December 12, 2013

بعضي وقت ها در زندگي آدم ها يك اتفاقاتي مي افتد كه خودشان هم نمي دانند چيست. مثلا يك روز خوب از خواب بيدار مي شوند و مي بينند آن روز را دوست ندارند، حوصله براي انجام دادن هيچ كدام از كارهايي كه دوست دارند هم، ندارند. دست و دلشان به هيچ كاري نمي رود. دلشان هيچ چيزي را نمي خواهد. فكر مي كنند زود گذر است و فردا مي رود. ولي فردا مي بينند، نه، اين حس همچنان وجود دارد. روز زيباييست، دلشان مي خواهد بيرون بروند، لذت ببرند ولي اين حس گريبانشان را گرفته و نمي گذارد. ساعت ها مي نشينند و به يك نقطه خيره مي شوند. اينقدر در افكارشان فرو مي روند كه ساعت از دستشان در مي رود. اگر در همان چند روز اول بتوانند اين حس را از خودشان جدا كنند كه شانس آورده اند. ولي اگر يك هفته اي بگذرد و اين حس همچنان با آنها همراه باشد ديگر به اين راحتي ها نيست. اين حس هي بزرگ و بزرگ تر مي شود. و آنها كم كم روزهاي قبل از اين حس را فراموش مي كنند ...

Posted by Saghariii at December 12, 2013 11:39 AM