December 25, 2009

... دلم خواست ...

دلم خواست .... دراز کشیده باشم روی شن های ساحل ... نسیم خنکی به صورتم بخورد ... نفس هایم را در خود غرق کند .... موهایم را آشفته کند ... دلم خواست ... نم نم بارانی ببارد ... صورتم را خیس و تازه کند ... اشک هایم را پاک کند ... چشمانم را بشورد ... دلم خواست ... تو هم اینجا ... همین جا ... کنارم خوابیده باشی ... دستانمان را زیر سرمان بگذاریم ... به آسمان نگاه کنیم ... و بگذاریم باران روحمان را تمیز کند ... دلم خواست ... تو رویت را برگردانی ... و در گوشم زمزمه کنی ... آهنگ های مورد علاقه مان را .... و من آنها را در دلم زمزمه کنم ... و لذت ببرم ... دلم خواست ... آغوشت را باز کنی ... و من را در آغوش بگیری ... برایم بگویی و ... بگویی و ... بگویی ...

.... دلم خواست ... خواست که ...

... کنارت باشم ... کنارم باشی ...

Posted by Saghariii at December 25, 2009 2:34 AM