December 21, 2012

شب یلدا٬ چهارشنبه سوری٬ عید٬ .. و این سری مراسم ها که میشه آدم اینجا دلش بیشتر میگیره٬ چون بیشتر حس می کنه که چقدر دور هست٬ چقدر تنهاست٬ بیشتر حس می کنه چقدر دلش تنگ شده واسه همه و همه این مراسم ها٬ واسه اینکه خاله٬ دایی٬ عمو٬ عمه٬ مامان بزرگها همه دور هم جمع بشن و گل بگن و گل بشنون٬ بچه ها یکم تو سر و کله هم بزنن. ما که اینجا شب یلدا نداشتیم٬ شب یلدای این طرف شش ماه دیگست٬ بعد حالا بگن خوب شما بگیرین٬ خوب آخه اصن حس و حالش نیست. حس و حال خیلی از مراسم ها نیست. همین سال نو٬ اینجا که هستی نه واسه کریسمس اینا هیجان داری چون خوب به تو چه که هیجان داشته باشی٬ نه عید خودت اون هیجان رو داره که تو ایران داشته٬ چون اصلا حال و هواش فرق می کنه٬ کلا اینجا حس نمی کنی سالت نو میشه٬ فقط می بینی که سال بقیه جدید میشه٬ تو هم سعی می کنی یکم هیجان داشته باشی ولی دریغ از یک ذره هیجان ... نمی دونم والا٬ حالا شاید ما پیریم٬ ما خسته ایم٬ ما ذوق نداریم٬ ولی ایران امکان نداشت شب یلدا باشه و هندونه نخورم٬ دیروز اصلا دوست نداشتم برم هندونه بخرم که بخورم٬ ما که یلدامون در نشد٬ ایشالا مال بقیه شده باشه.

Posted by Saghariii at December 21, 2012 12:59 PM