May 28, 2005

لجنزار .....

مي خواهم خود را از لجنزار بيرون بكشم .... پاهايم گير كرده است ... پاهايم را مي گذارم و خود را بيرون مي كشم ... دستانم گير كرده است ... دستانم را مي گذارم و خود را بيرون مي كشم ...... قلبم گير كرده است .... قلبم را مي گذارم و خود را بيرون مي كشم ...... گوشهايم گير كرده است ... گوشهايم را مي گذارم و خود را بيرون مي كشم .... لبهايم .... جشمانم ..... همه را در لجنزار مي گذارم و خود را بيرون مي كشم ...... .... از لجنزار بيرون آمدم ..... ولي خاطراتم .... افكارم ..... ذهنم ..... هم با من بيرون آمدند ....... باز در لجنزار گير كرده ام .............

Posted by Saghariii at 1:14 AM | Comments (33)

May 21, 2005

اعضای بدن یا ...... ؟


دوست داشتی یه دست نداشتی به جاش هر چي تو دنيا دوست داشتي رو داشتي ؟؟؟؟؟؟

Posted by Saghariii at 6:29 PM | Comments (42)

May 13, 2005

.... &-: ....

می گویند با عشق است که انسان زندگی کردن را کامل می فهمد ، ولی من عشق را نمی خواهم ، اصلاً نمی خواهم به کسی عشق بورزم ، نمی خواهم کسی به من عشق بورزد ، فقط می خواهم گاه گاهی که از عالم برزخ به دوزخ می روم بتوانم آنرا برای کسی باز گو کنم ، بتوانم بگویم که در دوزخ بر من چه گذشت ... با هر کس حرف می زنم باید هزاران فکر بکنم که این را به او بگویم او به که می گوید ؟؟ آیا بر علیه من از آن استفاده می کند ؟؟ آيا همه جا پخش می کند ؟؟ اصلا نمی توانم با کسی سخن بگویم ... هر وقت احساس کردم با کسی صمیمی هستم و با او حرف زده ام بعدش دیده ام که حرفهای مرا جایی و برای افرادی بازگو کرده است .... کاش مثل دوران بچگی مشکلاتم را با عروسکهایم در میان بگذارم ... این گونه فرق موجود جان دار و بی جان در چیست ؟؟ من که نمی دانم ... گاهی اوقات بی جان ها از جان دارها دوست داشتنی تر می شوند ........
گاهی اوقات افکارم مرا در بر می گیرد ، مانند حالا ، گفتنی ها بسیار در سر دارم ولی نمی توانم آنها را روی کاغذ بیاورم و اگر نیاورم این من هستم که ضربه می خورم . اعصابم به قدری مشوش است که نمی توانم تمرکز کنم از نوشته ام پیداست ، تکه تکه سخن گفته ام . از هر جا سخنی بر زبان آورده ام خودم هم نمی دانم چه می خواهم ..... اگر بی جان بودم مجبور نبودم بدون آنکه خنده ای داشته باشم بخندم ...بدون اینکه حرفی داشته باشم حرف بزنم ... می خواهم بالا بروم جایی که همه را از بالا مانند میکروبی ببینم یا نه جایی که اصلا کسی را نبینم ... آنجا با خودم فکر کنم با خودم حرف بزنم با خودم بخندم ... چقدر مزخرف گفته ام .... آنقدر مغزم پر شده است که فقط برای خالی کردن مقداری از آن دست به نوشتن زده ام .... ولی حالا بهتر که نشدم هیچ بدتر هم شده ام ... نفسم را در سینه حبس کرده ام ... کاش آنرا بیرون نمی دادم تا بمیرم ............

Posted by Saghariii at 11:50 PM | Comments (39)

May 7, 2005

یُبوست ......

یُبوست فکری گرفتم .... شایدم یُبوست مغزی .... نه اصلا یُبوست مزاجی ....
اصلا به تو ربطی نداره چی گرفتم .... به تخم مرغم هم حسابت نمی کنم .... تازشم اصنم ازت خوشم نمیاد ... خیلی هم خری .... ها ها ها فک کردی همه مثه خودت الاغن ؟؟؟ البته درست فکر کردی ... ولی الاغا هم استثنا دارن .... منم جز استثناهاش هسم .... حالا فهمیدی ؟؟ .... ببین تو کلا آدم نفهمی هستی ... شوخی نمی کنم ... خیلیم جدی هستم ... قبول نداری ؟؟؟ .... به درک اینو هم نمی فهمی خوب .... آدم نفهمم کاریش نمیشه کرد نفهمه .... حالا شاید ... نه دیگه ... ببین ... گوش بده .... خفه شو ... این جوری خوب شد .... نه آخه دهنت رو که باز می کنی همه جارو گوه ( گه ) بر می داره .... امممم راسشو بخوای از همون بار اول که دهنت رو باز کردی فهمیدم ... نخواسم بهت بگم روحیت خراب نشه ... چی ؟؟ آره ؟؟ ... **** بابا .... وای چقد خوب شد باهات حرف زدم دستشوییم گرفت .... پس بگو .... نه آخه می دونی مدتها بود اسهال داشتم نمی دونستم دلیلش چیه ... تا این چند روزه که صداتو نشنیده بودم ، حالا فهمیدم .... مرسی .. باشه ... خوش باشی ... آره هر وقت یُبوست گرفتم بهت تماس می گیرم ......

می گم که مامان بزرگم 6 سال یُبوست داره .. بیارمش پیشت شاید تونستی اونو هم خوب کنی .... !!

Posted by Saghariii at 7:49 PM | Comments (31)