فکر کنم دیوانه شده ام ..... اینقدر از حرفهایی که زده ام ناراحتم که نمی توانم بخوابم .... نمی خواهم بگویم مرا ببخش ... چون می دانم مثل همیشه بخشیده می شوم .... خوب یکی نیست بگوید تو که پشیمان میشوی برای چه می گویی ؟ .... نمی دانم .... اینقدر دیوانه شده بودم که گفتم .... می دانستم با گفتنش قلبت را به درد می آورم .... ولی گفتم .... می دانستم ناراحت میشوی ... ولی گفتم .... می دانم الان می گویی اگر می دانستی پس چرا گفتی ؟ .... نمی دانم ...اینقدر آشفته بودم که فقط گفتم ... نمی دانی چقدر امشب بهم ریخته بودم .... اینقدر اعصابم بهم ریخته بود که نفسم بالا نمی آمد .... به همه چیز فکر می کردم ... به تو ... به خودم ... به فاصله ها ... به همه چیز .... و ناگهان منفجر شدم ... از حد ظرفیتم گذشت ... باور کن آنقدر ها که نشان میدهم قوی نیستم .... این همه مشکلات از یک طرف ... و امشب از یک طرف .... خسته شده ام ولی نه از مشکلات از فکر .... نمی دانم تا کی باید به هر لحظه فکرکنم ... به هر حرکت ، به هر اتفاق و .... نمی دانم .... می دانم تو هم الان بی تقصیر هستی .... ولی چه کنم ... گفتم متاسفم ... ولی خودم هم قانع نشدم .... تاسف من ناراحتی تو را تسکین نمی دهد ... ناراحتیه خودم را هم تسکین نمی دهد ... نمی دانم فقط این را می دانم ... که کم نیاورده ام .... فقط داغان شده ام .... فکر نکن الان خودم آرام شده ام ... و چون حرفاهایم را زده ام دیگر خیالم راحت هست ... اینها حرهایم نبود ... به هیچ کدومش تا به حال فکر هم نکرده بودم .... نمی دانم چرا گفتم ... چرا جلویش را نگرفته ام ... البته می دانم ... دست خودم نبود ... قبل از که بتوانم بیرون ریخت .... تا توانستم کنترلش کنم دیگر دیر شده بود ....
این را بدان ... روی قولت حساب کرده ام .... اصلا قصد آزردنت را هم نداشته ام .... امیدورام بتوانی درکم کنی ....