October 17, 2011

روی صندلی چوبی
کنار کافه قدیمی
نشسته ام
من هستم و خودم
خودم در شیشه با تعجب نگاهم می کند
انگار که می گوید
تا کی ؟
تا کی می خواهی اینچا بنشینی ؟!
او رفته
سالهاست که رقته
و من
بیخیال به او
به حرفایش
رویم را بر می گردانم
انگار که نمی بینمش
و
به خیابان نگاه می کنم

Posted by Saghariii at October 17, 2011 4:20 PM