یک روزهایی با بغض شروع می شوند ...
صبح با بغض چشمانت را باز می کنی ...
صبحانه می خوری ...
لذتی نمی بری ...
لقمه ها را می خوری تا بغضت مجال بالا آمدن نداشته باشد ...
با بغض راه می روی ...
با بغض کارهایت را می کنی ...
با بغض لبخند می زنی ...
با بغض حرف می زنی ...
امان از این بغض ها ...
اینقدر در گلو می مانند ...
که هر چه سعی کنی نمی توانی آنها را بیرون دهی ...
یک روزهایی با بغض شروع می شوند ...
و با بغض ...
بالاخره ...
تمام می شوند ...