February 11, 2013

آدم بعضی وقتها دلش یک دوست باب یا ناباب٬ فرقی نمی کند٫ می خواهد که با او بنشیند و از شیرین کاری هایش بشنود حالا شاید هم گل بگوید و گل بشنود٬ بعد یکهو به ساعت نگاه کند ببیند صبح شده و بگوید پایه ای بریم صبحانه بخوریم٬ رفیق هم بدون هیچ حرف اضافه ای بگوید باشد و از خانه جیم شوید و بروید یک قهوه خانه خطرناک و یک املت مشتی با پیاز بزنید و بعدش هم چای سماوری بخورید و بعد قدم زنان به خانه برگردید و روزتان را با بوی پیاز و خواب آلودگی شروع کنید٬ آی می چسبد!

Posted by Saghariii at February 11, 2013 3:05 PM