March 11, 2010

دیشب ...

همین دیشب ...
یک ستاره به خوابم آمد ....
آرام و آهسته در گوشم زمزمه کرد ...
می خواست مرا گول بزند ...
برایم حرف زد ...
می خواست با او به آسمان بروم ...
می خواست مرا در این آسمان باکره غرق کند ...
ولی من گولش را نخوردم ...
دیگر اینقدر ها هم ساده نیستم ...

بگذریم ....
گفته بودی برایت از آن کلبه کاه گِلی بگویم ...
آن کلبه ...
آن کلبه از وقتی تو رفتی آرام خوابیده است ...
راستش را بخواهی ...
من هم دیگر سراغش نرفته ام ..
می گویند که باد که می آید ...
شیشه ها آه سردی می کشند ...
در زوزه های آرامی می کشد ...
و اتاقت .... آرام گوش می دهد ...
گوش می دهد ...
تا شاید صدای آمدنت را بشنود ....

من و کلبه هر دو در اعماق دنیا غرق شده ایم ...

تا شاید تو بیای ....

Posted by Saghariii at March 11, 2010 11:05 PM