هیچستان را قُرُق کرده ام ... همه اخراج شده اند ... فقط خودم هستم و خودم ... هیچ کس را هم راه نمیدهم ... میخواهم تنها باشم ... تنهای تنها ... در هیچستانم ... هیچستان دیگر مال خودِ خودم است ... به کسی هم ربطی ندارد ... ورود ممنوع را دم در زده ام ...
پ.ن با ربط : هیس ... گفتم تنهای تنها ....

چند ساعتیست که منتظرم یک لحظه تمام شود .... دوست داشتم می توانستم اینهارا از خودت بپرسم .... ای کاش بودی ... ای کاش آن وقتی که بهم گفتی حرفهایت را بزن همه را پرسیده بودم .... ای کاش می توانستم به آغوشت بیایم .... سرم را روی شانه ات بگذارم و اینها را در گوشت زمزمه میکردم .... و تو دستانم را میگرفتی و جواب این همه علامت سوالی که در فکرم است میدادی ... ای کاش ....
خدایا شرایط آزار دهنده ای است .... من حتی نمی دانم حق ناراحت شدن دارم یا نه ؟!!!!
پ.ن های بی ربط :
پ.ن بی ربط 1 : چقدر هولناک است وقتی مرگ هم آدم را نمی خواهد و پس میزند ....
پ.ن بی ربط 2 : یک چشمم لبریز از غم است یک چشمم لبریز از اشک ... زانوانم را در بغل گرفته ام و گوشه ای نشسته ام .... نمیدانم با غم دوریت بسازم یا با اشک شوق داشتنت ....
پ.ن بی ربط 3 : شاید هم ....
................. من کلاً دچار سوءتفاهم شده ام ...............