July 27, 2012

وقتهایی که می خوابم توی تخت٬ و خوابم نمی برد٬ قوه تخیلم دو برابر می شود٬ داستان های مختلف به ذهنم می رسد٬ یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای را در ذهنم می نویسم٬ چند صفحه خاطرات فراموش شده یادم می آید٬ هزاران حرف نزده را مرور می کنم٬ کلی از حرف های زده را مرور می کنم٬ یک لحظه احساس می کنم پرواز می کنم٬ بال در آورده ام و در آسمان ها می چرخم٬ یک لحظه فکر می کنم جادوگر هستم٬ جادوگری بدجنس که می خواهد شهری را طلسم کند٬ یا پرنسسی که در قصری با شاهزاده مورد علاقه اش زندگی می کند٬ این خیال ها٬ این فکرها٬ به جانم می افتد٬ نه که فکر کنی ناراحتم می کند٬ نه٬ ولی آرامم نمی گذارد٬ هی فکر پشت فکر٬ و نمی گذارد بخوابم٬ ذهنم پر از برگ می شود٬ کاغذ های بی خطی که آمادگی هر نوع سیاه شدنی را دارند٬ نقاشی٬ نوشتن٬ ... و من در بی خوابی ام همه برگهایش را سیاه می کنم و وقتی به جاهایی که دوست دارم می رسید خواب یواشکی و آرام به سراغم می آید٬ و چشمانم را می بندد و من و شب پر از تخیلم را به پایان می رساند ...

Posted by Saghariii at July 27, 2012 6:14 PM