September 12, 2007

.......

آره ... من قبول دارم ... کنترل کردن احساس خیلی خوبه .... این که بتونی نذاری به کسی وابسته بشی ....خوب آره ... خوبه .... مخصوصا تو این دوره زمونه که آدمها رو نمیشه شناخت .... ولی بدون احساس هم نمیشه زندگی کرد .... اینکه همیشه نگران این باشی که اگر به این طرف وابسته شدم بعد ازش ضربه می خورم ... اینکه اگر این هم ولم کرد .... و چندین تا اینکه دیگه ...
ببین زندگی با همین لحظه هاست که زیبا میشه .... احساس ما آدماست که زندگی رو برامون قشنگ میکنه .... نه اشتباه نکن منظورم فقط احساس به آدمها نیست ... حس آدم به هر چیزی .... دوست داشتن تو وجود ما آدمهاست .... به نظر من فرق آدمها با حیوانها شعور نیست ... چون این روزا آدمها خیلی بیشعورتر از حیوانها هستند .... به نظر من فرقمون تو احساسمون هست .... حیوونا رو علاقه کسی رو که دوست دارن رو بوس نمی کنن .... این گردش زندگیشون هست که جفت پیدا کنن و تولید مثل کنن .... ولی آدمها چی ؟ وقتی یه نفر رو دوست دارن حتی یه لحظه گرفتن دست معشوقشون یه لذت واسشون .... آره آره میفهمم ... نه من منظورم اون عده نیست که واسه یه نیازشون یه دختر رو میگیرن میرن بهش تجاوز میکنن .... یا اونی که به عنوان شغلش نگای این مسائل میکنه .... راجع به اصل حسی که تو وجود آدم هست صحبت می کنم ....
اگر بخوای هر وقت از کسی خوشت اومد .... بذاریش کنار .... میشه ؟ آره میشه ... ولی چرا ؟ همه که بد نیستن ... درسته نمی خوای وابستگی پیدا کنی ... که راحت زندگی کنی .... ولی واقعا می دونی لذت دوست داشتن چیه ؟ این که بدونی کسی دوست داره ؟ همه چی رو قشنگ میکنه ... خوب آره یکم پروانه ای شد ... ولی بدون حسِ قشنگیه .... واسه کسی زندگی کردن ... واسه کسی شب رو به صبح رسوندن ... ضربه خوردن از کسی که دوستش داری خیلی سخته .... میدونم .... واقعا میدونم .... نمیگم مطمئن باش که ازش ضربه نمیخوری ... چون غیر ممکن .... ولی بعضیا ارزشش رو دارن ... ارزش این ریسک رو دارن ... نمیگم میترسی .... نمی خوای وابسته شی ... ولی نمی دونی بودن در کنار کسی که دوستش داری یا دوستت داره ... بهترین اتفاقیه که ممکن واسه یه نفر بیفته ....

من بدون احساس نمی تونم زندگی کنم ...

Posted by Saghariii at September 12, 2007 12:05 PM
Comments

منم به هیچ وجه نمی تونم! همین بالا و پایینا رو دوست دارم تو زندگیم!

Posted by: چشم غمگین at September 12, 2007 12:12 PM

به به باریکلا

Posted by: amin at September 12, 2007 12:26 PM

سلام . چه عجب مدل نوشته هات يكم عوض شد .
موفق باشي.

Posted by: Bahman at September 12, 2007 1:14 PM

ساغري جون اون كه دربند مي كنه ، مي دونه كه چه جوري دربند كنه ...و اون كه دربند مي شه ، اومده كه دربند بشه ... اومده كه دل اش رو ببازه و بره پي كارش ... هر دو طرف مي دونند براي چي اومده اند وسط بازي ... اين كه يكي بگه به من چه ! عاقلانه و انساني نيست .... امان از دل !

Posted by: مثلن يک نفر at September 12, 2007 2:07 PM

جواب سوالتون همين جاست. توي وبلاگ خودتون
شما اينجا از احساس قلبي حرف زدين،من هم مي خواستم بگم اونهايي كه قلب ندارن نمي ميرند(طبق تعريف)
همين.
به نظرم توي اين دور و زمونه بهتره واسه خودت زندگي كني، تلاش كني ، نفس بكشي و ...
اما اگه واقعا كسيو كه لياقت اين همه محبتت رو داره ،وجود خلرجي داره
حتما نثارش كن.
يه حرف خصوصي با شما:
ما آدمهاي احساسي هرچي ضربه خورديم از روي همين احساساتي بودن و سادگيمون بود. حالا..

Posted by: داستانک at September 12, 2007 4:23 PM

فقط مواظب باشه ان برخ كشيدن احساس محساس گول زنك هاي ولنگ و واري نباشه مي دونم گر گرفتي . ولي زن بايد به اينچيزاشم فك كرد

Posted by: گمشده at September 12, 2007 5:46 PM

بدون احساسات نمي شه زندگي كرد... البته با احساسات هم نمي شه.

Posted by: حمید at September 12, 2007 7:47 PM

عشق اينه كه ميگه:

عشق انده و حسرت است و خواري
عاشق مشويد اگر توانيد

اما "اگر توانيد"!

Posted by: نوسانگر at September 12, 2007 11:02 PM

سلام مرسي كه اومدي
من فروپاشيدنو ترجيح ميدم به اينكه بيشتر بچرخم

با چيزي كه گفتي موافقم با بيشترش
ولي اونايي كه ميگن وابسته ميشيم اخه اين خودشم يه جورايي لازمه
منظورم وابستگي عاطفيه اصلا ول كن ما كه تو تنهايي خودمونيم اين حرفها مال تو كتاباس

فعلا.................

Posted by: acacia at September 13, 2007 12:33 AM

بي احساس نميشه .... با احساس هم نميشه !

Posted by: mohammad at September 13, 2007 9:08 AM

اصولا همه چيزهاي خوب تا وقتي خوب هستند كه با آنها متعادل برخورد بشه! از جمله احساسات!

Posted by: سهند(آفسايد اسبق!) at September 13, 2007 9:38 AM

صد در صد مخالفم ... نه با وجود احساس ... با اينكه هنوز بعضي ارزشش رو دارن ... حد اقل من تاحالا نديدم ... دخترا دنبال شوهر مي گردن و پسرا ... !!! ... حالم بهم مي خوره وقتي بعد از سه سال رابطه يارو ميگه " بهتره اول بيشتر با هم آشنا بشيم" يا اوقم مي گيره وقتي خواستگار براش اومد گفت "آخه تو هنوز نه درست تموم شده نه سربازي رفتي ولي اين خونه هم داره !" و يا درست روزي كه خواستگارش منصرف شد زنگ زد و گفت مي خواد رابطش رو ادامه بده و كلي مثال ديگه و بدتر از همه اونا كه فقط به طمع مهريه يك پيوند مقدس رو بهم زدن ...
و اي كاش ميشد احساس را كُشت ...

Posted by: wise mad guy at September 13, 2007 8:46 PM

بابا ! من صد بار اینو که تو میگی گفتم. ولی نمیدونم چرا بیشتر آدما اصلا معنی احساس و نمی فهمن. این عرفای گذشته هم همه می خوان همین مطلب رو بگن. تمام اعمالی که به خودشون عقلانی بوده ، تشات گرفته از اون احساسشونِ.انگار بین فهم این مطلب و نفهمیدنش ،اندازه یه اتم فاصلست.

Posted by: رضا at September 14, 2007 10:35 PM

ااافرين افرين اااافرين اين زيباترين مطلبي بوود كه اينجا نوشته شده تا به حاال و مرحبا به نويسنده و افرين به اين نظر سنجيده

Posted by: hamid at September 15, 2007 7:30 AM

سلام
1 - من کاملا به حرفاتون موافقم.هرچند بار هم که آدم زمین بخوره ارزش داره که تلاش دوباره انجام بده. چون اون چیزی که میشه تو این تلاش بدست اورد خیلی قیمتیه.
2 - مرسی از نظرتون. ولی نه...واقعا لذت بردم
شاد باشید

Posted by: علی at September 15, 2007 8:35 AM

چه قدر يه جورايي به حال و هواي اين روزهاي من نوشته ات ربط داشت....
ممنون...
راستي اين كه كسي رو دوست باشي بهترين لذتي هست كه خدا به انسان داده...وقتي كه او هم دوستت دارد

Posted by: khial at September 15, 2007 11:26 AM

من هم باهات موافقم

Posted by: سکوت شبانه at September 15, 2007 1:03 PM

منم با بقيه موافقم! حالت چرت و پرتهات عوض شده بود توي اين پست.

Posted by: pirefarzaaneh at September 15, 2007 9:57 PM

سلام ...
زندگي با همين احساساتش زيباست... مث اقيانوس.. يعني هر چقدر هم بخواي بشاشي توش بازم قشنگه..
ببخشيد نتونستم احساساتمو كنترل كنم!!!

Posted by: آقا ساسان at September 16, 2007 12:37 AM

سلام.
کودکان احساس ... جای بازی اینجاست!
دیدی فقط خودت تنها نیستی که چرت پرت میگی

Posted by: ممصادق at September 16, 2007 8:22 AM

بعضي اوقات ميگم كاش ما هم مثل حيوانها بوديم.. بخاطر تولد مثل جفتمون پيدا مي كرديم بي هيچ حسي... خيلي راحت تر بود... ولي باز ميگم حيف نيست.. بدون احساس با كسي باشي.... حيف نيست دوست داشتن و عاشق شدن رو حس نكني.. نميدونم... اين روزها احساس داشتن كمي سخت شده..
حالا بي خيال. از اينكه باهات توي يه چيزهاي مشتركم خوشحالم :)

Posted by: sara at September 16, 2007 10:59 PM

نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم ...

Posted by: نوشین17 at September 16, 2007 11:57 PM

منم باهات خيلي هم نظرم
راستي يه سئوال داشتم؟
كمي احساس شرم ميكنم تو اينجا بنويسم
واست تو ياهو آف ميذارم ممنون باي

Posted by: salar at September 17, 2007 10:07 PM

ووي جيگر شما ساغر خانوم

Posted by: elham at September 18, 2007 12:05 PM

من كه مي دونم اين ها همش به خاطر آشنايي ات به منه عزيزم!!!!
خارج از شوخي....من هيچ وقت از ديوونه بازي هايي كه سر احساسم درآوردن پشيمون نيستم چون هيچ وقت نمي توسنيم به احساسم دروغ بگم....من شب هاي زيادي تا صبح بيدار بودم و فقز به يك لحظه فكر مي كردم.....خيلي قشنگه و به همه چيز مي ارزه.....به قول يك نفر كار درست هميشه اون كاريه كه دوست داري!

Posted by: fArnAz at September 18, 2007 11:54 PM

من كيبورد نوت بوكم فارسي نداره و اصلا هم نگاه نكردم چي داشتم از حفظ تايپ مي كردم....!:دي

Posted by: fArnAz at September 18, 2007 11:56 PM

با عرض سلام و آرزوي قبولي عبادات به درگاه حق - خدمت شما دوست خوب عرض كنم كه آدمي هر آنچه به ذهنش رسيد نبايد براي هر آنكس بگويد(آنهم در سايت و براي همه دنيا) چونكه ديگران تصور خواهند نمود كه شما يك ريال عقل نداريد . توهين نبود حقيقت بود .من الله توفيق

Posted by: morteza ranjbar at September 19, 2007 5:37 AM

احساس خيلي خوبه و بدون اون سخته
متنهارو خوندم خيلياش رو
آدم جالبي بايد باشي
دوست دارم بيشتر با هم آشنا بشيم
روز خوب و خوشي را برات آرزومندم
خدانگهدار

Posted by: آرمين at September 20, 2007 9:19 AM

سلام
قبول دارم كه زندگي بدون احساس زيبا نيست اما دل هم اين قدر بي ارزش نيست كه به دست هركسي داده بشه. جامعه امروز ما پر شده از گرگ صفت هايي كه در لباس انسان خودنمايي مي كنند و از تنها چيزي كه سر در نميارن احساس پاك و دوست داشتن خالصانه يك انسانه. قبول دارم كه بايد ريسك پذير بود و هميشه نبايد بدبين بود اما آيا ميشه خوشبين بود به قيمت زير پا گذاشتن احساست، لگدمال شدن ارزشهات، خرد شدن قلبت؟؟؟؟ دوست داشتن مقدسه پس هر علف هرزه اي لياقت داشتنش رو نداره عزيزم.
پاينده باشيد.

Posted by: Darya at September 20, 2007 11:59 AM

nice weblog

Posted by: boy at September 21, 2007 6:17 PM

هميشه لحظه هاي خوب با هم بودن امروز رو فداي روزهاي تلخ جدائي فردا كرده ايم

Posted by: iman at September 22, 2007 12:18 AM

عجب جمله فلسفه اي شد (دو نقطه دي)

Posted by: iman at September 22, 2007 12:19 AM

حقيقتاَ كه اين حس پروانه اي! بي شك تو وجود همه ي ما هست ... و نميشه انكارش كرد، دوستي و رفاقت همچون استادن روي سيمان خيس است، هرچه بيشتر باهاش بموني رفتنش سخت تر ميشه و وقتي هم كه رفت جاي پاش براي هميشه باقي مي مونه! من به اين مسئله اعتقاد دارم كه دوستي هست كه زندگي رو قشنگ تر مي كنه و اينكه به قول حرف خودت بدوني اون هم تو رو دوست داره ....
اميدوارم كه همه ي دوستي ها از روي صداقت و صد البته هميشگي باشه.
پست خوبي بود ساغري ....

Posted by: رفوزه at September 22, 2007 8:44 AM

اميدوارم كسي رو پيدا كني كه ارزشش رو داشته باشه

Posted by: no one at September 22, 2007 7:54 PM

نمي دونم !
من فقط بي احساس بودن رو تجربه كردم !

Posted by: فانی at September 22, 2007 9:22 PM

دوست داشتن مال همان زمانهايي ست كه من و تو نبوده ايم ... حالا اگر هم باشد به مفت نمي ارزد ... براي اين پست خيلي حرفها بايد نوشت، حيف كه نه اينجا جايش است و نه من ميتوانم بنويسم ! بهر حال !

Posted by: jeyran at September 23, 2007 8:02 AM

آره اما اون ریسکی که می گی فقط یک بار می ارزه نه بیشتر

Posted by: ava at September 23, 2007 11:13 PM

منم آپ كردم چرا آپ نمي كني تو؟!؟!!؟؟

Posted by: fArnAz at September 24, 2007 12:07 AM

كاش اين احساس قشنگ رو كسي نسبت به من داشت

Posted by: KASRA at September 25, 2007 5:48 PM

همه ي اينا كه گفتي توسط اينجانب هم تجربه شد... حس ملسيه..

Posted by: ravan-nevis at September 27, 2007 1:01 AM

ولي حيف كه همه كس اينو نميفهمن ساغري جونم

Posted by: nahid at October 1, 2007 4:26 PM

سلام.
امروز با سرچ كلمه "چرت و پرت" وبلاگت رو كشفيدم!‌ باحال مي نويسي همشهري! منم يه زماني حال نوشتن داشتم... ولي گذشت...
خوشحال شدم با نوشته هات آشنا شدم.

Posted by: maniya at October 2, 2007 2:19 PM

البته احساس کنترل شده.

Posted by: B. at October 3, 2007 12:04 PM

شما صلاح دونستي آپ كن...من آپم

Posted by: fArnAz at October 6, 2007 6:01 PM

آخييييي... بچمون اينقد احساساتي بود و ما نمي دونستيم! :دي

Posted by: Pedram at October 7, 2007 6:56 PM

هر چی میکشم از دست این احساس لعنتیمه
وای اگر بی احساسی شیر و جسارت ببر و تیز بینی عقاب در من بود من در کجای این برهه ایستاده بودم

Posted by: مولود at October 9, 2007 11:09 AM

دقیقا قبول دارم که نمیشه بدون احساس زندگی کرد ولی نمیدونم چرا ما دخترا یا همیشه نگرانیم که اگه اون یه روز مارو دوست نداشت چی میشه یا میترسیم رابطه به دلایلی ول بشه ینی بلاخره یه جورایی از آخر عاقبتش می ترسیم به خاطر همین دوست نداریم احساسه خیلی عمیق بشه دوست داشتن واقعی اونیه که هیچ وقت نتونی جایگزینی براش پیدا کنی.

Posted by: elnaz at October 21, 2007 7:32 PM

ساغر خانم گل
بهونه وابستگی دلیل خوبی برا دوست داشتن نیست
دوست داشتن لزوما عاشق شدن نیست
میشه دوست بود محبت کرد ولی عاشق نشد
میشه عشق ورزید ولی انتظار محبت نداشت
هر کدوم بسته به عیار دل آدماست
به دختر عموی خوشکلت(س)سلام برسون

Posted by: ramin at December 4, 2007 2:08 AM

حرفاتون خیلی خیلی حقیقت داره... و خیلی خیلی درد ناک! یه سوال جای قسمت و تقدیر اینجا کجاست؟

Posted by: esmaeili at January 17, 2008 2:09 AM

به نظر من هم بدون احساس نميشه زندگي كرد همش هست و اين عشق و عاشقيا و شكستها و پيروزيها
ضمنا بسيار زيبا مينويسيد

Posted by: كرشمه at January 24, 2008 12:58 AM

مخافم با :(به نظر من فرق آدمها با حیوانها شعور نیست ... چون این روزا آدمها خیلی بیشعورتر از حیوانها هستند .... به نظر من فرقمون تو احساسمون هست) بنظرم دقيقا فرقمون همين ذي شعورتر بودن اوناست و براي نداشتن همين عنصر هم هست كه تنها فريضه تو حياتشون شده توليد مثل.هر چند با وجود اينهمه كارتون كه ازشون مي سازن روز به روز باعث ميشه دقيق تر به يه مرغ خروش گاو يا گوسفند گربه يا سگ نگا كنم و هي فرت و فورت بژرسم اين نره ؟ اوني كه بغلشه مادست؟تا ببينم چه غلطي ميكنن.آيا اينام با يه نگاه دل همديگر رو شل و پل مي كنن؟آيا اون اندام تپنده خوني برا اينا اصلا اسم داره ؟چيه؟-اي دايره مينا خونين جگرم كردي و بقيه ماجراها...-
...آره حس خيلي قشنگيه.من يه بار و فقط يه بار براي هميشه امتحانش كردم.فقط گاهي كمي كم و زياد ميشه اين حس ها.اما هميشه هست.مثل متاليكا گوش دادن كه حتي اگه 10 روز آناتما يا پليسبو گوش بدم اما متاليكا ته قلبم جا داره.
مثين كه عاشق شدي.چون داري همه آدرسا رو درست ميگي.
من نذاشتمش كنار يعني بعنوان يه آدم منطقي شده گفتم ريدم به هرچي منطقه و نتونستم بذارم كنار اما خاموش شدم.چون به قول بابا طاهر:چه خوب بي مهربوني از دو سر بي / كه يك سر مهربوني دردسر بي. اما بازم گور باباي بابا طاهر-چقدر بابا شد-من كاملا يه طرفشم قبول كردم و به حداقلا قناعت كردم.هرچند مدتيست كه از همون حداقلام محروم شدم.مي فهمي چي ميگم؟ در مورد فلسفه نيمه خالي ليوان صحبت مي كنم.
دقيقا همون يه لحظه دست تو دست گرفتن وابستگي ذهني پيدا كردن و ... همه و همه هست. و چقدر تلخ و خرد كنندست اون ضربه هاي حرفا ها و نوشته هاي آخر.روزي كه فكر مي كني اونهمه انرژي كه صرف كردي به چشم نيومده.اون روز ضرباتي به خردكننده ترين شكل ممكن مي خوري.اون روزيه كه ميگي اي كاش يه طناب يه چهارپايه و يه قفس باشه كه خودم رو ازش آويزون كنم تا همه چروكام برا هميشه از بين بره
من واسه كسه ديگه زندگي كردم و با تمام توصيفاتي كه از بي توجهي هاش كردم اما دو خط آخرت رو با همه سلولام مي فهمم.
چقدر دوست داشتم شعرهايي را كه امروز با كم علاقگي در جواب براي كسي مي نويسم با سر مستيه تمام برايش مي نوشتم...
عادت مي كنيم
پ.ن:چقدر زياد شد.معمولا زياد مي نويسم هرجا اما مدتي كه نطقم كور شده و اين بعد از مدتها اتفاق افتاد
پ.ن:بخوره به تخته دو خط مي نويسي 1387تا نظر ميگيري و من متاسفانه نمي رسم كه آنها را بخوانم

Posted by: Maziyar at March 10, 2008 12:49 PM
Post a comment









Remember personal info?