February 5, 2010

دیشب ...

دیشب از آن شب ها بود ....
دراز کشیده بودم روی تخت ... صدای تیک تاک ساعت را می شنیدم ... نه فقط آن ساعت بزرگ قدیمی پدر را ... حتی صدای ساعت مچی مادر که در اتاقش بود ... صدای قطره های آب شیر دستشویی ... صدای نفس های ممتد خواهرم ... صدای قُرقُر های بچه همسایه .... صدای ماشین های توی خیابان ... نفس عمیقی کشیدم ... تا شاید بتوانم بخوابم ... دیگر حتی صدای رد شدن آب توی لوله ها را هم می شنیدم ... حتی صدای راه رفتن مورچه ها را هم می شنیدم .... چشمانم را بیشتر فشار دادم ... گفتم شاید خوابم ببرد ... صدای قلبم را هم می شنیدم .... صدای استخوانهایم هم می شنیدم .... بلند شدم ... چند قدمی در خانه پرسه زدم ... کتابی برداشتم و شروع کردم بخواندن ... یک صفحه دو صفحه .... صفحه پنجاه بود که دیگر بلند شدم تا دوباره به تخت بروم ...
دراز کشیدم روی تخت .... و ... باز همه صداها را می شنیدم ... حتی صدای نبض اَم را هم می شنیدم ... صدای نفس کشیدن کتاب را هم می شنیدم ... خواب از چشمانم فرار کرده ... اصلا نزدیکی چشمانم هم نمی آید .... انگار با من قهر کرده است ....
....
دیشب نخوابیدم .... من هم با خواب قهر کرده اَم ....
تا صبح با چشمان باز به سقف نگاه کردم .... و فکر کردم ... و فکر ... فکر ....

Posted by Saghariii at February 5, 2010 4:49 PM