April 19, 2013

می خواست که بداند برایش همه دنیاست٬ ولی نمی توانست. انگار که کلمات در زبانش نمی چرخیدند. رفت جلو و دستانش را گرفت و گونه اش را گاز کوچکی گرفت و خندید. او با لبخند و تعجب در صورتی که یک دستش را روی گونه اش می کشید نگاهش می کرد. چرخید و به سمت آشپزخانه رفت و گفت «ظرفهارو من می شورم٬ شام هم با من». او لبخندی زد و گفت «مرسی ولی خسته ای!». ولی جوابی نشنید. او می دانست که او هر وقت بخواهد بگوید دوستش دارد هول می شود و کاری در خانه انجام می دهد. اینکه دو کار خانه را همزمان انجام می داد با اینکه خسته بود٬ یعنی می خواست بگوید که چقدر دوستش دارد. او لبخندی زد و دستش را روی گونه اش کشید و همینطور که نگاهش می کرد چای برای هردویشان ریخت.

Posted by Saghariii at April 19, 2013 8:32 AM