آن اشعه نورخورشید را میبینی که هر دقیقه کمرنگ تر میشود ... آن احساس من است .... احساس من به همه زندگی ... این را نمی خواستم .... ولی کمرنگیش را حس میکنم ... نسبت به همه چیز ... نگرانیم این است که ...
.... احساس من دیگر طلوعی نداشته باشد ...

دیشب .... آن اشک ها ... اشک من نبود ... گریه آسمان بود ...
-------------------------------
پ.ن بی ربط 1 : امروز شبیه جمعه بود ... نمیدانم چرا ... از آن روزهای ضد حال و کسل کننده ... از صبح که بیدار شدم احساسی مثل غروب جمعه ها داشتم ...
پ.ن بی ربط 2 : میخواهم دلتنگی هایم را یک جا روی کاغذ بنویسم .... آن را مچاله کنم .... در سطل آشغال بریزم .... و خلاص ....
پ.ن بی ربط 3 : یک بیماری به بیماری هایم اضافه شده است ... خود *خری در مقطع کمبود محبت و فقر فرهنگی ... یا یه همچین چیزی ...
*( خر = Donkey )
گاهی این نوشتن و مچاله کردن و ریز ریز کردن کاغذه انگار تمام اون غصه ها را ریز می کنه و می ریزه دور و خالی می شی.. و حس خوبی را به همراه داره.
Posted by: دنیا at January 14, 2008 5:13 PMزیباست ,مانند زندگی... آفرین ساغـــــر
Posted by: Mahdad at January 14, 2008 5:18 PMمنم دیشب اومدم همین جملات رو بنویسم ....
دیگه اما نمی ترسم ... دیگه اما دلهره ندارم .... چون اینجوری شده ...
احساسی نمانده
به جز خاطراتی به شیرینی طعم خوش ... !
احساسی نمانده به جز
قطراتی از اشک آسمان گاهی میریزد و
به ثمر نرسیده
پاک می شود
و با خود می گویم ...
این نیز می گذرد
سلام!
حس ، حس غريبي است.
موفق باشي
صدر
همه آدمهايي كه متولد ميشن اون خود خري را دارن!
مي دونستي آمار بيشترين خودكشي واسه عصراي جمعه است؟
من در هر جای دنیا باشم
کنار دریا
کنار جنگل
کنار سحرا
هر جا باشم عاشق نگاه کردن به غروب و در آمدن آفتاب هستم.
----
ساغری جان خودشون هم نمیدونند عزیزم انگیزه شون از انجام این کار ها چیه!؟
سپاس که به کومه من آمدی نازنینم.
Posted by: شهلا at January 14, 2008 9:25 PMمچاله ، مو / چا / له
Posted by: vahidoo at January 15, 2008 12:11 AMمن فك میكنم كه پاك كردن سورت مساله خیلی بزدلانهس.
میتونی خیلی كارای دیگه بكنی .
مسلن اینكه با اون كاغز كزایی موشك (همانا هواپیما) درست كنی یا اسلن با فندك اتیشش بزنی!
.
كمرنگی یا بیرنگی یا این مرزای نوزهور كه اخریش رو شما كشف كردین( این قلمشو یحتمل به نام شما اسمگزاری مینمایند) نی از احساسه عزیزم فقت شاید كمی گاهی یادت رفته انسانی !
خود خري؟!
سلام بر دختر شيرازي كاشف بيماري ها نوين! فكر كنم از اثرات مشكي شدن اين صفحه است! شايد هم اين از اثرات اون باشه!
پي نوشت: اي آهنگ خوشگلا بايد برقصن وبلاگت خيلي حال داد! :))
بعد كه رو كاغذ نوشتي اگه پارش كني حس بهتري بهت دست ميده مگه اينكه بخواي دوباره بخونيش كه وقتي ميبيني پارش كردي دوباره حس بدي بهت دست ميده !!!
Posted by: ساويژه at January 15, 2008 7:52 AMخلاص
Posted by: Heaven Searcher at January 15, 2008 1:23 PMمن که کلا نوشتنم خشکیده
Posted by: دزدکی at January 15, 2008 8:34 PMاین نوشته که بعد از کامنت کذاشتن میاد عجب باکلاسه D:
Posted by: دزدکی at January 15, 2008 8:36 PMمنم امروز يه جائي در نقض دين از تركيب "خودخركني" به مثابه "ازخودبيگانگي" استفاده كردم...
به هوش باشي رفيق.....
سلام
بی ربط دو کار خوبیه .
میدونی یه حس جدید کشف کردم حالا مفصل توی وبلاگم می نویسم.. ترکیب از سه تا حس که اسمش رو گذاشتم حس "بکت" حسشم مثل اسمش گیج ومبهمه...
می فهمت !
Posted by: sara at January 16, 2008 1:03 PMجمعه ها هم این گونه که می گویی نیست. اینگونه برایمان رقم زده اند. یاد آهنگ تریاک محسن نامجو افتادم...
Posted by: فیلدوست at January 16, 2008 6:19 PM:-×
Posted by: pirefarzaaneh at January 17, 2008 12:33 AMعكس خوبيه
سعي كردم منم بگيرو ولي خيلي زود تموم ميشه
بزام خوبه یه رنگی داره … احساس من که تیره ی تیره شده
Posted by: mohammad at January 18, 2008 1:06 AMمتن زيبايي بود مثل بقيه متنهاتون و مثل خودتون
Posted by: bibak at January 19, 2008 12:02 AMاون چشمها واقعا جذاب
عاشق شدم
عاشق چشماي نازت
عكس اخرت بسيار عالي بود
اميدوارم كسي كه اين متن پايين رو براش نوشتي ارزشش رو داشته باشه
براي همه ي ما كه نه ولي براي خيلي از ما اين حالات پيش آمده است. اين دلگيري اين غروب. راست مي گويي يك آغوش گرم مي تواند خيلي آرامش بخش باشد ولي اگر امن باشد و صد البته گرم.
مرسي
ممنون از حضور صمیمانه ات دوست خوبم
عذر من رو بابت تاخیر بپذیر
امیدوارم خورشید احساست در آسمان قلبت همیشه درخشان باشه.
پاینده باشید.
Posted by: Darya at January 19, 2008 5:17 PMفرموده اند:
طلوع من طلوع من
وقتی غروب پر بزنه
موقه ی رفتن منه...
اينقدر احساساتي و مهربون هستي كه من ميدونم هيچوقت غروب نميكنه
Posted by: kasra at January 21, 2008 7:29 PMايا خود خري يعني چي اخه ... يعني ادم خودشو خر ميكنه يا خود خرشو ......... استغفرالله
Posted by: ناربانو at January 21, 2008 8:42 PMدیدی می گویند پایان شب سیه سفید است ؛ آن هم به هر قیمتی ؛ ناچاری ؛ امّا پایان روز سفید هم شب سیاه اس و هی تکرار و تکرار ؛ بعضی وقت ها تاریخ تکرار می شود و گاهی هم تکرار ها تاریخ ؛ تکرار هایتان تاریخی باد !!!! فردایی و فرداهایی دوباره از شرق طلوع خواهی کرد ؛ از همان افق که دوست می دارید !!!!
Posted by: آرش at January 21, 2008 9:15 PMآهای ساغر خانم ؛ در کویر دلم تو تنها شتری :دی !!! به جا آوردید ؟!!
Posted by: آرش at January 21, 2008 9:16 PMکاش می شد دلتنگی ها رو مچاله کرد و خلاص شد...!!
ممنون سر زدی!
Posted by: بانو at January 22, 2008 1:21 PMما کلاً همه را یاد بچگیهایشان میاندازیم....
Posted by: mychamber at January 22, 2008 5:27 PMdonyaiest saghar khanom donyaye badist
Posted by: erfan at January 23, 2008 12:21 AMآره حس سختيه كنار اومدن باهاشم سخته من تونستم ولي
رو كاغذ نوشتن خيلي خوبه خوشم مي ياد وقتي رو كاغذ مي نوسيمو هي مچاله مي كنم ...
Posted by: diss_ignotis at January 23, 2008 1:13 AMوااي بر ما...واااي بر ما....داريم كجا ميريم هممون با اين همه موج نا اميدي كاش يكي بود كه از شونه هامون ميگرفت و به شدت تكونمون ميداد تا از اين خواب آزار دهنده خلاص بشيم....اما حيف كه خواب نيست....دلم گرفت ساغري...تويي كه هميشه از بلاگت بوي شادي ميومد نه.....تو ديگه نه
مواظب خودت باش...و قوي باش.
اين نيز بگذرد!
عزيزم مثه اين كه جديدا" زياد فكر مي كني هان!؟
حيف از دختري مثل شما تازه شما را در ياهو زيارت كرديم بسيار ناز و زيبا هستيدظ
Posted by: كرشمه at January 24, 2008 12:59 AMاي بابا......كاش مي شد به همين راحتي مچاله كرد.....
Posted by: fArnAz at January 25, 2008 1:41 PMاین غم ها که گفتی صاحب اول و آخرش خودتی . دور هم نباید بریز چون به تک تکش خیانت کردی. موظف هستی بکشی . سوسه هم نیا
Posted by: ابله at January 26, 2008 6:48 AM...جمعه ها عادت داشت،حمام کند.زیر پیراهنی سپید خیس یقه گرد و گلیش را به زحمت از تن درآورد.با کوزه ی گلی سبز رنگی،آب را در کاسه ی چدنی ریخت. صدها حباب از داخل کوزه به درون کاسه چدن فرار کردند و آب داخل کاسه را برای مدتی هر چند اندک سپید و کف آلود نمودند.(بخشهايي از داستان كوتاه رستگاري در جمعه)
Posted by: Maziyar at March 10, 2008 3:03 PM