January 14, 2008

غروب ...


آن اشعه نورخورشید را میبینی که هر دقیقه کمرنگ تر میشود ... آن احساس من است .... احساس من به همه زندگی ... این را نمی خواستم .... ولی کمرنگیش را حس میکنم ... نسبت به همه چیز ... نگرانیم این است که ...

.... احساس من دیگر طلوعی نداشته باشد ...


IMG_5385.jpg

دیشب .... آن اشک ها ... اشک من نبود ... گریه آسمان بود ...


-------------------------------

پ.ن بی ربط 1 : امروز شبیه جمعه بود ... نمیدانم چرا ... از آن روزهای ضد حال و کسل کننده ... از صبح که بیدار شدم احساسی مثل غروب جمعه ها داشتم ...

پ.ن بی ربط 2 : میخواهم دلتنگی هایم را یک جا روی کاغذ بنویسم .... آن را مچاله کنم .... در سطل آشغال بریزم .... و خلاص ....

پ.ن بی ربط 3 : یک بیماری به بیماری هایم اضافه شده است ... خود *خری در مقطع کمبود محبت و فقر فرهنگی ... یا یه همچین چیزی ...

*( خر = Donkey )

Posted by Saghariii at January 14, 2008 1:00 PM
Comments

گاهی این نوشتن و مچاله کردن و ریز ریز کردن کاغذه انگار تمام اون غصه ها را ریز می کنه و می ریزه دور و خالی می شی.. و حس خوبی را به همراه داره.

Posted by: دنیا at January 14, 2008 5:13 PM

زیباست ,مانند زندگی... آفرین ساغـــــر

Posted by: Mahdad at January 14, 2008 5:18 PM

منم دیشب اومدم همین جملات رو بنویسم ....
دیگه اما نمی ترسم ... دیگه اما دلهره ندارم .... چون اینجوری شده ...
احساسی نمانده
به جز خاطراتی به شیرینی طعم خوش ... !
احساسی نمانده به جز
قطراتی از اشک آسمان گاهی میریزد و
به ثمر نرسیده
پاک می شود
و با خود می گویم ...
این نیز می گذرد

Posted by: امین at January 14, 2008 5:18 PM

سلام!
حس ، حس غريبي است.
موفق باشي
صدر

Posted by: sadr at January 14, 2008 7:46 PM

همه آدمهايي كه متولد ميشن اون خود خري را دارن!


مي دونستي آمار بيشترين خودكشي واسه عصراي جمعه است؟

Posted by: نوسانگر at January 14, 2008 9:08 PM


من در هر جای دنیا باشم
کنار دریا
کنار جنگل
کنار سحرا
هر جا باشم عاشق نگاه کردن به غروب و در آمدن آفتاب هستم.

----
ساغری جان خودشون هم نمیدونند عزیزم انگیزه شون از انجام این کار ها چیه!؟

سپاس که به کومه من آمدی نازنینم.

Posted by: شهلا at January 14, 2008 9:25 PM

مچاله ، مو / چا / له

Posted by: vahidoo at January 15, 2008 12:11 AM

من فك می‌كنم كه پاك كردن سورت مساله خیلی بزدلانه‌س.
می‌تونی خیلی كارای دیگه بكنی .
مسلن اینكه با اون كاغز كزایی موشك (همانا هواپیما) درست كنی یا اسلن با فندك اتیشش بزنی!
.
كمرنگی یا بی‌رنگی یا این مرزای نوزهور كه اخریش رو شما كشف كردین( این قلمشو یحتمل به نام شما اسم‌گزاری می‌نمایند) نی از احساسه عزیزم فقت شاید كمی گاهی یادت رفته انسانی !

Posted by: MarMzok at January 15, 2008 12:34 AM

خود خري؟!
سلام بر دختر شيرازي كاشف بيماري ها نوين! فكر كنم از اثرات مشكي شدن اين صفحه است! شايد هم اين از اثرات اون باشه!
پي نوشت: اي آهنگ خوشگلا بايد برقصن وبلاگت خيلي حال داد! :))

Posted by: سهند at January 15, 2008 2:43 AM

بعد كه رو كاغذ نوشتي اگه پارش كني حس بهتري بهت دست ميده مگه اينكه بخواي دوباره بخونيش كه وقتي ميبيني پارش كردي دوباره حس بدي بهت دست ميده !!!

Posted by: ساويژه at January 15, 2008 7:52 AM

خلاص

Posted by: Heaven Searcher at January 15, 2008 1:23 PM

من که کلا نوشتنم خشکیده

Posted by: دزدکی at January 15, 2008 8:34 PM

این نوشته که بعد از کامنت کذاشتن میاد عجب باکلاسه D:

Posted by: دزدکی at January 15, 2008 8:36 PM

منم امروز يه جائي در نقض دين از تركيب "خودخركني" به مثابه "ازخودبيگانگي" استفاده كردم...
به هوش باشي رفيق.....

Posted by: رام اشتراك at January 15, 2008 10:53 PM

سلام
بی ربط دو کار خوبیه .

Posted by: Bahman at January 16, 2008 7:57 AM

میدونی یه حس جدید کشف کردم حالا مفصل توی وبلاگم می نویسم.. ترکیب از سه تا حس که اسمش رو گذاشتم حس "بکت" حسشم مثل اسمش گیج ومبهمه...

می فهمت !

Posted by: sara at January 16, 2008 1:03 PM

جمعه ها هم این گونه که می گویی نیست. اینگونه برایمان رقم زده اند. یاد آهنگ تریاک محسن نامجو افتادم...

Posted by: فیلدوست at January 16, 2008 6:19 PM

:-×

Posted by: pirefarzaaneh at January 17, 2008 12:33 AM

عكس خوبيه
سعي كردم منم بگيرو ولي خيلي زود تموم ميشه

Posted by: Jozeph at January 17, 2008 10:52 AM

بزام خوبه یه رنگی داره … احساس من که تیره ی تیره شده

Posted by: mohammad at January 18, 2008 1:06 AM

متن زيبايي بود مثل بقيه متنهاتون و مثل خودتون

Posted by: bibak at January 19, 2008 12:02 AM

اون چشمها واقعا جذاب
عاشق شدم
عاشق چشماي نازت
عكس اخرت بسيار عالي بود
اميدوارم كسي كه اين متن پايين رو براش نوشتي ارزشش رو داشته باشه

Posted by: pasha at January 19, 2008 12:09 AM

براي همه ي ما كه نه ولي براي خيلي از ما اين حالات پيش آمده است. اين دلگيري اين غروب. راست مي گويي يك آغوش گرم مي تواند خيلي آرامش بخش باشد ولي اگر امن باشد و صد البته گرم.
مرسي

Posted by: hasti at January 19, 2008 1:02 PM

ممنون از حضور صمیمانه ات دوست خوبم

عذر من رو بابت تاخیر بپذیر

امیدوارم خورشید احساست در آسمان قلبت همیشه درخشان باشه.

پاینده باشید.

Posted by: Darya at January 19, 2008 5:17 PM

فرموده اند:
طلوع من طلوع من
وقتی غروب پر بزنه
موقه ی رفتن منه...

Posted by: زبل خان at January 20, 2008 9:35 PM

اينقدر احساساتي و مهربون هستي كه من ميدونم هيچوقت غروب نميكنه

Posted by: kasra at January 21, 2008 7:29 PM

ايا خود خري يعني چي اخه ... يعني ادم خودشو خر ميكنه يا خود خرشو ......... استغفرالله

Posted by: ناربانو at January 21, 2008 8:42 PM

دیدی می گویند پایان شب سیه سفید است ؛ آن هم به هر قیمتی ؛ ناچاری ؛ امّا پایان روز سفید هم شب سیاه اس و هی تکرار و تکرار ؛ بعضی وقت ها تاریخ تکرار می شود و گاهی هم تکرار ها تاریخ ؛ تکرار هایتان تاریخی باد !!!! فردایی و فرداهایی دوباره از شرق طلوع خواهی کرد ؛ از همان افق که دوست می دارید !!!!

Posted by: آرش at January 21, 2008 9:15 PM

آهای ساغر خانم ؛ در کویر دلم تو تنها شتری :دی !!! به جا آوردید ؟!!

Posted by: آرش at January 21, 2008 9:16 PM

کاش می شد دلتنگی ها رو مچاله کرد و خلاص شد...!!

ممنون سر زدی!

Posted by: بانو at January 22, 2008 1:21 PM

ما کلاً همه را یاد بچگی‌هایشان می‌اندازیم....

Posted by: mychamber at January 22, 2008 5:27 PM

donyaiest saghar khanom donyaye badist

Posted by: erfan at January 23, 2008 12:21 AM

آره حس سختيه كنار اومدن باهاشم سخته من تونستم ولي

رو كاغذ نوشتن خيلي خوبه خوشم مي ياد وقتي رو كاغذ مي نوسيمو هي مچاله مي كنم ...

Posted by: diss_ignotis at January 23, 2008 1:13 AM

وااي بر ما...واااي بر ما....داريم كجا ميريم هممون با اين همه موج نا اميدي كاش يكي بود كه از شونه هامون ميگرفت و به شدت تكونمون ميداد تا از اين خواب آزار دهنده خلاص بشيم....اما حيف كه خواب نيست....دلم گرفت ساغري...تويي كه هميشه از بلاگت بوي شادي ميومد نه.....تو ديگه نه
مواظب خودت باش...و قوي باش.

Posted by: shovalie at January 23, 2008 8:34 AM

اين نيز بگذرد!
عزيزم مثه اين كه جديدا" زياد فكر مي كني هان!؟

Posted by: lvlaryam at January 23, 2008 11:14 AM

حيف از دختري مثل شما تازه شما را در ياهو زيارت كرديم بسيار ناز و زيبا هستيدظ

Posted by: كرشمه at January 24, 2008 12:59 AM

اي بابا......كاش مي شد به همين راحتي مچاله كرد.....

Posted by: fArnAz at January 25, 2008 1:41 PM

این غم ها که گفتی صاحب اول و آخرش خودتی . دور هم نباید بریز چون به تک تکش خیانت کردی. موظف هستی بکشی . سوسه هم نیا

Posted by: ابله at January 26, 2008 6:48 AM

...جمعه ها عادت داشت،حمام کند.زیر پیراهنی سپید خیس یقه گرد و گلیش را به زحمت از تن درآورد.با کوزه ی گلی سبز رنگی،آب را در کاسه ی چدنی ریخت. صدها حباب از داخل کوزه به درون کاسه چدن فرار کردند و آب داخل کاسه را برای مدتی هر چند اندک سپید و کف آلود نمودند.(بخشهايي از داستان كوتاه رستگاري در جمعه)

Posted by: Maziyar at March 10, 2008 3:03 PM
Post a comment









Remember personal info?