November 10, 2007

سوءتفاهم ....

چند ساعتیست که منتظرم یک لحظه تمام شود .... دوست داشتم می توانستم اینهارا از خودت بپرسم .... ای کاش بودی ... ای کاش آن وقتی که بهم گفتی حرفهایت را بزن همه را پرسیده بودم .... ای کاش می توانستم به آغوشت بیایم .... سرم را روی شانه ات بگذارم و اینها را در گوشت زمزمه میکردم .... و تو دستانم را میگرفتی و جواب این همه علامت سوالی که در فکرم است میدادی ... ای کاش ....

خدایا شرایط آزار دهنده ای است .... من حتی نمی دانم حق ناراحت شدن دارم یا نه ؟!!!!


پ.ن های بی ربط :

پ.ن بی ربط 1 : چقدر هولناک است وقتی مرگ هم آدم را نمی خواهد و پس میزند ....
پ.ن بی ربط 2 : یک چشمم لبریز از غم است یک چشمم لبریز از اشک ... زانوانم را در بغل گرفته ام و گوشه ای نشسته ام .... نمیدانم با غم دوریت بسازم یا با اشک شوق داشتنت ....
پ.ن بی ربط 3 : شاید هم ....
................. من کلاً دچار سوءتفاهم شده ام ...............

Posted by Saghariii at November 10, 2007 10:13 PM
Comments

يه وقتايي كه آدم نوشته هات رو ميخونه دلش ميتركه دختر

Posted by: arshiya at November 10, 2007 11:01 PM

ساغر .

Posted by: نیکو at November 10, 2007 11:03 PM

ای کاش این رابطه ها هیچ وقت شروع نمی شد .

Posted by: mohammad at November 11, 2007 12:28 AM

khob nemidunam vaghean alan baiad muham ro bekanam ya in ke muhaye to ro bekanam.umadam inja befahmam dishab chet shode bud badtar hame chiz baram shod alamate soal
:***
fakhat mitunam booset konam va emshab ke miam pishet baghalet konam!

Posted by: sun at November 11, 2007 9:52 AM

یک پارادوکس : غم دوری و شوق داشتن ؟!

Posted by: Heaven Searcher at November 11, 2007 11:09 AM

سلام
براي چي انقدر نا اميد؟
توكل كن به خدا ، اين شرايط هم چه بخواي و چه نخواي ميگذره
اين هم خواهد گذشت...

Posted by: علیرضا at November 11, 2007 5:53 PM

سلام ساغر غزير
اميدوارم كه بتوني با مشكلت كنار بياي
هيچوقت خدا رو فراموش نكن و بدون كه اگه اتفاقي هم بيفته حتما حكمتي
توش بوده اميدت به خدا باشه

Posted by: بهتاش at November 11, 2007 10:51 PM

اميدوارم اين موجودي كه دل اين خوشگل خانم ناز مارو بدست آورده قدرش رو بدونه ;)ظ

Posted by: blu at November 12, 2007 12:16 AM

سوتفاهم...
تناقض...
شايد سوال پرسيده بودي و جواب نگرفته بودي...
جواب نداده بود...
مي دوني ميشه حالتت رو درك كرد!

Posted by: khial at November 12, 2007 8:11 AM

حال ام به هم مي خوره از اون هايي كه نمي فهمن نااميدي هم يه جور اميد هس ... اميد به نيست شدن !

مي فهمي ام ؟


Posted by: مثلن يک نفر at November 12, 2007 8:51 AM

راستي اين قضيه ي سانسور و انتخاب چيه كه در كامنت دوني ات گذاشتي ؟ نداشتيم ها ! يعني توي دنياي مجاز هم يكي بايد براي مون تعيين كنه كه درست حرف مي زنيم يا نه ؟ بابا مي خواهم ازادانه عق بزنم روي هر چي انتخاب صحيح هست ....

مي فهمي ام ؟

Posted by: مثلن يک نفر at November 12, 2007 8:57 AM

زبان برای تفاهم بود، دلیل سوء تفاهم شد؟؟؟

Posted by: mana at November 12, 2007 9:53 PM

خيلي زيبا مينويسين شما
خوشا شيراز وصف بي مثالش

Posted by: KA$RA at November 12, 2007 10:17 PM

یعنی اون لحظه گير كرده؟

Posted by: pirefarzaaneh at November 12, 2007 11:49 PM

saghar chet shodeh ? azizam chera inghadr gham dary ? yek soale digeh in matna raje be kiyeh ?

Posted by: chokochoko at November 13, 2007 12:51 AM

:)) man mikhandam chon ahmagh hasam
weblog jadid!!!
bavar mikoni?!
injas: www.doltebrahim.com

Posted by: ABLAH at November 13, 2007 4:50 AM

این سوئ تفاهم ها ار انسانی را به چرت و پرت وا می دارد
چرت هایی که جز رنجش خود اثری ندارد
این نوزاد بهانه گیری که در وجودت نفس می کشد را مهار کن
با این حرفها گرسنه تر می شود،
با او حرف بزن...

Posted by: داستانک at November 13, 2007 12:33 PM

سیاه شدی

Posted by: Yekpooria at November 13, 2007 12:39 PM

همين كه چند ساعته منتظري تموم شه

Posted by: pirefarzaaneh at November 13, 2007 9:26 PM

نه گير نكرده ... همچنان ادامه داشت ...

Posted by: Saghariii at November 14, 2007 12:19 AM

bazi az neveshtehat jaleb hastan vali kolan ye doctor ravankav boro

Posted by: partizan at November 14, 2007 12:42 AM

vay az akharin bari ke oomadam be page et sar zadam cheghade gozashteeeee.
hame chiz avaz shode. az siah shodane range background et gerefte ta hameye pa nevesht hye bi rabt. che khabar shode?
zaheran ke azizi ro az dast dadi.
sabret besyar.
dar che hali khoset?

Posted by: fesghelbahal at November 14, 2007 2:47 AM

بابا با كلاس
فكر ما تازه به دوران رسيده هارم ميكردي
تقصير خودته
حقته
پيشما بياين

Posted by: حمید خان at November 14, 2007 12:45 PM

زندگی همش تجربس
هر تجربه ای هم یه قیمتی داره
خوشحال میشم بهم سر بزنی
آپم ومنتظرتم

Posted by: ّبابایی at November 14, 2007 12:47 PM

نگرانت شدیم ؟ خوبی؟

Posted by: رفوزه at November 14, 2007 4:40 PM

به زندگي قشنگ نگاه كن خانوم خوشگله

Posted by: arvin at November 15, 2007 10:30 AM

همه زندگی همینه. یه سر شادی و خنده! یه سر گریه و غصه. فقط تحمل می خواد تا وقتشم نرسه عزرائیل سراغ آدما رو نمی گیره..

Posted by: چشم غمگین at November 15, 2007 4:47 PM

نمنه؟؟؟

Posted by: fArnAz at November 16, 2007 10:03 PM

HAMOON TOR KE DASTOOR FARMUDEH BOODID MATLABO TARJOMEH KARDAM

Posted by: AMIRU at November 17, 2007 12:36 AM

ارزشش رو داره ؟ /:)

Posted by: nona at November 17, 2007 5:08 PM

ادمها در زندگي اشتباهات فراواني ميكنند كه بسياري از آن نشئت گرفته از سوتفاهم است
با احساس مينويسي نوشته هات رو دوست داشتم

Posted by: babak at November 19, 2007 11:34 AM

شاید نه حتما عزیزم

Posted by: امین at November 19, 2007 1:36 PM

و من دچار سو هاضمه !
پاشيد لطفا!
ارزششو نداره!!!!!!

Posted by: فروغ at November 20, 2007 2:44 AM

مشكل ناتواني تو در صرف فعل خواستن است و گرنه راه هاي رسيدن به آن ديريافته-اگه گفتي كدوم رو ميگم- زياد است
...به خانه که رسیدم ،لباس عوض نکرده به اتاقش رفتم،همه چیز مرتب و منظم بود.الان کیک و مدادرنگی ها هم سر جای خود بودند...
کشوی میز کارم را باز کردم.بادکنک را از جیبم در آوردم و در دست خالیم سفت نگه داشتمش.نیم رخ جلوی آینه ایستادم و دو بار به سرم شلیک کردم.خون به سان فواره ای روی آینه قدیمی پاشیده شد.مثل برس رنگرزی رنگ سرخ رهایی پاشش می کرد و به قاب نقره ای آینه می چسبید.با صورت به سمت زمین سقوط کردم و بینی ام با صدای قرچی شکست.(بخشهايي از داستان كوتاه آنچه در زير نهفته است)

Posted by: Maziyar at March 10, 2008 1:04 PM
Post a comment









Remember personal info?