October 9, 2011

دلم کمی هوا می خواست ...
هوای تازه
هوای بودنت
هوای ... تازه
کناره پنجره رفتم، پنجره را باز کردم ...
باد می آمد
بادی آرام
ولی نسیم نبود
ملایم بود
لذتبخش بود
موهایم را باز کردم
دستانم را باز کردم
دلم خواست پرواز کنم
کنار پنجره نشستم دستهایم را باز کردم
نفس عمیق کشیدم
به زانوانم قدرت دادم
می خواستم پرواز کنم
و
پرواز کردم
خنده ات می گیرد، نه ؟
ولی باور کن،
من پرواز کردم
رفتم بالای آن درخت نخل
همان درخت بزرگ وسط حیاط
نشستم آنجا
همه را نگاه کردم
آدمها
تو را
خانه مان
خیلی جالب بود
حس آزادی داشت
حس رها شدن
ولی
ناگهان صدایی آمد
پرنده ای در نزدیکی ام
با ناله ای به زمین افتاد
یک نفر کمی آن طرف تر
با تفنگ به او شلیک کرده بود
آن پرنده
مُرد
همیشه دلم می خواست جای آن پرنده باشم
چه ناگهانی و بی مقدمه
کشته شد
بی آنکه بداند چرا
به سختی به خانه آمدم
پنجره را بستم
به بیرون نگاه کردم
دیگر دلم پرواز نمی خواست
پرده را کشیدم
موهایم را بستم
و
به کارهایم رسیدم

آن، رها شدن نبود
آزادی نبود

شاید همین
همین حس و حال
این
حس و حالم

رهایی باشد
آزادی باشد

Posted by Saghariii at October 9, 2011 9:18 AM