September 21, 2011

دیشب
وقتی همه جا تاریک بود
پاورچین پاورچین راه رفتم
خانه اینقدر آرام بود
که صدای نوک انگشتانم که زمین را نوازش می کرد، می شنیدم
آن دامن سفیدم را پوشیده بودم، می دانی کدام را می گویم ؟
همان که تور داشت و پر از پولک بود
دلم می خواست برقصم
تو خواب بودی
و من خودم را در آغوش تو تصور کردم
که ایستاده ایم اینجا
نور روی صورت من و تو افتاده
چشمانت مثل همیشه می درخشید
یک دستت دور کمرم بود
و دست دیگرت، دستانم را می فشرد
من را به خود چسباندی
و من غرق در عطر تنَت می شوم
با هم قدم هایمان را تنظیم می کنیم
من محو تماشای تو می شوم
انگار طلسم شده باشم
تو می خندی
و من با لبخندت، لبخند می زنم
نور خاموش می شود
تو نیستی
و من تنها با دامن سفیدم
ایستاده ام اینجا
بدون تو
لبخند هنوز روی لبانم است
دستم هنوز روی جای شانه ات
خورشید دارد بالا می آید
امشب هم صبح شد
و من
هنوز بیدارم
پاورچین، پاورچین برمی گردم
می خوابم کنارت
و تا زمانی که خواب مرا با خود نبرده
نگاهت می کنم

Posted by Saghariii at September 21, 2011 9:00 AM