July 3, 2012

تیک تیک ساعت به یادم می آورد که دیر شده است
تو باید می آمدی
و هنوز خبری نیست
می دانم که می دانی دل نگرانت می شوم
شاید چون زن هستم
اصلا چرا زن ها باید نگران باشند ؟ چرا زن ها مادر می شوند بیشتر نگران می شوند ؟ چرا زن ها باید همیشه نگران همه و همه چیز باشند ؟
خوب٬ نمی دانم٬ فکر نمی کنم کسی هم بداند٬ مهم این است که این عقربه ها دارند می دوند و تو ... خبری نیست
تلفن همراهت که در دسترس نیست٬ پس هیچ روش دیگری برای پیدا کردنت وجود ندارد٬ می دانم کم کم می آیی٬ و خسته وارد خانه می شوی و من بجای سلام می گویم کجا بودی ؟ و تو لبخند می زنی مثل همیشه٬ و می گویی٬ سلام ٬ ترافیک زیاد بود ...
ولی من٬ از نگرانی عصبی شده ام٬ می دانم تقصیر تو نیست ولی متاسفانه سر تو خالی می شود ... سعی می کنم ولی نمی شود ...
بهت می گویم٬ چایی می خوری ؟‌ و تو در حالیکه سرت گرم ایمیل هایت شده٬ می گویی آره٬ برایت چایی می آورم
می نشینم روی مبل و نگاهت می کنم٬ دلم برایت تنگ شده خوب٬ خوب می دانم درسته ۶-۷ ساعت بیشتر نشده که ندیدمت ولی ... دل تنگی از همان ثانیه اولی که از خانه بیرون می روی شروع می شود
تو مشغول کارهایت می شوی٬ و من تازه صدها سوال دارم که از تو بپرسم٬ صدها خبر دارم که برایت تعریف کنم٬ می خواهم راجع به غذا٬ حرفهای فلانی و ... بگویم ولی خوب تو حواست نیست
من شروع می کنم به حرف زدن و تو ظاهرا گوش می دهی و سعیت را می کنی هرازگاهی سوالی هم بپرسی
خوب این برایم کافی نیست٬ دوست دارم وقتی باهات صحبت می کنم نگاهم کنی٬ چشمانت را ببینم٬ ... ولی خوب ...
من حرفهایم را می گویم تو هم جسته و گریخته گوش می دهی البته خودت می گویی همه را گوش می دهی ولی خوب من می دانم ... که آن وسط ها بعضی هایش از قلم می افتد
دوباره ساکت می شوم٬ و نگاهت می کنم٬ فقط خدا می داند که چقدر دوستت دارم و از فکرش لبخندی می زنم٬ تو همان موقع نگاهم می کنی و مچم را میگیری٬ و لبخند زنان می گویی٬ چی شده ؟ چته ؟ من هم رویم را آن طرف می کنم و می گویم هیچی٬ تو می گویی٬ چی شده ؟ و به طرفم میای٬ و من قند در دلم آب می شود که بالاخره وقت من رسید٬ می نشینی کنارم٬ گونه ام را گازم میگیری و بعد بوسم می کنی٬ و میگی چی شده خوب ؟ و من همچنان اصرار دارم که هیچی٬ خوب دوستت دارم٬ اگر روزی صدهزار بار بهت این را بگویم که خسته کننده می شود٬ از لبخند من می فهمی٬ و لب هایم را می بوسی و در گوشم زمزمه می کنی که دوستم داری و من غرق در لذت وجودت می شوم

حالا گذشته از اینها ... دوستت دارم احسان ... خیلی

پ.ن : این هم یک روز من است وقتی تو دیر میرسی ...

Posted by Saghariii at July 3, 2012 5:30 PM