April 11, 2013

- وقتی کسی نشسته گوشه ی مبل٬ زانوانش را جمع کرده در آغوشش و سرش را کج گرفته و آرام آرام لیوان چایی اش را به لبش نزدیک می کند و یک در میان یک جرعه می نوشد. بدان که دلش گرفته حتی اگر لبخندی روی لبش باشد٬ حتی اگر چیزی نگوید و به تلویزیون نگاه کند. دلش می خواهد بیایی٬ دستت را دورش بیندازی٬ سرش را روی شانه ات بگذاری و سکوت کنی. از آن سکوت ها که کلی حرف دارد٬ از آن سکوت ها که آخرش آدم احساس می کند ساعت ها حرف زده و خالی شده٬ از آن سکوت ها که دلت را٬ وجودت را٬ روحت را آرام می کند.

Posted by Saghariii at April 11, 2013 4:42 PM