September 17, 2005

.....

صداها رو درست نمی شنوم ... مثل وقتی که زیر آب هستم .... هیچ صدایی واضح نیست .... در اعماق قلبم جوششی را حس می کنم .... به نقطه ای خیره می شوم .... آنچنان به او نگاه می کنم که فکر می کند چیزی فرارتر از یک نقطه است .... شاید یک دایره ..... ولی او را نمی بینم .... دستانم را به هم می چسبانم ..... آنقدر بهم فشار می دهم تا کبود می شود .... ولی حسش نمی کنم .... چشمان را به روی هم می گذارم .... می توانم ببینم .... با اینکه نمی خواهم ولی می توانم واضح تر از همیشه ببینم ..... گوشهایم را می گیرم .... می خواهم هیچ چیز حتی آن صداهای مبهم را هم نشنوم .... ولی می شنوم ..... صداهای مبهمی که نمی دانم از کجا می آيد ..... حتی بینی ام هم با من لج کرده است .... هیچ کدام حرف گوش نمی دهند .... مگر من رئیس آنها نیستم ؟؟؟ ..... پس چرا به خواسته ام اهمیت نمی دهند !! ..... فکر می کنم کاملا عقلم را از دست داده ام .... البته من او را از دست ندادم .... او هم لج کرد ... قهر کرد و مرا تنها گذاشت .... به او احتیاجی نداشتم .... بی عقلی را بیشتر دوست دارم .... اصلا به هیچ کدام احتیاجی ندارم .... می خواهم خودم باشم ... خودم باشم و خودم ..... مرا رها کنید ... تنهایم بگذارید ..... دارم به فضا می روم .... احساسی به من می گوید در خلا هستم .... چشمانم را بسته ام .... ولی می بینم که در خلا هستم .... می چرخم .... می چرخم ..... به هر سویی می چرخم .... این حالت را دوست دارم .... مست شده ام .... می خواهم دراین حالت بمانم .... هیچ کس حق ندارد مرا از این حالت در بیاورد .... و گرنه او را با همین دستهای نافرمانم خفه می کنم .....

Posted by Saghariii at 12:32 AM | Comments (35)