آنقدر به خدا نزدیک شدم ، که از او گذشتم ..... هیچ کس راه بازگشت را نمی داند .....
می گویند وقتی یک نفر می میرد نفس نمی کشد .... مغزش از کار می افتد ..... قلبش نمی زند ....
من امشب مردم ... ولی نفس می کشم .... قلبم می زند ..... و مغزم ..... مدتهاست که از کار افتاده است .......
اگر زندگی هم برنامه 90 داشت .... آنوقت خدا نقش فردوسی پور را داشت ..... کارشناس داوری هم .... احتمالا حضرت محمد بود ............
به مردگان حسودیم می شود ..... چون حداقل سنگ قبری مختص به خود دارند .....
کاش بمیرد ... حداقل قبری هست که بر بالای سرش بنشینم و نگاهش کنم ....
کاش بمیرد ... حداقل مجبور می شود به حرفهایم گوش دهد .....
کاش بمیرد ... حداقل نمی تواند وسط حرفهایم با کسی دیگر صحبت کند ....
کاش بمیرد ... حداقل نمی تواند اشک هایم را به مسخره بگیرد .....
کاش بمیرد .....
می کشمش .... تا بمیرد ..... و من بر سر سنگ قبرش می نشینم و می خندم ....
مي خواهم نفس بكشم .... ولي نفس كشيدن را فراموش كرده ام .... مي خواهم فرياد بكشم ... ولي فرياد كشيدن را هم فراموش كرده ام .... دهانم را باز مي كنم كه بگويم .... ولي انگار گفتن را هم نيز فراموش كرده ام .... چشمانم خيس است .... ولي اشكي نيست .... پس اشك ريختن را هم فراموش كرده ام .... نگاه مي كنم ... ولي چيزي نمي بينم .... نگاه كردن را هم فراموش كرده ام .... اي كاش فرار كنم ... ولي فرار كردن را هم فراموش كرده ام .... مي خواهم بدانم .... ولي دانستن را هم فراموش كرده ام .... ديگر مي ترسم ......ولي نه ترسيدن راهم فراموش كرده ام .... نمي گويم .... ديگر هيچ نمي گويم .... نمي خواهم نگفتن را هم فراموش كنم .........
اگر فراموش كردن را هم فراموش كنم ........ !!!!!