November 19, 2011

نشسته ام روی مبل
پاهایم را هم دراز کرده ام
زل زده ام به انگشتان پاهایم
چایی هم برای خودم ریخته ام و گذاشته ام روی میز
چند ثانیه ای یک بار باد خنکی به من می خورد
هوا گرم است
حوصله اینکه بلند شوم و پنکه را روی خودم تنظیم کنم ندارم
حوصله اینکه چای را هم از روی میز بردارم هم ندارم
حوصله خندیدن هم ندارم
گاهی آدم کلا حوصله هیچ کاری را ندارد
حوصله خودش را هم ندارد
دلش یک دیوار می خواهد
که سرش را گاه گاهی محکم تویش بکوبد
تا شاید این حوصله برگردد

Posted by Saghariii at November 19, 2011 11:33 AM