خواستم برم سریعترین راهش تیغ بود .... تیغو برداشتم ، گذاشتم رو مچ دستم .... دستم می لرزید ، تو یه لحظه تیغ رو رگم فشار دادم ... خون تو صورتم پاشید چشمام پر خون شده بود ، دستم درد می کرد می خواستم گریه کنم ولی نتونستم ، تیغ از تو دستم افتاد ، افتادم رو زمین ......
سردم بود ، داشتم می رفتم بالا ، نگای پایین کردم همرو می دیدم اون پایین تو حموم بودن .... مامان بابا .... داشتن داد می زدن ولی نمی فهمیدم چی می گن ، من تو بغل یه آقایی بودم لباس سفید تنش بود فک کنم دکتر بود نه شایدم پرستار بود ......گذاشتم رو برانکارد هی می زد تو گوشم ( عجب آدم خری بودا ) بهم آمپول زد ( چقد زورش می گرفت اگه می فهمید من اصلا درد آمپولش رو حس نمی کنم ) ......... ماشین راه افتاد ....رسیدن بیمارستان ، منو با تخت بردن تو ..... یه دکتر اومد بالای سرم یه دست بهم زد ........ و گفت دیر شده .......
رومو کردم اون بر دیگه نمی خواسم ببینم .... صدای مامان رو می شنیدم ....... دلم براش تنگ شده بود .......................... تموم شد .........
من نميگم كيم تو كف بموني
Posted by: Babak at September 30, 2004 11:35 AMسلام ساغر جونم نميدونم چي بگم اما ما هممون يه زماني به آخر خط مي رسيم اصلا واسه همينه كه نفس مي كشيم ... زندگي مي كنيم .... انتظار مي كشيم .... اما مهم اينه كه اخر خط چه جوري باشه و چه جوري تموم بشه يا تمومش كني . تا بعـــد / سپــيــده
( راستي مــــــــــن اول شـــــدم ) بالاخره تونستم اول بشم البته در مورد ديدن نوشته هاي تو
ايول ديگه داري مردي خدا بخواد ؟ !!!
Posted by: Babak at September 30, 2004 11:43 AMمردي ؟ پس اين كي بود من صبح ديدم ؟
Posted by: elham - bi nam at September 30, 2004 12:36 PMقشنگ بود يجورايي;)
Posted by: Harry Potter at September 30, 2004 01:25 PMاوووو
چقدر سكسي . واقعا من مردم
ميدونستي من خون ببينم قش ميكنم؟؟!! ( آز آدامايي كه ميشناسنم بپرس)
جالب بود باريكلا جدي جدي توپترين مقالت بود ساغر
كم كم داري عاقل ميشي
به من هم يه سري بزن خاله
حيف كه تكراري بود ...
Posted by: FreeLife at September 30, 2004 03:33 PMچه باحال مردی!
Posted by: حامین at September 30, 2004 03:48 PMخوش به حالت...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
Posted by: nana at September 30, 2004 03:56 PMوای خدا یعنی میشه از این چیزا نباشه؟ .دیگه کسی از این کارا نکنه؟ (میدونم نمیشه .اما عجب حسیه سرد و سبک)
Posted by: امیر at September 30, 2004 04:49 PMنمير ساغر جون هنوز جووني حيفه!
Posted by: nader at September 30, 2004 09:28 PMنههههههههههههه اي عشق من چرا خودت رو مردي!
Posted by: ماهي دودي at September 30, 2004 11:43 PMمن كه جراتشو ندارم !!!
Posted by: سينا at October 1, 2004 01:40 AMآخي...
دختر خوبي بود...
ولي دلم بيشتر واسه كسي كه قرار رو شون اش بزاره و ببر چالت كونه و گوركنه دلم مي سوزه...
اگه گفتي چرا :)
چه آسون تموم شد؟!
Posted by: صورتک at October 1, 2004 02:27 AMتو جهنم مي بينمت
Posted by: kamran at October 1, 2004 11:26 PMوای چه راحت من این روش رو امتحان نکرده بودم تا حالا!
Posted by: رضا at October 2, 2004 12:02 AMجالب بوووووووووووووود .
Posted by: I_R_A_Navid at October 2, 2004 05:13 PMسلام همشهري جوووون...حالا مردي يا نه
Posted by: fati at October 3, 2004 10:17 AMto ye sabk e neveshtan e bahali dari, ein taaneh zadanhat hesabi herfeheieh, ein behtarin maghalat bood ke tahala khoondeh boodam harchand az mozoosh khaili khosham naoomad. faghat nemidoonam chera ro einjoor neveshtanha bishtar mayeh nemizari.
Posted by: Ahmad at October 3, 2004 06:50 PMبي جنبه!!!! بودي حالا.....!
Posted by: الیاس at October 4, 2004 08:22 AMيعني الان اون دنيايي/ مردن خيلي خوبه
Posted by: salaman at October 4, 2004 09:49 AM؟؟؟؟؟؟؟ساغرررررر ترسيدم م م م م م م م م م
Posted by: قارچ سوخاري-كچاپ at October 4, 2004 11:52 AMسلام
واقعا لحظه مردن چگونه است؟ توي رشته هاي فني، از يك اپسيلون قبل و يك اپسيلون بعد، زياد حرف مي زنند.
اما اين موضوع : يك ثانيه قبل از مرگ و يك ثانيه بعد از مرگ؟!!!!
حيف كه نمي توان از آناني كه تجربه اش را كرده اند، پرسيد.
شايد همين تجربه فانتزي شما، صورتي واقعي نيز داشته باشد.
بهر شكل قشنگ بود. من كه لذت برم.
اميدوارم به اين زودي ها نه شما و نه هيچكس از آشنايان به اين تجربه ها نرسيد.