مي خواهم خود را از لجنزار بيرون بكشم .... پاهايم گير كرده است ... پاهايم را مي گذارم و خود را بيرون مي كشم ... دستانم گير كرده است ... دستانم را مي گذارم و خود را بيرون مي كشم ...... قلبم گير كرده است .... قلبم را مي گذارم و خود را بيرون مي كشم ...... گوشهايم گير كرده است ... گوشهايم را مي گذارم و خود را بيرون مي كشم .... لبهايم .... جشمانم ..... همه را در لجنزار مي گذارم و خود را بيرون مي كشم ...... .... از لجنزار بيرون آمدم ..... ولي خاطراتم .... افكارم ..... ذهنم ..... هم با من بيرون آمدند ....... باز در لجنزار گير كرده ام .............
اول
كسي تا حالا بهت گفته قشنگ مينويسي. فحش ها رو فاكتور بگيريم ميشه گفت عالي مينويسي...
Posted by: غریبه at May 28, 2005 01:45 AMدرود
واقعا عالي نوشتي . لجنزاري كه اكثر ما توش گير كرديم و " نمي خوايم " كه از بيرون بيايم.
موفق باشي
Posted by: Muhammad at May 28, 2005 04:30 AMاگه بی مقاومت تو لجن فرو بریم خیلی راحتتریم! مرگ یه بار شیون یه بار. دست و پا زدن هیچ سودی نداره
Posted by: آفساید at May 28, 2005 04:34 AMسعي نكن كار هاي غير ممكن انجام بدي .
Posted by: Bahman at May 28, 2005 11:17 AMواقعاَ ...از يه لجن زار در ميايم و فكد مي كنيم راحت شديم
ولي واقعيت اينه كه افتاديم تو يه لجن زار ديگه
سلام.مرسی خیلی خوشکل مینویسی
Posted by: مهدي at May 28, 2005 02:31 PMدر ضمن خواستن توانستن است
Posted by: مهدي at May 28, 2005 02:32 PM///لام ... همش كه يه چيزش گير مي كنه ! پس بهتره خيلي خسته نكنيم خودمونو و بزاريم توي لجنزار حالشو ببره !
Posted by: ديار at May 28, 2005 06:54 PMاگه تن آدم تو لجنزار باشه طوري نيست... قلبتو بكن و از لجنزار دورش كن. خودت چيزي جز قلبت نيستي.
Posted by: pirefarzaaneh at May 28, 2005 08:14 PMار بعضي لجنزارها بيرون نياييم بهتره..........
Posted by: man at May 28, 2005 08:36 PMباز ديگه چرا؟
.
.
يه برنامه بزار من خودم ميكشمت بيرون!
راستي كلاس فرانسه تموم شد؟
هم میهن گرامی،سایت زیر را با تفكر بخوانید و سپس با ارسال و چاپ اعلامیه های مربوطه بین دیگر میهن دوستان ایرانی ،بدینوسیله گامی مثبت در جهت ازادی ایران و ایرانی از چنگال بیگانگان عرب مسلك برداشته و با باوری محكم به ایرانی سربلند با اینده ای پر افتخار،مشتی جانانه به دهان اخوندهای ایرانی سثیز و زن ستیز بزنیم . پاینده ایران و نا بود باد اهریمنان سیه دل و بد اندیش جنایت كارl .
http://www.geocities.com/ramtini/ettehad.html
اي بابا ما يك مرغ خورديم هزار حرف درامد برامون كجايي كه بعضيا ماكسيما خوردن بازم اشتها دارن! مرسي كه امدي فقط بگو از كجا منو پيدا كردي؟
در ضمن ميشه از لجنزار بيرون اومد اگه به ديد بد ببيني همه ما در لجنزاريم
و اگه مثبت ببيني اصلا لجنزاري وجود ندارد
آن وعده ی ديدار ِ در فراسوی ِ پيکرها؟
تو اگر بخواي ميتواني...
Posted by: sara at May 29, 2005 01:31 PMسلام!اول اين كه لجنزار رو ول كن بخوايم فكر كنيم خيلي از اين لجنزار ها دور ما هست!نظر تو تو بلاگ مصباح خوندم!نمي دونم ولي در نظر بگير يه فاحشه بياد اونو بخونه شايد يه جورايي دلش بگيره!
Posted by: aida at May 30, 2005 11:57 AMامان از اين لجنزار زندگي.
Posted by: BABAK at May 30, 2005 12:00 PMتو مقصر نيستي اين لجنزار روز بروز بزرگتر و عميقتر مي شه...
Posted by: گلهاي آفتابگردان at May 31, 2005 04:06 PMكوتاه قدها بدجنسند زيرا فشار خون در سرشان بالاتر است و مغزشان بيشتر شيطنت مي كند! ما باز هم آب توي ديگ كرده ايم ...بياييد هم بزنيد!
توي بندر گاه گريه .
موج اشكامو نگاه كن.
تو هجوم بي كسي ها .
واسه غربتم دعا كن.
دست بي رحم زمونه .
منو دست كم گرفته.
پس تو با تيغ نگاهت .
سفرة قلبمو وا كن.
توي آسمون چشمات .
يه پرندة اسيرم.
قفل اين سكوت سردو .
مي شكنم تا پر بگيرم.
دست خاليم بي دريغه .
واسه بخشيدن گرما.
به كسي كه مثل من نيست
به كسي به شكل رويا..
روشني رنگي نداره .
وقتي بي سبب ببازي.
بعد هر شكست تلخي .
از غمت غزل بسازي.
ناگزير از رفتن اما .
از تو و د ل بي نصيبم.
دشمنم صداقتم بود .
نه لياقت رقيبم.
عجبم از تو كه امروز .
بي تفاوت به نگاهي.
يخ زده مردم چشمات .
جز سفر نمونده راهي.
توي بندر گاه گريه .
موج اشكامو نگاه كن.
تو هجوم بي كسي ها .
منو نشكن و رها كن.
دست بي رحم زمونه.
منو دست كم گرفته.
پس تو با تيغ نگاهت ..
سفرة قلبمو وا كن..
تو هم ديوانه اي
Posted by: روان پريش at June 1, 2005 05:27 PM
ريشه روشنی پوسيد وفرو ريخت و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت.از مرزی گذشته بود، در پی مرز گمشده می گشت...
hamishe migoftam in booye bad male toe hich kas goosh nemide
Posted by: K1 at June 2, 2005 12:11 AMآره ذهن و خاطرات آدم هم ميتونه لجن زار باشه هم ميتونه بهشت باشه!
Posted by: Dele Pak at June 2, 2005 01:11 AMـــلام
خوش به حالت كه از لجنزار در اومدي
من هنوز توشم.
تا خرخره!
سايتم هم تعطيل شد
يك ساله بود
نميدونم بازم كادو بهم ميدن يا نه!!!!
يه ذره اونور تر بشين منم بيام پيشت :)
البته لجن اصلا چیز بدی نیست , ولی اينجور كه توصيف كردي فقط يه نتيجه ميشه گرفت, اونم اينكه :" خودت لجني متاسفانه!" توصيه من اينه كه با "شرك" بریزی رو هم.
Posted by: yamin at June 2, 2005 08:29 AMخانم يا آقاي يامين شما چي از ساغر مي دونين ؟ اگر مي شناسينش كه واقعا براتو نمتاسفم اگرم نمي شناسيدش ژس نظر مزخرف ندهيد . با تشكر
Posted by: elmira at June 3, 2005 12:55 AMلجنزار رو بكشي بيرون همه چيز درست ميشه!
Posted by: Nokhodsiah at June 3, 2005 12:48 PMسلام خیلی جالب بود . خداییش خیلی خوشم اومد از نوع توصیفت و بیانت و دیدت
Posted by: heliya at June 4, 2005 11:10 AM_ ...
_ هه , جالبتر اينه كه همه فكر ميكنن از بقيه بيشتر تو لجنزار هستن ...
ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم.با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه٬راویان قصر های رفته از یادیم.کس به چیزی یا پشیزی بر نگیرد سکه هامانرا ...
ميشه اومد بيرون
سخت نيست
شايد باشه
اما غير ممكن نيست.....
دستمو بگير..............