June 27, 2013

یک استکان چای برای خودت میریزی.مینشینی کنار بخاری٬ پاهایت را دراز می کنی. لپ تاپت را روی پایت می گذرای. چشمانت را می بندی. نفس عمیق می کشی. صفحه ورد را جلویت باز می کنی. جمله های قبلیت را می خوانی. چند کلمه را عوض می کنی٬ یکی دو تا غلط پیدا می کنی٬ آنها را هم درست می کنی. می رسی به آخرین جمله. اینتر را می زنی و می روی سر خط ... | همین طوری جلویت می رود و می آید و تو محو تماشایش می شوی. نفس عمیق دیگری می کشی و انگشتانت را روی کلید ها می گذاری ...‌ | همچنان دارد چشمک می زند. لپ تاپت را می بندی٬ دراز می کشی٬ چشمانت را می بندی ... و در دنیایت غرق می شوی. دنیایی که نتوانستی آن را بنوبسی ولی می توانی ببینی ...

Posted by Saghariii at June 27, 2013 5:32 PM