHA at September 15, 2004 12:55 AM

((((((((((:
خيلي خوب همه رو گذاشتي سر كارا !!!!!!! ايول

Posted by: arta at September 15, 2004 12:28 PM

بابا من كورم ! مي دونستم دير يا زود لو ميده منو گفتم خودم اعتراف كنم ! داستان داره !!! ...

Posted by: سينا at September 15, 2004 6:50 PM

بعد از چند روز هنوز اثرش مونده ؟

Posted by: الهام - بی نام at September 16, 2004 1:27 AM

با سلام.......همه چيز يه راه ساده براي حل كردن داره كه براي رسيدن به اون بايد خودتو بكشي پس بهتره كه تا همه چيز شيرينه تا توي اوجي خودتو بكشي كه فردا هم حالي به احوالت برسه و هم شرمنده ي خودت نشي من خودم دارم همين راهو ميرم!!!!

Posted by: Sajjad at September 16, 2004 3:42 PM

اه اه اه اه! مرتيكه بي لياقت!!!!! ادم نميشي تو؟؟؟؟؟

Posted by: ماهي دودي at September 16, 2004 4:43 PM

هيچي ديگه حرفي واسه گفتن نمونده من واقعا لذت ميبرم فقط...

Posted by: Harry Potter at September 18, 2004 1:40 PM

چي بگم آآآآآآآآآآآآآآآآي ي ي چي بگم .دلم تنگه

Posted by: Amir at September 18, 2004 8:04 PM

بابا تو ديگه آخرشي....
فكر نميكردم توي پرت و پلا آدماي فرهيخته اي مثل تو پيدا بشن
اي ي ي ي ي ي ول!

Posted by: گرگ بارون ديده at November 7, 2004 9:48 PM