October 19, 2010

دراز کشیدم رو به دیوار
دستانم مرا در آغوش کشیده اند
قطره اشکی بی گدار از چشمانم سرازیر می شود
همزمان با او آهی سرد از سینه اَم به بیرون رها می شود
فکرها این موقع که می شود تازه به سمتم حمله ور می شوند
آرامشم را می گیرند
دستانم همچنان دورم حلقه شدند و گاهگاهی اشک ها را از روی گونه اَم پاک می کنند
به خود می پیچم
در دلم دردی دارم
در دلم سوزشی حس می کنم
آهی می کشم
آهم هزاران غم دارد
آهم درد دارد
دردم درد دوریست
دردم درد تنهاییست
وجودم تو را التماس می کند
و آهم
عمق دردم را رسوا می کند ....

Posted by Saghariii at October 19, 2010 4:32 AM