November 24, 2011

می خواهم برایت بنویسم
نه
از خودم
از خودم در روزهای بی تو
خوب این روزها برایم روز نمی شود
صبح که می شود
دلم نمی خواهد صبح بشود
سعی می کنم چشمانم را بهم فشار دهم تا دوباره خوابم ببرد
نمی شود
از این پهلو به آن پهلو می شوم
برای خودم قصه می گویم
چشمانم را بیشتر بهم فشار می دهم
ولی نه
انگار که نه انگار
واقعا صبح شده
و باید بیدار شوم
بالاخره بلند می شوم
بی حوصله به دستشویی می روم
بی حوصله صورتم را می شورم
بی حوصله مسواک می زنم
موبایلم را برمی دارم و از اتاق بیرون می روم
خوب
حالا بدتر می شود
روز شروع شده
روزی که تو نیستی
می روم روی مبل روبروی تلویزیون می نشینم
لپ تاپم را روشن می کنم
حوصله اینترنت گردی ندارم
فیلم می گذرام
حوصله فیلم را هم ندارم
روی مبل دراز می کشم
حوصله دراز کشیدن را هم ندارم

به اینجا که می رسد
تو زنگ می زنی
روی مبل قشنگ می نشینم
موهایم را برایت مرتب می کنم
و با تو صحبت می کنم

و وقتی که خدافظی می کنیم
دوباره
بی حوصلگی ها به سمتم حمله ور می شوند

روزهایی که تو نیستی
دوست دارم اصلا بیدار نشوم
بخوابم، بخوابم، ...
خوابت را می بینم
اگر هم نبینم، نبودنت را اینقدر دردناک حس نمی کنم

Posted by Saghariii at November 24, 2011 6:24 PM