December 3, 2012

فکر کنید دیشب ساعت ۵ با بدبختی خوابتون برده باشه٬ صبح ساعت ۹ با سر درد شدید از خواب بیدار شدید چون از روز قبل تصمیم گرفته بودین امروز برید بیرون و به بعضی کاراتون برسید٬ بالاخره لباس می پوشید از خونه می رید بیرون٬ بارون اومده و هوا خیلی خوبه٬ نفس عمیق می کشید و لبخند می زنید٬ می خواید امروز روز خوبی باشه براتون٬ سر خیابون می رسید٬ یه ماشین با سرعت رد میشه و یه گودال که نمی دونید از کجا پیداش شده بود اونجاست و پر از آب٬ در نتیجه شما کاملا خیس میشید٬ سعی می کنید آرامش خودتون رو حفظ کنید بر می گردید خونه٬ لباس عوض می کنید و دوباره میرید بیرون٬ به زور لبخند می زنید و نفس عمیق می کشید٬ سر کوچه حواستون هست که اگه ماشین میاد کنار باشید آب روتون نریزه با خیال راحت دارید راه می رید موزیک مورد علاقتون رو هم گوش می دید٬ یهو نمی دونید از کجا دوباره پاتون خیس میشه چون یه ماشین از کنار پیاده رو با سرعت رد میشه و باز شما خیس میشید ولی این دفعه فقط از زانو به پایینتون خیس شده دیگه بر نمی گردید خونه و میگید عیبی نداره و همچنان سعی می کنید امروز رو واسه خودتون خوب کنید٬ هنوز چند دقیقه نگذشته بارون میاد٬ کمتر از ۲ ثانیه به حدی بارون تند میشه که شما تا چترتون رو در میارید تقریبا خیس شدید٬ به ایستگاه قطار می رسید بلیط می خرید و سوار قطاری میشید٬ تا می خواید بشینید پهلوتون تیر میکشه و خوب این درد چیزی نیست جز درد کلیه٬ مسکن همراتون نیست و الان دیگه نمی تونید هم برگردید خونه پس باید برید٬ روی صندلی نمی تونید درست بشینید و هی کج و کوله میشید٬ می رسید به مرکز شهر٬ پیاه می شید٬ کلیتون آروم شده٬ پس برنامتون رو انجام می دید. قصد داشتید برای اولین بار تنها برید سینما٬ با اینکه خیلی سختتون هست ولی سعی می کنید قولی که دیروز به خودتون دادید رو انجام بدید٬ می رید سینما٬ توی سالن اینقدر سرد هست که دندوناتون از سرما بهم می خوره٬ مخصوصا که لباستون هم خیس هست٬ فیلم تموم میشه میاید بیرون٬ می رید خرید کنید کارتتون کار نمی کنه٬ یه کارت دیگتون رو می دید و میرید به طرف بانک تا ببینید چرا کارتتون کار نمی کنه٬ بانک تعطیل هست و کارتون انجام نمیشه٬ در حالیکه کاملا اعصابتون دیگه خورد هست یک جمعیتی به طرفتون میان٬ سعی می کنید خودتون رو جمع کنید که نه به کسی تنه بزنید نه کسی به شما تنه بزنه٬ خوب یکی محکم بهتون تنه می زنه اینقدر که نزدیک بخورید زمین٬ یهو احساس می کنید یکی داره دست می کنه تو جیب عقب شلوارتون که موبایلتون اونجاست٬ بر می گردید میگید داری چیکار می کنید٬ که می بینید یکی داره از تو کیفتون یه چیزی بر می داره و سریع کیفتون رو محکم می گیرید و داد می زنید داری چیکار می کنی ؟ همون موقع صدای ماشین پلیس رو می شنوید و صدای دویدن چند نفر و بعد دویدن دزدها٬ پلیس به شما می رسه و یکیشون میگه چیزی از وسایلتون گم نشده و شما تو کیفتون رو نگاه می کنید و میگید نه و می فهمید که پلیس دنبالشون بوده و اینها در کمال پررویی وسطش می خواستن جیب شما رو هم بزنن٬ در حالی که شکه شدید و دست و پاتون می لرزه و اعصاب هم دیگه رسما اصلا ندارید می رید با سرعت به طرف ایستگاه قطار می رید تا برگردید خونه٬ تا می رسید٬ قطار هم می رسه و شما سریع می پرید تو قطار و خوشحال از اینکه حداقل قطار زود اومده٬ می شینید رو صندلی٬ درد کلیتون بیشتر شده و همینطوری که دارید خودتون رو آروم می کنید مانتیور جلو رو می بینید که بله قطار اصلا در ایستگاه خونه شما نمی ایسته یعنی اینکه قطار اشتباهی سوار شدید٬ دو ایستگاه قبل از خونتون می ایسته و شما باید اونجا پیاده بشید٬ پیاده میشید و صبر می کنید واسه یه قطار دیگه و باید ۳۵ دقیقه صبر کنید٬ تصمیم می گیرید با تاکسی برید٬ دوباره بارون شروع شده از ایستگاه میاید بیرون و می بینید هیچی تاکسی نیست٬ اعصابتون خورد هست و می خواید برسید خونه پس پیاده میاید با درد کلیه٬ لباس خیس٬ هوای بارونی٬ سردتون هست و با همه اینها حالا که رسیدید خونه باید خدا رو شکر کنید که اتفاقات بدتری براتون نیفتاده٬ بله :|


پ.ن : این یعنی اینکه امروز٬ روز شما نیست :|

Posted by Saghariii at December 3, 2012 10:38 AM