February 6, 2010

من اینجا در این چهار دیواری نشسته ام و حرفهای زده و نزده اَت را زمزمه می کنم .... حرفهای خودم را مرور می کنم ......

من گفتم .... من گفتم برو ... و تو رفتی ... اینقدر آرام و بی صدا رفتی ... بی آنکه بدانی .... که هر ذره ذره وجودم تو را صدا می کند ... هر لحظه اَم تو را می خواهد ... هر نگاهم دنبال تو می گردد ....

تو رفتی .... و اینقدر ساده رفتی ... مثل همیشه که می خواستی بروی و برگردی ... وقتی تو بودی این چهاردیواری ... کاخ آروزهایم بود ... و حالا کاخ آروزهایم شده یک چهار دیواری ... که دیوارهایش روز به روز به هم نزدیک تر می شود .... و نفس من را می گیرد ....

به یاد داری ... وقتی می خواستی اینجا را بسازی ... گفتی اینجا را می سازم ... نه تو می روی نه من ... هیچ کس از اینجا نمی رود ... گفتم من هستم تا آخرش ... تو نرو ... گفتی من هم هستم تا آخرش .... آخرش چه زود رسید ... چه زود آخرش آمد و تو را از من گرفت ...

چه زود همه چیز تمام شد ... چه زود من در چهار دیواریمان ماندم تنهای تنها .....

و خاطره تو را به دیوار کوبیدم و صندلی را جلوی دیوار گذاشتم ... و هر روز و هر روز ... به خاطره ها نگاه می کنم .... و آنها را مَزه مَزه می کنم .... چه زود طعم خاطراتت دارد شیرینش را از دست می دهد ..... و من را آب می کند .... من بخار میشوم ... به آسمان می روم .... و تمام می شوم ....

Posted by Saghariii at February 6, 2010 11:25 AM