March 27, 2005

جنگل.........

آنقدر جيغ زدم كه صدايم گرفت .... اشكم خشك شد ..... چشمانم بسته شد .....

كسي گفت تولدت مبارك .......

من چه هستم !!! .... جز زحمت ... هيچ نيستم ..... جز دروغ هيچ نيستم .... جز طمع هيچ نيستم ....... مي خواهم هيچ چيز نباشم ....
فقط حرامزاده باشم ..... زين پس هستم .... حرامزاده اي با خوي حيواني .... قانون ، قانون جنگل است ..... و من حيواني از حيوانات جنگل .... حيواني حرامزاده .........

----------------------------------------------------
idiye : yahoo ( sagharpishi ) & Msnam هك شد .... آنكس كه چنين كرده باشد كه رستگار شود ..... ولي ..........

Posted by Saghariii at 1:46 AM | Comments (32)

March 19, 2005

من ......

در جستجوي كسي هستم كه حرفهايم را بشنود ، مي خواهم اين بار كسي را صدا كنم كه به حرفهايم گوش فرا دهد ....
به هر كس پناه مي برم گويي او مرا صدا كرده برايم مي گويد ... مي گويد .... و من همچون سنگ صبوري به حرفهايش گوش فرا مي دهم ... آنقدر گوش مي دهم ... مي دهم ... تا او حرفهايش تمام شود و به گريه مي افتد .... من او را نوازش مي كنم ... او را در آغوش مي گيرم .... به او دلداري مي دهم تا او گريه اش قطع گردد ... بالاخره گريه اش قطع مي شود ... آن وقت مرا مي نگرد ... مي گويد خوب حال تو بگو ... تو مرا فرا خواندي ... تو مرا صدا كردي .... بگو ... من گوش فرا مي دهم ....
ولي من ديگر نمي دانم به او چه بگويم ... حال دردهاي او را هم به دوش مي كشم .... چگونه مي توانم اين قدر سنگدل باشم كه دردهايم را به او بگويم ... به او كه خود سينه اي پر درد دارد ... نه ....
نمي توانم ... به او نمي توانم بگويم .... پس باز هم من نتوانستم دردهايم را به كسي بگويم و بار دوش خود را سبك نمايم ....

باز هم فقط من ماندم و من ..... من ...... م ......ن ..... ...... .... .....

Posted by Saghariii at 3:26 AM | Comments (20)

March 13, 2005

.... از بالا ....

نفس کشیدن برام سخت شده ..... شاید بیشترش بخاطر این ماسکی هست که روی دهنم گذاشتن .... همه جونم درد می کنه ...... سرم .. گلوم .... دستام .... صدای یه بوق ممتد داره میاد .... همه دارند می دوند .... ولی من دیگه خوبم ...... دارم میرم بالا .... هیچ جای بدنم دیگه درد نمی کنه ..... همه رو می بینم .... اون هم داره گریه می کنه ..... چقدر گریه کردنش مسخرس .... قبلا قشنگ تر گریه می کرد ..... خاک تو سرش خیلی مسخره داره بالای سر من گریه می کنه ..... مامان و بابا هم هستن .... مدتهاست 3 تایی با هم یه جا نبودیم ..... چه جالب دارن گریه می کنن .... چرا هر کس منو می بینه گریه می کنه ..... اون پرستار هم داره گریه می کنه ..... اون دیگه واسه چی گریه می کنه ؟؟ !!!!! ..... شاید خوشحال شده من دیگه نیستم که مجبور شه تشک ( دشک ) زیر پام رو که تو جیش کردم تمیز کنه .... آره باید اشک شادی باشه ..... اون دکتر داره بهم شک وارد می کنه ... چه خره .... فکر می کنه ممکن من هنوز برگردم ..... مامان هنوز داره گریه می کنه .... من که نمی فهمم تا دیروز هر وقت حالم بهم می خورد می گفت الهی تو بمیری من از دستت راحت شم ... پس چرا داره گربه می کنه ..... آهان شاید مامان هم گربه خوشحالیش ..... واییی بابارو ببین .... فکر کنم واسه مردن خودشم اینقدر اشک نریزه .... پرستار یه پارچه کشید رو صورتم .... اه اه چه پارچه کثیفی هم هست ..... مامان و بابا همدیگرو بقل کردن .... مامان اشک میریزه بابا هم داره می لرزه ولی از این زاویه بیشتر به نظر میاد می خنده ...... یایای دمبریده بجای اینکه دست بندازه دور کمر مامان دستش رو باسن مامان ..... امان از این شوهر مامان .... حتی از این مواقع هم سو،استفاده می کنه .... کاش به مامان گفته بودم چقدر از این شوهرش بدم میاد .... بیخیال ...... چرا اینا این جوری می کنن .... من که خوبم ... دیگه هیچ جام درد نمی کنه .... خوب خوبم ..... چقدر بدجنسن .... حالا هم که من خوبم اونا ناراحتن ...... ولی من خیلی خوبم ..... اینجا خیلی بهتره ......

Posted by Saghariii at 7:12 PM | Comments (18)

March 3, 2005

D:

شب ها با ساعت نخواب .... چون اون هیچ وقت نمی خوابه ......

Posted by Saghariii at 6:08 PM | Comments (30)