می خواهم برایت بنویسم
نه
از خودم
از خودم در روزهای بی تو
خوب این روزها برایم روز نمی شود
صبح که می شود
دلم نمی خواهد صبح بشود
سعی می کنم چشمانم را بهم فشار دهم تا دوباره خوابم ببرد
نمی شود
از این پهلو به آن پهلو می شوم
برای خودم قصه می گویم
چشمانم را بیشتر بهم فشار می دهم
ولی نه
انگار که نه انگار
واقعا صبح شده
و باید بیدار شوم
بالاخره بلند می شوم
بی حوصله به دستشویی می روم
بی حوصله صورتم را می شورم
بی حوصله مسواک می زنم
موبایلم را برمی دارم و از اتاق بیرون می روم
خوب
حالا بدتر می شود
روز شروع شده
روزی که تو نیستی
می روم روی مبل روبروی تلویزیون می نشینم
لپ تاپم را روشن می کنم
حوصله اینترنت گردی ندارم
فیلم می گذرام
حوصله فیلم را هم ندارم
روی مبل دراز می کشم
حوصله دراز کشیدن را هم ندارم
به اینجا که می رسد
تو زنگ می زنی
روی مبل قشنگ می نشینم
موهایم را برایت مرتب می کنم
و با تو صحبت می کنم
و وقتی که خدافظی می کنیم
دوباره
بی حوصلگی ها به سمتم حمله ور می شوند
روزهایی که تو نیستی
دوست دارم اصلا بیدار نشوم
بخوابم، بخوابم، ...
خوابت را می بینم
اگر هم نبینم، نبودنت را اینقدر دردناک حس نمی کنم