نشسته ام روی مبل
پاهایم را هم دراز کرده ام
زل زده ام به انگشتان پاهایم
چایی هم برای خودم ریخته ام و گذاشته ام روی میز
چند ثانیه ای یک بار باد خنکی به من می خورد
هوا گرم است
ØÙˆØµÙ„Ù‡ اینکه بلند شوم Ùˆ پنکه را روی خودم تنظیم کنم ندارم
ØÙˆØµÙ„Ù‡ اینکه چای را هم از روی میز بردارم هم ندارم
ØÙˆØµÙ„Ù‡ خندیدن هم ندارم
گاهی آدم کلا ØÙˆØµÙ„Ù‡ هیچ کاری را ندارد
ØÙˆØµÙ„Ù‡ خودش را هم ندارد
دلش یک دیوار می خواهد
Ú©Ù‡ سرش را گاه گاهی Ù…ØÚ©Ù… تویش بکوبد
تا شاید این ØÙˆØµÙ„Ù‡ برگردد