آره ... من قبول دارم ... کنترل کردن احساس خیلی خوبه .... این که بتونی نذاری به کسی وابسته بشی ....خوب آره ... خوبه .... مخصوصا تو این دوره زمونه که آدمها رو نمیشه شناخت .... ولی بدون احساس هم نمیشه زندگی کرد .... اینکه همیشه نگران این باشی که اگر به این طرف وابسته شدم بعد ازش ضربه می خورم ... اینکه اگر این هم ولم کرد .... و چندین تا اینکه دیگه ...
ببین زندگی با همین لحظه هاست که زیبا میشه .... احساس ما آدماست که زندگی رو برامون قشنگ میکنه .... نه اشتباه نکن منظورم فقط احساس به آدمها نیست ... حس آدم به هر چیزی .... دوست داشتن تو وجود ما آدمهاست .... به نظر من فرق آدمها با حیوانها شعور نیست ... چون این روزا آدمها خیلی بیشعورتر از حیوانها هستند .... به نظر من فرقمون تو احساسمون هست .... حیوونا رو علاقه کسی رو که دوست دارن رو بوس نمی کنن .... این گردش زندگیشون هست که جفت پیدا کنن و تولید مثل کنن .... ولی آدمها چی ؟ وقتی یه نفر رو دوست دارن حتی یه لحظه گرفتن دست معشوقشون یه لذت واسشون .... آره آره میفهمم ... نه من منظورم اون عده نیست که واسه یه نیازشون یه دختر رو میگیرن میرن بهش تجاوز میکنن .... یا اونی که به عنوان شغلش نگای این مسائل میکنه .... راجع به اصل حسی که تو وجود آدم هست صحبت می کنم ....
اگر بخوای هر وقت از کسی خوشت اومد .... بذاریش کنار .... میشه ؟ آره میشه ... ولی چرا ؟ همه که بد نیستن ... درسته نمی خوای وابستگی پیدا کنی ... که راحت زندگی کنی .... ولی واقعا می دونی لذت دوست داشتن چیه ؟ این که بدونی کسی دوست داره ؟ همه چی رو قشنگ میکنه ... خوب آره یکم پروانه ای شد ... ولی بدون حسِ قشنگیه .... واسه کسی زندگی کردن ... واسه کسی شب رو به صبح رسوندن ... ضربه خوردن از کسی که دوستش داری خیلی سخته .... میدونم .... واقعا میدونم .... نمیگم مطمئن باش که ازش ضربه نمیخوری ... چون غیر ممکن .... ولی بعضیا ارزشش رو دارن ... ارزش این ریسک رو دارن ... نمیگم میترسی .... نمی خوای وابسته شی ... ولی نمی دونی بودن در کنار کسی که دوستش داری یا دوستت داره ... بهترین اتفاقیه که ممکن واسه یه نفر بیفته ....
من بدون احساس نمی تونم زندگی کنم ...
منم به هیچ وجه نمی تونم! همین بالا و پایینا رو دوست دارم تو زندگیم!
به به باریکلا
Posted by: amin at September 12, 2007 12:26 PMسلام . چه عجب مدل نوشته هات يكم عوض شد .
موفق باشي.
ساغري جون اون كه دربند مي كنه ، مي دونه كه چه جوري دربند كنه ...و اون كه دربند مي شه ، اومده كه دربند بشه ... اومده كه دل اش رو ببازه و بره پي كارش ... هر دو طرف مي دونند براي چي اومده اند وسط بازي ... اين كه يكي بگه به من چه ! عاقلانه و انساني نيست .... امان از دل !
Posted by: مثلن يک نفر at September 12, 2007 2:07 PMجواب سوالتون همين جاست. توي وبلاگ خودتون
شما اينجا از احساس قلبي حرف زدين،من هم مي خواستم بگم اونهايي كه قلب ندارن نمي ميرند(طبق تعريف)
همين.
به نظرم توي اين دور و زمونه بهتره واسه خودت زندگي كني، تلاش كني ، نفس بكشي و ...
اما اگه واقعا كسيو كه لياقت اين همه محبتت رو داره ،وجود خلرجي داره
حتما نثارش كن.
يه حرف خصوصي با شما:
ما آدمهاي احساسي هرچي ضربه خورديم از روي همين احساساتي بودن و سادگيمون بود. حالا..
فقط مواظب باشه ان برخ كشيدن احساس محساس گول زنك هاي ولنگ و واري نباشه مي دونم گر گرفتي . ولي زن بايد به اينچيزاشم فك كرد
Posted by: گمشده at September 12, 2007 5:46 PMبدون احساسات نمي شه زندگي كرد... البته با احساسات هم نمي شه.
Posted by: حمید at September 12, 2007 7:47 PMعشق اينه كه ميگه:
عشق انده و حسرت است و خواري
عاشق مشويد اگر توانيد
اما "اگر توانيد"!
Posted by: نوسانگر at September 12, 2007 11:02 PMسلام مرسي كه اومدي
من فروپاشيدنو ترجيح ميدم به اينكه بيشتر بچرخم
با چيزي كه گفتي موافقم با بيشترش
ولي اونايي كه ميگن وابسته ميشيم اخه اين خودشم يه جورايي لازمه
منظورم وابستگي عاطفيه اصلا ول كن ما كه تو تنهايي خودمونيم اين حرفها مال تو كتاباس
فعلا.................
Posted by: acacia at September 13, 2007 12:33 AMبي احساس نميشه .... با احساس هم نميشه !
Posted by: mohammad at September 13, 2007 9:08 AMاصولا همه چيزهاي خوب تا وقتي خوب هستند كه با آنها متعادل برخورد بشه! از جمله احساسات!
Posted by: سهند(آفسايد اسبق!) at September 13, 2007 9:38 AMصد در صد مخالفم ... نه با وجود احساس ... با اينكه هنوز بعضي ارزشش رو دارن ... حد اقل من تاحالا نديدم ... دخترا دنبال شوهر مي گردن و پسرا ... !!! ... حالم بهم مي خوره وقتي بعد از سه سال رابطه يارو ميگه " بهتره اول بيشتر با هم آشنا بشيم" يا اوقم مي گيره وقتي خواستگار براش اومد گفت "آخه تو هنوز نه درست تموم شده نه سربازي رفتي ولي اين خونه هم داره !" و يا درست روزي كه خواستگارش منصرف شد زنگ زد و گفت مي خواد رابطش رو ادامه بده و كلي مثال ديگه و بدتر از همه اونا كه فقط به طمع مهريه يك پيوند مقدس رو بهم زدن ...
و اي كاش ميشد احساس را كُشت ...
بابا ! من صد بار اینو که تو میگی گفتم. ولی نمیدونم چرا بیشتر آدما اصلا معنی احساس و نمی فهمن. این عرفای گذشته هم همه می خوان همین مطلب رو بگن. تمام اعمالی که به خودشون عقلانی بوده ، تشات گرفته از اون احساسشونِ.انگار بین فهم این مطلب و نفهمیدنش ،اندازه یه اتم فاصلست.
Posted by: رضا at September 14, 2007 10:35 PMااافرين افرين اااافرين اين زيباترين مطلبي بوود كه اينجا نوشته شده تا به حاال و مرحبا به نويسنده و افرين به اين نظر سنجيده
Posted by: hamid at September 15, 2007 7:30 AMسلام
1 - من کاملا به حرفاتون موافقم.هرچند بار هم که آدم زمین بخوره ارزش داره که تلاش دوباره انجام بده. چون اون چیزی که میشه تو این تلاش بدست اورد خیلی قیمتیه.
2 - مرسی از نظرتون. ولی نه...واقعا لذت بردم
شاد باشید
چه قدر يه جورايي به حال و هواي اين روزهاي من نوشته ات ربط داشت....
ممنون...
راستي اين كه كسي رو دوست باشي بهترين لذتي هست كه خدا به انسان داده...وقتي كه او هم دوستت دارد
من هم باهات موافقم
Posted by: سکوت شبانه at September 15, 2007 1:03 PMمنم با بقيه موافقم! حالت چرت و پرتهات عوض شده بود توي اين پست.
Posted by: pirefarzaaneh at September 15, 2007 9:57 PMسلام ...
زندگي با همين احساساتش زيباست... مث اقيانوس.. يعني هر چقدر هم بخواي بشاشي توش بازم قشنگه..
ببخشيد نتونستم احساساتمو كنترل كنم!!!
سلام.
کودکان احساس ... جای بازی اینجاست!
دیدی فقط خودت تنها نیستی که چرت پرت میگی
بعضي اوقات ميگم كاش ما هم مثل حيوانها بوديم.. بخاطر تولد مثل جفتمون پيدا مي كرديم بي هيچ حسي... خيلي راحت تر بود... ولي باز ميگم حيف نيست.. بدون احساس با كسي باشي.... حيف نيست دوست داشتن و عاشق شدن رو حس نكني.. نميدونم... اين روزها احساس داشتن كمي سخت شده..
حالا بي خيال. از اينكه باهات توي يه چيزهاي مشتركم خوشحالم :)
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم ...
Posted by: نوشین17 at September 16, 2007 11:57 PMمنم باهات خيلي هم نظرم
راستي يه سئوال داشتم؟
كمي احساس شرم ميكنم تو اينجا بنويسم
واست تو ياهو آف ميذارم ممنون باي
ووي جيگر شما ساغر خانوم
Posted by: elham at September 18, 2007 12:05 PMمن كه مي دونم اين ها همش به خاطر آشنايي ات به منه عزيزم!!!!
خارج از شوخي....من هيچ وقت از ديوونه بازي هايي كه سر احساسم درآوردن پشيمون نيستم چون هيچ وقت نمي توسنيم به احساسم دروغ بگم....من شب هاي زيادي تا صبح بيدار بودم و فقز به يك لحظه فكر مي كردم.....خيلي قشنگه و به همه چيز مي ارزه.....به قول يك نفر كار درست هميشه اون كاريه كه دوست داري!
من كيبورد نوت بوكم فارسي نداره و اصلا هم نگاه نكردم چي داشتم از حفظ تايپ مي كردم....!:دي
Posted by: fArnAz at September 18, 2007 11:56 PMبا عرض سلام و آرزوي قبولي عبادات به درگاه حق - خدمت شما دوست خوب عرض كنم كه آدمي هر آنچه به ذهنش رسيد نبايد براي هر آنكس بگويد(آنهم در سايت و براي همه دنيا) چونكه ديگران تصور خواهند نمود كه شما يك ريال عقل نداريد . توهين نبود حقيقت بود .من الله توفيق
Posted by: morteza ranjbar at September 19, 2007 5:37 AMاحساس خيلي خوبه و بدون اون سخته
متنهارو خوندم خيلياش رو
آدم جالبي بايد باشي
دوست دارم بيشتر با هم آشنا بشيم
روز خوب و خوشي را برات آرزومندم
خدانگهدار
سلام
قبول دارم كه زندگي بدون احساس زيبا نيست اما دل هم اين قدر بي ارزش نيست كه به دست هركسي داده بشه. جامعه امروز ما پر شده از گرگ صفت هايي كه در لباس انسان خودنمايي مي كنند و از تنها چيزي كه سر در نميارن احساس پاك و دوست داشتن خالصانه يك انسانه. قبول دارم كه بايد ريسك پذير بود و هميشه نبايد بدبين بود اما آيا ميشه خوشبين بود به قيمت زير پا گذاشتن احساست، لگدمال شدن ارزشهات، خرد شدن قلبت؟؟؟؟ دوست داشتن مقدسه پس هر علف هرزه اي لياقت داشتنش رو نداره عزيزم.
پاينده باشيد.
nice weblog
Posted by: boy at September 21, 2007 6:17 PMهميشه لحظه هاي خوب با هم بودن امروز رو فداي روزهاي تلخ جدائي فردا كرده ايم
Posted by: iman at September 22, 2007 12:18 AMعجب جمله فلسفه اي شد (دو نقطه دي)
Posted by: iman at September 22, 2007 12:19 AMحقيقتاَ كه اين حس پروانه اي! بي شك تو وجود همه ي ما هست ... و نميشه انكارش كرد، دوستي و رفاقت همچون استادن روي سيمان خيس است، هرچه بيشتر باهاش بموني رفتنش سخت تر ميشه و وقتي هم كه رفت جاي پاش براي هميشه باقي مي مونه! من به اين مسئله اعتقاد دارم كه دوستي هست كه زندگي رو قشنگ تر مي كنه و اينكه به قول حرف خودت بدوني اون هم تو رو دوست داره ....
اميدوارم كه همه ي دوستي ها از روي صداقت و صد البته هميشگي باشه.
پست خوبي بود ساغري ....
اميدوارم كسي رو پيدا كني كه ارزشش رو داشته باشه
Posted by: no one at September 22, 2007 7:54 PMنمي دونم !
من فقط بي احساس بودن رو تجربه كردم !
دوست داشتن مال همان زمانهايي ست كه من و تو نبوده ايم ... حالا اگر هم باشد به مفت نمي ارزد ... براي اين پست خيلي حرفها بايد نوشت، حيف كه نه اينجا جايش است و نه من ميتوانم بنويسم ! بهر حال !
Posted by: jeyran at September 23, 2007 8:02 AMآره اما اون ریسکی که می گی فقط یک بار می ارزه نه بیشتر
Posted by: ava at September 23, 2007 11:13 PMمنم آپ كردم چرا آپ نمي كني تو؟!؟!!؟؟
Posted by: fArnAz at September 24, 2007 12:07 AMكاش اين احساس قشنگ رو كسي نسبت به من داشت
Posted by: KASRA at September 25, 2007 5:48 PMهمه ي اينا كه گفتي توسط اينجانب هم تجربه شد... حس ملسيه..
Posted by: ravan-nevis at September 27, 2007 1:01 AMولي حيف كه همه كس اينو نميفهمن ساغري جونم
Posted by: nahid at October 1, 2007 4:26 PMسلام.
امروز با سرچ كلمه "چرت و پرت" وبلاگت رو كشفيدم! باحال مي نويسي همشهري! منم يه زماني حال نوشتن داشتم... ولي گذشت...
خوشحال شدم با نوشته هات آشنا شدم.
البته احساس کنترل شده.
Posted by: B. at October 3, 2007 12:04 PMشما صلاح دونستي آپ كن...من آپم
Posted by: fArnAz at October 6, 2007 6:01 PMآخييييي... بچمون اينقد احساساتي بود و ما نمي دونستيم! :دي
Posted by: Pedram at October 7, 2007 6:56 PMهر چی میکشم از دست این احساس لعنتیمه
وای اگر بی احساسی شیر و جسارت ببر و تیز بینی عقاب در من بود من در کجای این برهه ایستاده بودم
دقیقا قبول دارم که نمیشه بدون احساس زندگی کرد ولی نمیدونم چرا ما دخترا یا همیشه نگرانیم که اگه اون یه روز مارو دوست نداشت چی میشه یا میترسیم رابطه به دلایلی ول بشه ینی بلاخره یه جورایی از آخر عاقبتش می ترسیم به خاطر همین دوست نداریم احساسه خیلی عمیق بشه دوست داشتن واقعی اونیه که هیچ وقت نتونی جایگزینی براش پیدا کنی.
Posted by: elnaz at October 21, 2007 7:32 PMساغر خانم گل
بهونه وابستگی دلیل خوبی برا دوست داشتن نیست
دوست داشتن لزوما عاشق شدن نیست
میشه دوست بود محبت کرد ولی عاشق نشد
میشه عشق ورزید ولی انتظار محبت نداشت
هر کدوم بسته به عیار دل آدماست
به دختر عموی خوشکلت(س)سلام برسون
حرفاتون خیلی خیلی حقیقت داره... و خیلی خیلی درد ناک! یه سوال جای قسمت و تقدیر اینجا کجاست؟
Posted by: esmaeili at January 17, 2008 2:09 AMبه نظر من هم بدون احساس نميشه زندگي كرد همش هست و اين عشق و عاشقيا و شكستها و پيروزيها
ضمنا بسيار زيبا مينويسيد
مخافم با :(به نظر من فرق آدمها با حیوانها شعور نیست ... چون این روزا آدمها خیلی بیشعورتر از حیوانها هستند .... به نظر من فرقمون تو احساسمون هست) بنظرم دقيقا فرقمون همين ذي شعورتر بودن اوناست و براي نداشتن همين عنصر هم هست كه تنها فريضه تو حياتشون شده توليد مثل.هر چند با وجود اينهمه كارتون كه ازشون مي سازن روز به روز باعث ميشه دقيق تر به يه مرغ خروش گاو يا گوسفند گربه يا سگ نگا كنم و هي فرت و فورت بژرسم اين نره ؟ اوني كه بغلشه مادست؟تا ببينم چه غلطي ميكنن.آيا اينام با يه نگاه دل همديگر رو شل و پل مي كنن؟آيا اون اندام تپنده خوني برا اينا اصلا اسم داره ؟چيه؟-اي دايره مينا خونين جگرم كردي و بقيه ماجراها...-
...آره حس خيلي قشنگيه.من يه بار و فقط يه بار براي هميشه امتحانش كردم.فقط گاهي كمي كم و زياد ميشه اين حس ها.اما هميشه هست.مثل متاليكا گوش دادن كه حتي اگه 10 روز آناتما يا پليسبو گوش بدم اما متاليكا ته قلبم جا داره.
مثين كه عاشق شدي.چون داري همه آدرسا رو درست ميگي.
من نذاشتمش كنار يعني بعنوان يه آدم منطقي شده گفتم ريدم به هرچي منطقه و نتونستم بذارم كنار اما خاموش شدم.چون به قول بابا طاهر:چه خوب بي مهربوني از دو سر بي / كه يك سر مهربوني دردسر بي. اما بازم گور باباي بابا طاهر-چقدر بابا شد-من كاملا يه طرفشم قبول كردم و به حداقلا قناعت كردم.هرچند مدتيست كه از همون حداقلام محروم شدم.مي فهمي چي ميگم؟ در مورد فلسفه نيمه خالي ليوان صحبت مي كنم.
دقيقا همون يه لحظه دست تو دست گرفتن وابستگي ذهني پيدا كردن و ... همه و همه هست. و چقدر تلخ و خرد كنندست اون ضربه هاي حرفا ها و نوشته هاي آخر.روزي كه فكر مي كني اونهمه انرژي كه صرف كردي به چشم نيومده.اون روز ضرباتي به خردكننده ترين شكل ممكن مي خوري.اون روزيه كه ميگي اي كاش يه طناب يه چهارپايه و يه قفس باشه كه خودم رو ازش آويزون كنم تا همه چروكام برا هميشه از بين بره
من واسه كسه ديگه زندگي كردم و با تمام توصيفاتي كه از بي توجهي هاش كردم اما دو خط آخرت رو با همه سلولام مي فهمم.
چقدر دوست داشتم شعرهايي را كه امروز با كم علاقگي در جواب براي كسي مي نويسم با سر مستيه تمام برايش مي نوشتم...
عادت مي كنيم
پ.ن:چقدر زياد شد.معمولا زياد مي نويسم هرجا اما مدتي كه نطقم كور شده و اين بعد از مدتها اتفاق افتاد
پ.ن:بخوره به تخته دو خط مي نويسي 1387تا نظر ميگيري و من متاسفانه نمي رسم كه آنها را بخوانم