December 13, 2009

من آنجا ... آن گوشه ایستاده ام و نگاه می کنم ... نگاه می کنم ... تا این تن خسته و داغان را ... تا این روح بی روح را ... تا این آغوش تنها را ... تماشا کنم ... من آنجا ایستاده ام ... و صدای زوزه های آرامم را می شنوم ... بغض هایم را قورت می دهم ... فریادهایم را ساکت می کنم ... و احساسم را آتش می زنم ... نگاه می کنم ... به غم درون نگاه می کنم ... به نگاه تُهی نگاه می کنم ... به خواسته های نا خواسته ام نگاه می کنم .... تو ... تو آنجا ایستاده ای ... پشت به من ... با چشمان بسته من را نگاه می کنی .... با گوشهای گرفته به حرفهایم گوش می دهی ... با لبهای بسته برایم سخن می گویی ... و من ... همچنان آنجا ایستاده ام ... و نگاه می کنم ... خاموش و خاموش ... آرام و آرام ... تنها و تنها ... نگاه می کنم

Posted by Saghariii at December 13, 2009 7:37 PM