August 18, 2013

آدم یک روز صبح یک دفعه از خواب بیدار می شود و می بیند که گم شده است.

در خودش٬
در زندگی اش٬
در نوشته هایش٬
از همه مهم تر در تنهایی اش.

دلش می خواهد همه چیز را٬ لباس ها٬ نوشته ها٬ عکس ها٬ دوست ها٬ ... را جمع کند بگذارد در یک چمدان قدیمی زیر تخت. شاید هم در انباری. یک جایی که دستش هم بهشان نرسد. بعد برود برای خودش بگردد و از نو شروع کند. انگار تازه متولد شده باشد. قدم بزند٬ مغازه ها را ببیند٬ داخل مغازه ها برود و بلند سلام کند. چند تا سوال کند٬ مثلا که از این قرمز هم دارین ؟ از اون سایز فلان دارین ؟ بعد با لبخند از مغازه بیرون بیاید. قدم زنان به پارک برود٬ بستنی قیفی بخرد و همینطور که قدم می زند بستنی اش را لیس بزند. کنار دریاچه بنشیند٬ کفشش را در بیاورد٬ پایش را در آب بزند. همانطوری دراز بکشد. چشمانش را ببندد. بگذارد دیگر هر چه در وجودش هست از پاهایش برود در دریاچه. گم شود برای خودش. آدم بعضی وقتها دلش می خواهد اصلا پیدا نشود. همانطوری تا هر وقت خواست گم بماند.

Posted by Saghariii at August 18, 2013 4:00 PM