می گویند با عشق است که انسان زندگی کردن را کامل می فهمد ، ولی من عشق را نمی خواهم ، اصلاً نمی خواهم به کسی عشق بورزم ، نمی خواهم کسی به من عشق بورزد ، فقط می خواهم گاه گاهی که از عالم برزخ به دوزخ می روم بتوانم آنرا برای کسی باز گو کنم ، بتوانم بگویم که در دوزخ بر من چه گذشت ... با هر کس حرف می زنم باید هزاران فکر بکنم که این را به او بگویم او به که می گوید ؟؟ آیا بر علیه من از آن استفاده می کند ؟؟ آيا همه جا پخش می کند ؟؟ اصلا نمی توانم با کسی سخن بگویم ... هر وقت احساس کردم با کسی صمیمی هستم و با او حرف زده ام بعدش دیده ام که حرفهای مرا جایی و برای افرادی بازگو کرده است .... کاش مثل دوران بچگی مشکلاتم را با عروسکهایم در میان بگذارم ... این گونه فرق موجود جان دار و بی جان در چیست ؟؟ من که نمی دانم ... گاهی اوقات بی جان ها از جان دارها دوست داشتنی تر می شوند ........
گاهی اوقات افکارم مرا در بر می گیرد ، مانند حالا ، گفتنی ها بسیار در سر دارم ولی نمی توانم آنها را روی کاغذ بیاورم و اگر نیاورم این من هستم که ضربه می خورم . اعصابم به قدری مشوش است که نمی توانم تمرکز کنم از نوشته ام پیداست ، تکه تکه سخن گفته ام . از هر جا سخنی بر زبان آورده ام خودم هم نمی دانم چه می خواهم ..... اگر بی جان بودم مجبور نبودم بدون آنکه خنده ای داشته باشم بخندم ...بدون اینکه حرفی داشته باشم حرف بزنم ... می خواهم بالا بروم جایی که همه را از بالا مانند میکروبی ببینم یا نه جایی که اصلا کسی را نبینم ... آنجا با خودم فکر کنم با خودم حرف بزنم با خودم بخندم ... چقدر مزخرف گفته ام .... آنقدر مغزم پر شده است که فقط برای خالی کردن مقداری از آن دست به نوشتن زده ام .... ولی حالا بهتر که نشدم هیچ بدتر هم شده ام ... نفسم را در سینه حبس کرده ام ... کاش آنرا بیرون نمی دادم تا بمیرم ............
...
سلام ساغر جون .....
نوشته ساده و معمولي بود ولي از دل برخاسته بود ...
من نوشته هايي رو كه از دل بلند ميشه رو دوست دارم...
اين جور نوشته ها نبايد حتما رمانتيك و احساساتي باشن ....
همين كه خيلي راحت بگي كاش کاش مثل دوران بچگی مشکلاتم را با عروسکهایم در میان بگذارم
اره عزيز به همه حرفات موافقم ...
منم گاهي وقتا برا همين دست به نوشتن ميزنم ولي بازم فايده نداره بدتر ه ميشم ...
راستي اگه خواستي من ميتونم حرفاتو گوش كنم و به كسي نگم همونطور كه تو حرفامو گوش كردي و به كسي نگفتي ...
گاهي وقتا بايد عروسك شد و فقط به حرفاي صاحب عروسك گوش كرد ...
و گاهي بايد سكوت كني تا صداي فرياد رو بشنوي ....
واقعا با نوشتت موافقم ....
سربلند و پيروز باشي ...
Posted by: Mr.Lover at May 14, 2005 12:13 AMـــلام
من به اين نتيجه رسيده بودم كه بايد فرياد بزنم. ولي يه فرياد توي وجودم! فريادي بي صدا! طوري كه از درون منفجر بشم!
ولي نشد!!!!!
براي شنيدن گوشتريم تا براي بازگفتن ، زبان .
Posted by: vahidoo at May 14, 2005 1:31 AMسلام !
نگران نباش! اين حالتي كه داري فقط براي تو پيش نمياد.
يه چيز طبيعيه
بهش لبخند بزن
امتحان كن!
............
Posted by: Bahman at May 14, 2005 11:24 AMسلام...بعضي وقتا آدم اين جور چيزا رو كه ميبينه دوست داره بره يه جايي كه تنها باششه و داد بزنه....داد بزنه ولي كسي صداش رو نشنوه....بعضي وقتها هم آدم نميتونه خودش رو نگهداره حرفاش رو به يه آدم بي ربط كه ميبينه ميزنه....البته فكر كنم آدماي بي ربط خيلي وقتا راز نگهدارتر از آدماي با ربط ميشن.....خدانگهدار
Posted by: Ata at May 14, 2005 3:07 PMآدم دلش كه ميگيره اگه همصحبت پيدا كنه هم باز دلش گرفته است. همون بهتر كه با كاغذ (و البته در اينجا با صفحه وب) درد دل كني.
اما حالا خودمونيم. راستشو بگو. تو جدن گاه گاهي به دوزخ و برزخ هم ميري؟ دادش دست مارم بيگير ببينيم اونورا چه خبره
///لام به وبلاگ شما لينكيديم
Posted by: ديار at May 14, 2005 5:27 PMاگه يه بار تو عمرت چرت و پرت نگفتي همين نوشته بود
Posted by: amir at May 14, 2005 5:37 PMتنها موجودات مطمئن براي حرف زدن همون عروسكها هستند........
Posted by: man at May 14, 2005 5:55 PMسلام
اينم واسه خودش درديه ولي ناراحت نباش تقريبا هممون توي اين درد مشتركيم فقط راه حل هامون فرق داره ...
اگه نمي توني اينجا بنويسي توي دفترچه محرمانه واسه خودت بنويس و جايي بذارش كه دست كسي به اون نرسه ...
Posted by: Saeed at May 14, 2005 7:40 PMمیدونی ساغر جونم باید اینها برای تو تجربه بشه
نباید از بدست آوردن این تجربه ها ناراحت باشی بلکه خوشحال باشی
چون این راه زنرگی ما آمهاست و باید این رو بدونی که هیچ تجربه ای به سادگی بدست نمیاد.
گاهي اوقات دلم ميخواد فقط کسي باشد که بشيند و حرفهايم را گوش دهد... ولي خيلي اوقات زياد کسي نيست..!
Posted by: sara at May 15, 2005 8:29 AMسلام خانوممممم به جون خودم ديرم شده بايد 9/30 خونه مامانجونم باشم الانه 10 بابام خفم مي كنه فقط مصباح عادت داره كلا به خودش چيز بگه (الكي)به آفتابگردون بوده !خيلي هم خوشحالم كه پست قبليم هم خوندي مرسي در حال حاضر هم دارم بستني مي خودم داره آب مي شه مي خونم بلاگت رو ولي به خدا ديرم شدههههههه
Posted by: aida at May 15, 2005 9:54 AMااااااا شيرازي هستي؟به خدا كلي ذوق كردم///////
Posted by: aida at May 15, 2005 9:55 AMسلام ساغر جون .....خوبی.مرس به سر زدی.به همشهری هم که هستیم.موفق باشی
Posted by: دخترک at May 15, 2005 5:14 PMسلام ساغر جون .....خوبی.مرس به سر زدی.به همشهری هم که هستیم.موفق باشی
Posted by: دخترک at May 15, 2005 5:15 PMبا حال بود ممنون كه سر زدي
Posted by: فری at May 15, 2005 5:55 PMنه اون کس مامانم نیست.مامانم اصلا قابل توصیف نیست
Posted by: مهدي at May 15, 2005 11:06 PMراستی جلوی باغ ارم دیدمت .نمیدوم دقیقا کی
Posted by: مهدي at May 15, 2005 11:07 PM
وای بر این افکار که قائدگی مان شده! .... .
واي به حال آنكس كه عاشق شما بشود
Posted by: روان پريش at May 16, 2005 11:06 AMنمي دونم چي بگم...حرفات درست .. ولي زود هم نبايد قضاوت كرد!
Posted by: tosan at May 16, 2005 12:22 PMسلام ساغری وبلاگت یادش به خیر مرسی خانومی بهم سر زدی خوب حالا چرا می زنی؟ این قصه سر دراز دارد خانومی سوالتو باید کامل جواب بدم اما می دونی...مرا کفنی اگر بود.....یک نگاه لیلی می کردم و ....می مردم...حرف ها حتی هنوز هم ابتذال واژه ها یند هنوز ملنده تا دقایق سرخ ...یا حق
Posted by: علي همون عاشق هميشه at May 16, 2005 8:15 PMسلام...وبلاگ زيبايي دارين ..همچين چرت و پرت هم نميگي ها...در كل زيبا بود...خوشحال ميشم به من هم سر بزنيد....موفق باشي دوست خوبم...باي
Posted by: mary at May 16, 2005 10:26 PMشما رو نمیدونم ولی من شما رو میشناسم...÷ارسال رفتیم کوه با مطرود و بدون شرح و ....... . شما نیومدین تا بالا بعدشم رفتیم چمران . درسته؟
Posted by: مهدي at May 16, 2005 11:09 PMfishing
fly fishing
ice fishing
bass fishing
alaska salmon fishing
alaska fishing
http://fishing.pedronetwork.com
نميري حوصله جنازه كشي نداريما!
Posted by: YALDA at May 17, 2005 2:35 PMدلم ميخواد ديگه بميرم!
Posted by: pishikhanum at May 17, 2005 3:04 PMو عشق جايي است براي دوست داشتن..براي مردن ! به منم سر بزنيد
سلام...آخه دختر خوب. دلت مياد اسم اينا رو چرت و پرت بذاري...
از خودت اينا رو ميگي...؟اگه ناشر بودم حتمن چاپشون ميكردم!!!
مرسي كه منو از ياد نبردي همشهري...
سلام خوبي.دو تا ضرب المثل بهت ميگم گوش كن.
1-همه كساني كه با تو ميخندند دوستان تو نيستند
2-كسي كه به خاطر عشق زندگي ميكند بايد در اندوه بسر برد.
منم انقد مغزم خالیه که نوشتنم نمیاد
Posted by: arash at May 18, 2005 10:42 AMبايد تا كجا رفت را نمي دانم.اما شايد...تنها شايد وقتي كه گوشه يك باغچه...طاقچه...يا هر چه نفسهايمان ايستادند....چيزي را فهميد...شايد!
گشتيم نبود...نگرديد پيدا نمي كنيد!
سلام ساغر جان. هنوز هم كسايي پيدا ميشن كه بشه بهشون اعتماد كرد شايد تعدادشون كم نباشه . فقط مهم اينه كه اونا رو بشناسي. اونا لزوما آدماي بزرگي هستن. ايام به كام.
Posted by: آفساید at May 21, 2005 4:46 AM"در جستجوي كسي هستم كه حرفهايم را بشنود "
"می خواهم بالا بروم جایی که همه را از بالا مانند میکروبی ببینم یا نه جایی که اصلا کسی را نبینم ... "
"اشك ريختن را هم فراموش كرده ام .... "
" حداقل نمی تواند اشک هایم را به مسخره بگیرد ..."
"من بر سر سنگ قبرش می نشینم و می خندم ..."
"و من حيواني از حيوانات جنگل .... حيواني حرامزاده..."
"آنقدر به خدا نزدیک شدم ، که از او گذشتم "
" گفتنی ها بسیار در سر دارم ..."
"یُبوست فکری گرفتم .... شایدم یُبوست مغزی .... "
.....
اين همه تناقض " چرت و پرت نويس " از كجا آمده ؟! جز يك مغز فلج و مبتذل ... گه بزند هر چه آدم لوس و ننر و بي ادب را ...
يك آدم معمولي
مدير بيكار آپ تو ديك شده است!
salam saghar
khoobi?....
manam hamoon chesh khoshkele
ye weblog zadam
boro bebin
bayad komakam koni
bye