June 21, 2006

خانم الاغ ......

امروز می خوام واستون یه قصه بگم .....

یه روزی یه خانم الاغ بود .... داشت تو طویله کار میکرد ... هر روز میومد سر کارش و کاراش رو میکرد ... یه روز یه آقا کفتار اومد دم طویله آدرس یکی رو از خانم الاغ پرسید خانم الاغ گفت می پرسم و بهتون میگم .... دویاره فرداش آقا کفتار اومد .... و خانم الاغ هر چیزی که فهمیده بود رو به آقا کفتار گفت .... از فرداش آقا کفتار هر روز اومد با خانم الاغ حرف زد ... یه بار آقا کفتار گفت هر وقت دلش میگیره میره کنار یه دریاچه و غروب اونجا رو میبینه و آروم میشه ... و قرار شد خانم الاغ رو یه بار ببره اونجا و آقا کفتار کم کم به خانم الاغ گفت دوست دارم و عاشقت شدم .... خانم الاغ بهش گفت اشتباه میکنی و من دوست ندارم ... خودت اذیت میشی ولی آقا کفتار گفت من خیلی دوست دارم من به همین رابطه یه نفر راضی هستم و کاری میکنم که تو هم دوستم داشته باشی ..... خلاصه 30 خرداد 84 ساعت 7 آقا کفتار اومد دنبال خانم الاغ و با هم رفتن کنار اون دریاچه ... واقعا غروب قشنگی بود و خانم الاغ خیلی خوشش اومد ... بعد آقا کفتار گفت یه جای دیگه هست که خیلی قشنگ و بردش اونجا بالای یه تپه بود و یه منظره قشنگ از یه شهر پیدا بود .... اونا یه عالمه با هم حرف زدن و خندیدن ... راجع به همه چی و اون روز خیلی به خانم الاغ خوش گذشت .... خانم الاغ از آقا کفتار خوشش اومد ... به نظرش آقا کفتار خیلی خوب بود ...... یه روز آقا کفتار گفت باهام ازدواج میکنی ؟ خانم الاغ اول خندید گفت بچه ای هنوز هم تو هم من گفت نه چه عیبی داره و .... خانم الاغ یکم فکر کرد دید از آقا کفتار خوشش میاد ... خوب چرا قبول نکنه .... بعد مخالفتها شروع شد وسط این مخالفت ها آقا کفتار گفت می خوام برم یه جا دیگه که بتونم رو پای خودم وایسم ....و ..... رفت .... خانم الاغ موند و ..... هر روز بهش زنگ میزد .... هر روز باهاش حرف میزد .... تا اینکه یه بار که پیش هم بودن آقا کفتار گفت که این مدت با یه خانم خرگوش دوست شده بوده ولی بعد فهمیده گول خورده و دیگه این کار رو نمی کنه و غلط کرده و گه خورده و خانم الاغ یه فرصت دیگه بهش بده ... خانم الاغ چون دوستش داشت بهش گفت باشه و بهش یه فرصت دیگه داد .... ولی خود خانم الاغ خیلی ناراحت شد ... خیلی داغون شد ... ولی امیدوار بود که آقا کفتار آدم شه ... گذشت و گذشت .... تا خانم الاغ یه بار یه چیزی دید ... آقا کفتار میخواست با یه خانم گربه دوست شه و اون خانم گربه خانم الاغ رو هم میشناخت ....و مشکله آقا کفتار ، خانم الاغ بود .... خانم الاغ داد زد ... گریه کرد ... گفت خوب دوستش داری برو باهاش دوست شو ... ازش خوشت میاد باهاش دوست شو ... و همه چی بین ما تموم شه ... ولی آقا کفتار گفت نه دوباره غلط کردم ... ببخشید ... گریه کرد یه فرصت دیگه بخدا درست میشم ... به مرگ مامانم ... به مرگ بابام ... به جون تو ( یعنی خانم الاغ ) فقط 1 ماه بهم فرصت بده بهت ثابت می کنم... التماس کرد ... خانم الاغ میگفت نه .... گفت قسم می خورم .... باهاش دوست نشدم .... تروخدا .... خانم الاغ گفت باشه ... یه فرصت دیگه .... اینم فقط بهت ثابت کنم که هیچی نیستی و نمی تونی .... اونم گفت می تونم و ثابت می کنم .... خانم الاغ خیلی حالش بد بود ... خیلی .... ولی الاغ بود دیگه .... خانم الاغ داغون شد ....8 روز گذشت .... خانم الاغ با آقا کفتار حرف زد .... گفت بیا همه چی تموم شه .... آخه خانم الاغ نمی خواست با نفرت از هم جدا بشن .... ولی آقا کفتار باز گریه کرد ... 2روز دیگه گذشت شد 10 روز .... خانم الاغ اتفاقی فهمید که آقا کفتار با اون خانم گربه دوست شده .... حالا اون مدت قبل که هیچی حتی این 10 روز با خانم گربه دوست بوده .... به آقا کفتار گفت .... و این بار گفت آره دوست بودم ... ولی دوست دارم .... یه فرصت دیگه هر کاری بگی می کنم .... مثل سگ پشیمونم .... فقط یه فرصت دیگه .... خانم الاغ گفت نه .... خانم الاغ اون شب حالش بد بود .... خوابش نمی برد .... نمی تونست باور کنه .... زنگ زد به آقا کفتار بگه باشه یه فرصت دیگه بهت میدم ... به شرطی که به خانم گربه بگی گه خوردم باهات دوست شدم .... ولی وقتی زنگ زد ... فهمید خانم گربه از عصر پیش آقا کفتار بوده ... اون موقع که اون داشته زار میزده ... آقا کفتار خانم گربه رو تو بقلش گرفته بوده ... و بوسش می کرده ..... لمسش می کرده .... خانم الاغ هم دیگه له شد .... دلش له شد .... آقا کفتار گفت نمی تونه به خانم گربه بگه گه خورده ........ مگر که مطمئن شه خانم الاغ میشه همون خانم الاغ قبلی ..... خانم الاغ گفت نه و دیگه نمی خواد .... فرداش .... آقا کفتار بازم از رو نرفت و میگفت اشتباه کردم .... به خانم گربه میگم .... ولی دیگه فایده نداشت .... خانم الاغ دلش شکست ..... خانم الاغ با آقا کفتار خدافظی کرد .... دقیقا 30 خرداد 85 ....


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------


خانم الاغ یادش رفته بود ... که کفتار پست ترین و بی شرف ترین حیوونه .... و گربه بی صفت ترین حیوون ...

Posted by Saghariii at June 21, 2006 10:40 AM
Comments

چي بگم! ولي يه آقا گرگه اي هست كه از كفتارا و گربه ها خيلي بدش مياد واسه كمك به الاغا هم هميشه آمادس ازش كمك بگير

Posted by: maHidoodi at June 21, 2006 3:46 PM

دوز از جان حيوانات ننه مرده ....

Posted by: س.ج at June 21, 2006 6:21 PM

هميشه بايد خانم الاغهايي باشن كه كفتارها مشخص بشن وگرنه در حالت معمولي همه اسبن .
حيف كه كفتار حتي ارزش مردن هم نداره وگرنه خودم مي كشتمش | :

Posted by: seriii at June 21, 2006 6:35 PM

منم يه قصه مثل اين دارم تو زندگيم. فقط مشكل اينجاست كه نه الاغ هستم نه گربه. من ...

Posted by: غریبه at June 21, 2006 7:02 PM

age kaftaar zaat dasht ke nemishod kaftaar ,khanoom olaghe goole agha kaftararo khord albatte aghaye ba gheyn choon in rasme mardoonegi nist ke khanjaro az posht bezani mikhay khanjar ham bezani bia bezan too sine kaftaar hamishe laashkhor boode o mimoone choon in too khoone kaftaare ke intori bashe pas khanoom olaghe aslan nabayad be agha kaftaare fekr kone choon chizi ke az dast nadade hich ye tajrobeye khoob ham bedast avorde oonam ine ke be kaftaar jamaat etemad nakone choon kaftaar tanhaie hichkari azash barnemiad o hamishe booye lash mide joonevari ham ke booye laash o khoon mide aslan nabayad rooye khosh besh neshoon dad age agha kaftaare ham doro vare khanoom olaghe aftabi shod kafie khanoom olaghe bege ta agha sage kaftararo parash kone

Posted by: agha sage!!! at June 21, 2006 7:59 PM

اميدوارم كفتار بياد اينجا رو بخونه تا بفهمه خانوم الاغ خر نبوده

Posted by: فاطی at June 21, 2006 8:28 PM

اميدوارم كفتار بياد اينجا رو بخونه تا بفهمه خانوم الاغ چقـــــــــــــدر خر بوده . شده حكايت خروس زري پيرهن پري، يه بار، دو بار، ... چند بار كافيه؟

Posted by: ايمان at June 22, 2006 12:37 AM

حيف خانم الاغ هر چي بهت گفتم ارزشش رو نداره باور نكردي

Posted by: ye dost at June 22, 2006 12:32 PM

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

Posted by: nik at June 22, 2006 1:27 PM

؟؟؟ :( هیچی نمی تونم بگم

Posted by: الهام at June 23, 2006 12:21 AM

این حکایت خیلی از خانم الاغاست!!

Posted by: مرضیه at June 23, 2006 2:54 PM

مسئله اينه كه تو مدتهاست ميدوني اين بشر چقدر پست هست و بازم باور نمي كني ما كه از همون روز اول گفتيم لياقتت رو نداره

Posted by: amir at June 23, 2006 4:32 PM

والا خواستم باهات شوخی کنم اما دیدم انگار مسجد جای گ و ز ی دن نیست ! خوب به الاغه سلام برسون و بگو آبجی الاغه چیزی که زیاده کفتار ! و چیزی که کمه الاغه !! خصوصا الاغی که تجربه یه کفتار رو هم داشته باشه !

Posted by: خره at June 23, 2006 4:54 PM

khob hamishe shaaboon ,gahi ham ramezoon dige

Posted by: GHORBAT at June 23, 2006 11:09 PM