August 13, 2010

نیمه های شب ...
بی حس و حال ...
غرق در خاطرات بودم ...
دفتر خاطرات درون ذهنم را ...
آهسته آهسته ورق می زدم ...
می خواندم ...
بعضی صفحه ها جا پای اشک هایم بود ...
بعضی صفحه ها صدای خنده هایم بود ...
بعضی صفحه ها ....
فقط آه بود و ناله و شِکوه ...
شکوه از عالم و آدم ...
شکوه از دنیا و خدا ...
شکوه از ...
خستگی و درماندگی ...
چه روزهای می گذرد ...
چه خوب شد آن روزها گذشت ...
چه خوب شد خدا آن موقع سَرَش شلوغ بود و دعایم را مُستجاب نکرد ...
چه خوب شد ...
که خدا حالا تو را به من داد ...
که حالا تو هستی در کنارم ...
تو هستی تا من در آغوشت همه خستگی و ...
درماندگی قبل را فراموش کنم ...
چه خوب که خدا یک شیطان را از من گرفت و ...
یک فرشته به من داد ...
چه خوب که خدا خودش خوب می داند که چه کند ...

Posted by Saghariii at August 13, 2010 3:56 AM