July 14, 2012

دستانم خشک شده
میان برگه های کاغذ
دستانم صدای خش خش برگهای پاییزی می دهد

خودکار میان انگشتانم بی حرکت ایستاده
می خواهد فرار کند
ولی نمی تواند
انگشتانم تکان نمی خورند

صدا می آید
بادی به برگه های کاغذ می خورد
و گوشه برگه بلند می شود و تکانی می خورد
و دوباره می خوابد

انگار همه چیز آرام شده
ثبت شده
انگار دیگر نمی توانم انگشتانم را تکان دهم
انگار دیگر کاغذ هم تکان نمی خورد
حتی خودکار هم آرام گرفته

من ثبت شده ام
به آدمها نگاه می کنم
که از جلویم عبور می کنند
گاهی چند لحظه ای نگاهم می کنند
و سپس به راهشان ادامه می دهند

آنها من را می بینند ولی٬ نمی بینند
من ثبت شده ام
در یک عکس
در یک قاب
روی دیوار یک نمایشگاه

چه لحظه دردناک و با شکوهی

Posted by Saghariii at July 14, 2012 7:27 AM