نمیدانم از چیست ... این ترس شبانه از چیست ... این استرس از چیست ...همین طوری یاد آن شب افتادم ... همان شب که تا صبح در آغوشت خوابیده بودم ... بعد از مدتها خیلی آرام خوابیدم ... آن احساس آرامش را در آغوشت داشتم ... دیشب که در خاطره ها غوطه ور شده بودم ... یاد آن شب افتادم ... آن شب ... که مامورین جان بر کف انتظامی جف پا ریدن یه دنیایمان .... آن شب که روی آن دیوارک ( دیوار کوچک ) نشستیم و از خودمان گفتیم .... حتی دلم برای فرنی و M&M هم تنگ شده است ... یادش بخیر ... تازه یک ماه شده .... چه زود گذشت ... انگار همین دیروز بود ...
پ.ن بی ربط 1 : از دست دادن یک دوست واقعا دردناک است ... آن هم دوستی که در لحظه تصادف با او باشیم .... او جانش را از دست بدهد .... و من .... بمانم با کبودی در چند نقطه بدن ...
خدا بیامرزتش .... لحظه های دوست داشتنی با هم داشتیم ....
پ.ن بی ربط 2 : بعضی آدمها اینقدر ته دلهایشان سیاه است که هر چقدر هم سعی کنی نمیتوانی بهشان کمک کنی ...
پ.ن بی ربط 1بی خاصیتی : هی بی خاصیت ... نمیدانم باید برای تو متاسف باشم ... یا برای خودم ... برای تو چون مادرت به من زنگ میزند و یه دنبال مشکلات تو می گردد و پول خودم را مثل صدقه بهم میدهد ... برای خودم ...چون ... مهم نیست .... راستی آن گردنبد ... عقیق را می گویم ... آن را به آب ها سپردم ... همان دریاچه .... به آب و خاک سپردمت ... واگذارت کردم به خدا ... همان خدایی که خانوادگی خیلی سنگش را به سینه میزنید ... دیدار به قیامت ....
gardanbandaro koja andakhti man beram vareshdaram ?! :P
Khoda biamorze dosteto
Kheili ketabi neveshte bodi !
saghariii ghamnak nabinamet :X :*
Darzemn ghalate emlaie ham dari !
paragrafe akhar khate aval be jaye bayad neveshti biad ! :P
19 gerefti !
Darzemn ghalate emlaie ham dari !
paragrafe akhar khate aval be jaye bayad neveshti biad ! :P
19 gerefti !
chi begam!?
khodet behtar az hame miduni harfa ro
دوست !
نمیدونم چرا این کلمه برای بهترین آدم های دنیا و خیانت کار ترین ها استفاده میشه!
یعنی این آدم ها با هم فرق نمی کنند؟
ساغر دوست مثل کرم می مونه اگه گفتی چطوری؟
از دست دادن یه دوست خیلی سخته ...
امیدوارم که خدا به نزدیکانش صبر بده ...
خونه تکونی هم شاید خیلی به جا بوده .... مبارکه
به روز مرگ چو تابو من روان باشد .... گمان مبرکه مرا درد این جهان باشد
برای من مگری ومگو دریغ دریغ ....... به دام دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازه ام چو بینی مگو فراغ فراغ ..... مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپردی مگو وداع وداع .... که گور پردهء جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر ..... غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست .... چرا به دانهء انسانیت این گمان باشد
ترا چنان بنماید که من به خاک شدم ..... به زیر پای من این هفت آسمان باشد
از چه ها اين چنين زخمي شده اي رفيق ... خاطره كه تسلاي ماست - حتا اگر خنجر باشد و يا استخوان لاي زخم - خاطره تسلاي ماست ... زخم ات را در خاطره مرهم گذار
Posted by: مثلن يک نفر at October 20, 2007 12:53 PMخیلی سخته اینطوری ...خدا بیامرزتش
.
حالا خودتون طوریتون که نشده ؟!... خوبین ؟!
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خويش مي زيستند .
تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره راخواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپاروزنان جزيره را ترك كردند. در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند. قايقها رفتند و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اماكسي به کمکش نرفت.
در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت :متاسفم قايقم پر از پول و نقره و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به غرور كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدهاي و مرا تر ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اماغم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت.
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد.
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد.
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه
چه كسي مرا نجات داد؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك .
Posted by: khafan at October 20, 2007 4:13 PMآخي... از دست دادن دوست خيلي سخته..من چن روز پيش چهلم يكي از همكلاسيام رفته بودن.. دردناكه..
Posted by: ravan-nevis at October 20, 2007 5:11 PMهوووووم ...
Posted by: غریبه at October 20, 2007 6:27 PMواي چقده بد :(
Posted by: نوشین17 at October 20, 2007 8:21 PMخيلي راجع به همه ي اي چيزها با هم اختلاط كرديم.........راجع به مرگ و زندگي و بي خاصيت تو و عوضي من و اينكه هيچي ديگه مثل قبل نيست!
Posted by: fArnAz at October 20, 2007 10:13 PMمتاسفم !
بي ربط 2 را زيادي درك كرده ام !!!
اميدوارم هميشه دوستاي خوب و بي دردسر داشته باشي....
هميشه با كامنت هات خوشحالم مي كني....
بازم خدا رو شكر كه خودت خوب خوبي ... مي بوسمت ...
Posted by: KaSrA at October 21, 2007 12:55 PMبه خدا هم واگذار نكن
ببخش
ارزش نداره
خيلي وقته كه همه رو حتي خودم رو به خدا واگذار كردم !!! مثل آخر بازي كه مي گن ساك ساك !
Posted by: Heaven Searcher at October 22, 2007 11:54 AMقدر زندگيت رو بدون
مواظب خودت هم باش
1 ماه پيش بغل كي بودي ناقلا ؟ اون مردك كه 2 ماه رفته !
سلام
1- خدا رحمتش كنه ...
بي خاصيت ها رو بايد فراموش كرد.همين
2- ممنون از نظرتون.فكر كنم هنوز دوست باشيم اما خيلي وقته كه نديدمشون و طبيعتا نمي تونم بگم اگه هم رو ببينيم گذشته از دوستي اصلا حرف مشتركي داريم بزنيم يا نه!
چرا سياه شدي؟
Posted by: shovalie at October 23, 2007 8:15 AMسلام . چي شده ؟ كي چيزيش شده ؟
Posted by: elham - bi nam at October 24, 2007 1:02 PMبدبختی اینه که تعدادشون یکی دو تا نیست و به وسعت مرزهای ایران بطور مزمن زندگی می کنند ... همزیستی ...
Posted by: یک دیوانه ی عاقل at October 24, 2007 9:28 PMقالب جدید هم مبارک ... امیدوارم زودتر از قالب عزا بیرون بیای
Posted by: یک دیوانه ی عاقل at October 24, 2007 9:31 PMبيا چرت و پرتتو آپ كن ديگه:دي.. ساغري جان
Posted by: ravan-nevis at October 25, 2007 1:10 AMاینا جدی بود یا شوخی؟ :-؟
Posted by: pirefarzaaneh at October 25, 2007 7:19 AMاز کلمهی "دردناک" نخواه که حال "از دست دادن یک دوست" را توصیف کند. عاجز است بیچارهی ننهمردهی سگپدر.
Posted by: Farbud at October 25, 2007 3:02 PMدوستت رو خدا بيامرز خوشگل خانم
ناراحت شدم واسه دوستت و خوشحال واسه خودت كه خوبي
ايشالا هميشه خندون باشي
حيف اون چشماست كه غم توش باشه
خدا بيامرزتش و در ضمن خوشا به حالش
از اون جايي كه ديگ به ديگ ميگه روت سياه پس ناراحت نباش و گاهي به ما سر بزن
اینجا که یه عالمه خوشکل شده...
اینجا که...
...
یادم رو به خیلی چیزا انداختی...
یعنی یادم بود اما دوباره زنده شد...
مرسی...
دیوار کوتاه و رویش راه رفتن و آبنبات چوبی خوردن و از خودمان گفتن!
اینجا که یه عالمه خوشکل شده...
اینجا که...
...
یادم رو به خیلی چیزا انداختی...
یعنی یادم بود اما دوباره زنده شد...
مرسی...
دیوار کوتاه و رویش راه رفتن و آبنبات چوبی خوردن و از خودمان گفتن!
test
Posted by: sun at October 27, 2007 10:52 AMميدوني ساقي خانوم امروز همه وبلاگت رو بگم لاف زدم ولي خيليش رو خوندم چرا اينقدر غم ؟ چرا اين همه نفرت ؟
Posted by: bil at October 27, 2007 5:38 PMسلام دوست عزيز
خيلي غمگين شدي؟!
اگر جووني قدرت رو نميدونه ! تو قدرش رو بدون
مواظب خودت باش
يا حق
سكوت...علامت چي بود!!؟
Posted by: shovalie at October 30, 2007 8:11 AMاينها چيزي ميخواهند شبيه همين عجوزه هاي گشتهاي ارشاد شبيه همين "ماده گرگها" .درونش از نفرت و بيرحمي سرشار و ظاهرش هم پژواك باطنش ، صادر كنندة نفرت. چهره اي نفرت فروش و چشماني كه زيباتر و بالاتر از خودش رو نميتونه ببينه.تمام كشورهاي دنيا چه مسلمون و چه غير مسلمون كه ملتشون آزادي دارند چي رو از دست دادند و اين عقب ماندگان فكري با اين محدوديتهاشون چي رو بدست آوردند؟با اينهمه محدوديتها با اين همه ادعا هاشون(كه هر كي از ندونه فكر ميكنه آمار اينها صفره) كه گوش فلك رو كر كرده و اين همه كه شبانه روز در حال روضه و وراجي و موعظه هستند چقدر آمار اعتياد و بزه كاريهاي مختلف اجنماعي و آمارهاي طلاقشون با كشورهاي ديگه فرق ميكنه؟ در بعضي موارد جلو ميزنه كه پس نميافته.سالمندان كشورهاي خرجي رو ببينيد جوانان ايران رو ببينيد.كدومشون شاداب ترند؟چون علاوه بر امكان تفريحات و آزادي تفريحات مختلف،فضاي جامعه هم لطيف هست .مجبور نيستند احساسات خودشون رو قايم كنند ديوار نامرئي بين دخترو پسر وجود نداره و نياز عاطفي هم رو بر طرف ميكنند.اين نياز عاطفي چطور يرطرف ميشه؟ با يه هم صحبتي ساده همين كه توي پاركها گاهي ديده ميشه دختر و پسري نشستند و با هم حرف ميزنندو اين بسيار زيباست. به جاي اينكه دختره فرار كنه و پسره دنبالش و متلك بار هم كنند. در دوراني كه فرد شرايط ازدواج رو نداره و سن ازدواج بسيار بالا رفته اين ارضاي عاطفي بسياربراش آرامش بخش هست و تا حد زيادي اون موج بزرگ تمايلات جنسيش رو فرو ميشونه.تمايلاتي كه به دليل نبود زمينة ابرازشون فشار زيادي روش ميارند. پسرها بيشتر نياز دارند به اين ارضاي عاطفي.
ز ِ اينها اين رژيم ديو سيرت ميشود از خشم و نفرت ديده اش چون كاسه اي از خون*به درد آيد وجودش، باد و باشد درد او افزون:
اگر رنگ سياهت شد دگر رنگي*اگر اخمت مبدل شد به لبخندي
اگر عشقي درونت زير و رو كرد خانة نفرت*اگر شادي رَهانيدت ز زاري و غم و محنت
اگر از جنس آزادي بيايد بر لبت گل واژه اي زيبا*كه عَطرآن بَرد آن بوي گند لاشة افكار آنها را
همان افكارمرگ آلود وخون آلود و نفرت بار و بيمارش*همان فكري كز آزادي، تمدن، هست بيزارش
بباشد درد تو افزون رژيم ننگِ ايرانم*تو ضحاكي بر اين خاكم، بوَد لعنت به تو هر دَم
(Hamid)
بي خيال ميگذره يك
متاسفم من مي دونم تو چه وضعي بودي دو
اونم ولش كن !
Posted by: Mary.am at October 31, 2007 6:04 PMاي كاش آن زمان كه از تو خواستم مراقب خودت باشي مرا جدي گرفته بودي
Posted by: yek dost at October 31, 2007 8:29 PMخدايش بيامرزد
Posted by: aptin at November 1, 2007 11:38 AMکنسرت گروه کرال
صمات
www.samat.ir
بیست و چهارم و بیست و پنجم آبانماه 1386 / ساعت 19
شيراز / تالار فرهنگي هنري حافظ
چرا سیاه؟ سفید که بهتر بود.. البته این نظر منه ها....
Posted by: sara at November 4, 2007 10:52 AMمن سیاه رو خیلی دوست داشتم
اما حالا نه
چون به یک باره تمام زندگیم سیاه شد...
متاسفم برای همه ی اتفاقات بد و مرگ دوستت.. روحش شاد
مواظب خودت باش
Posted by: دنیا at November 7, 2007 12:45 AM159
ندانستن پیشه ی ماست ( هرمس و تو).
کاش می شد همیشه در خاطره ها غوطه ور شد خاطرات یک ماه پیش یک سال پیش کاش بشود اولین خاطره را به یاد آورد...
پ.ن. و دردناک تر از ازدست دادن دوشت فراموش کردن خاطره ی اوست.
پ.ن. دل همه ی ادم ها یک رنگه ! نه سیاه نه سفید نه سرخ ! فقط دل بعضی ها پُر رنگ تره!!!
ممنون میشم در وبلاگ هرمس با هم همنفسی داشته باشیم و اگر هرمس حرفی برای گفتن داشت خوشحال میشم تبادل لینک داشته باشیم.
تا بزودی خداحافظ
تو نمي خواي اين وامونده رو آپ كني؟؟؟؟
Posted by: fArnAz at November 9, 2007 10:48 PMبه نظر اسم پست بسيار مناسب بود
راجع به از دست رفته بايد بگويم بسيار بد به يادت مانده و اميدوارم خوبي هاتان را هر روز تداعي كني
چه خوب است كه ما كم كم از زبان يكديگر مي شنويم كه خوب بودن به خدا و پيغمبر و اين متشرع بازي ها نيست.به انسان بودن است و من يك ساليست كه معني غامض انسان بودن و شدن را دريافته ام هر چند تازه فقط به آن نزديك شده ام-انسان دشواري وظيفه است: شاملو-
گويند كه اين استرس هاي شبانه از دردهاي قاعدگي ست.
انساني چاق:چرا دست از سر پسرم ور نمي داري؟داره پر پر ميشه