September 30, 2004

" END "

خواستم برم سریعترین راهش تیغ بود .... تیغو برداشتم ، گذاشتم رو مچ دستم .... دستم می لرزید ، تو یه لحظه تیغ رو رگم فشار دادم ... خون تو صورتم پاشید چشمام پر خون شده بود ، دستم درد می کرد می خواستم گریه کنم ولی نتونستم ، تیغ از تو دستم افتاد ، افتادم رو زمین ......
سردم بود ، داشتم می رفتم بالا ، نگای پایین کردم همرو می دیدم اون پایین تو حموم بودن .... مامان بابا .... داشتن داد می زدن ولی نمی فهمیدم چی می گن ، من تو بغل یه آقایی بودم لباس سفید تنش بود فک کنم دکتر بود نه شایدم پرستار بود ......گذاشتم رو برانکارد هی می زد تو گوشم ( عجب آدم خری بودا ) بهم آمپول زد ( چقد زورش می گرفت اگه می فهمید من اصلا درد آمپولش رو حس نمی کنم ) ......... ماشین راه افتاد ....رسیدن بیمارستان ، منو با تخت بردن تو ..... یه دکتر اومد بالای سرم یه دست بهم زد ........ و گفت دیر شده .......
رومو کردم اون بر دیگه نمی خواسم ببینم .... صدای مامان رو می شنیدم ....... دلم براش تنگ شده بود .......................... تموم شد .........

Posted by Saghariii at September 30, 2004 11:23 AM
Comments

من نميگم كيم تو كف بموني

Posted by: Babak at September 30, 2004 11:35 AM

سلام ساغر جونم نميدونم چي بگم اما ما هممون يه زماني به آخر خط مي رسيم اصلا واسه همينه كه نفس مي كشيم ... زندگي مي كنيم .... انتظار مي كشيم .... اما مهم اينه كه اخر خط چه جوري باشه و چه جوري تموم بشه يا تمومش كني . تا بعـــد / سپــيــده
( راستي مــــــــــن اول شـــــدم ) بالاخره تونستم اول بشم البته در مورد ديدن نوشته هاي تو

Posted by: sepideh at September 30, 2004 11:36 AM

ايول ديگه داري مردي خدا بخواد ؟ !!!

Posted by: Babak at September 30, 2004 11:43 AM

مردي ؟ پس اين كي بود من صبح ديدم ؟

Posted by: elham - bi nam at September 30, 2004 12:36 PM

قشنگ بود يجورايي;)

Posted by: Harry Potter at September 30, 2004 1:25 PM

اوووو

چقدر سكسي . واقعا من مردم

ميدونستي من خون ببينم قش ميكنم؟؟!! ( آز آدامايي كه ميشناسنم بپرس)

جالب بود باريكلا جدي جدي توپترين مقالت بود ساغر

كم كم داري عاقل ميشي

به من هم يه سري بزن خاله


Posted by: esin3m at September 30, 2004 3:12 PM

حيف كه تكراري بود ...

Posted by: FreeLife at September 30, 2004 3:33 PM

چه باحال مردی!

Posted by: حامین at September 30, 2004 3:48 PM

خوش به حالت...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Posted by: nana at September 30, 2004 3:56 PM

وای خدا یعنی میشه از این چیزا نباشه؟ .دیگه کسی از این کارا نکنه؟ (میدونم نمیشه .اما عجب حسیه سرد و سبک)

Posted by: امیر at September 30, 2004 4:49 PM

نمير ساغر جون هنوز جووني حيفه!

Posted by: nader at September 30, 2004 9:28 PM

نههههههههههههه اي عشق من چرا خودت رو مردي!

Posted by: ماهي دودي at September 30, 2004 11:43 PM

من كه جراتشو ندارم !!!

Posted by: سينا at October 1, 2004 1:40 AM

آخي...
دختر خوبي بود...
ولي دلم بيشتر واسه كسي كه قرار رو شون اش بزاره و ببر چالت كونه و گوركنه دلم مي سوزه...
اگه گفتي چرا :)

Posted by: NoBody at October 1, 2004 1:51 AM

چه آسون تموم شد؟!

Posted by: صورتک at October 1, 2004 2:27 AM

تو جهنم مي بينمت

Posted by: kamran at October 1, 2004 11:26 PM

وای چه راحت من این روش رو امتحان نکرده بودم تا حالا!

Posted by: رضا at October 2, 2004 12:02 AM

جالب بوووووووووووووود .

Posted by: I_R_A_Navid at October 2, 2004 5:13 PM

سلام همشهري جوووون...حالا مردي يا نه

Posted by: fati at October 3, 2004 10:17 AM

to ye sabk e neveshtan e bahali dari, ein taaneh zadanhat hesabi herfeheieh, ein behtarin maghalat bood ke tahala khoondeh boodam harchand az mozoosh khaili khosham naoomad. faghat nemidoonam chera ro einjoor neveshtanha bishtar mayeh nemizari.

Posted by: Ahmad at October 3, 2004 6:50 PM

بي جنبه!!!! بودي حالا.....!

Posted by: الیاس at October 4, 2004 8:22 AM

يعني الان اون دنيايي/ مردن خيلي خوبه

Posted by: salaman at October 4, 2004 9:49 AM

؟؟؟؟؟؟؟ساغرررررر ترسيدم م م م م م م م م م

Posted by: قارچ سوخاري-كچاپ at October 4, 2004 11:52 AM

سلام
واقعا لحظه مردن چگونه است؟ توي رشته هاي فني، از يك اپسيلون قبل و يك اپسيلون بعد، زياد حرف مي زنند.
اما اين موضوع : يك ثانيه قبل از مرگ و يك ثانيه بعد از مرگ؟!!!!

حيف كه نمي توان از آناني كه تجربه اش را كرده اند، پرسيد.
شايد همين تجربه فانتزي شما، صورتي واقعي نيز داشته باشد.
بهر شكل قشنگ بود. من كه لذت برم.
اميدوارم به اين زودي ها نه شما و نه هيچكس از آشنايان به اين تجربه ها نرسيد.

Posted by: مازیار at October 6, 2004 6:48 PM