January 26, 2008

.... ؟ ....

خدایا

آن ایمانی که با دیدن 2 نخ از موهای سر من سُست شود ... ایمان است ؟

خدایا

آن دلی که با دیدن لبخند من بلرزد ... *دل است یا ژله است ؟

Posted by Saghariii at 12:09 AM | Comments (41)

January 14, 2008

غروب ...


آن اشعه نورخورشید را میبینی که هر دقیقه کمرنگ تر میشود ... آن احساس من است .... احساس من به همه زندگی ... این را نمی خواستم .... ولی کمرنگیش را حس میکنم ... نسبت به همه چیز ... نگرانیم این است که ...

.... احساس من دیگر طلوعی نداشته باشد ...


IMG_5385.jpg

دیشب .... آن اشک ها ... اشک من نبود ... گریه آسمان بود ...


-------------------------------

پ.ن بی ربط 1 : امروز شبیه جمعه بود ... نمیدانم چرا ... از آن روزهای ضد حال و کسل کننده ... از صبح که بیدار شدم احساسی مثل غروب جمعه ها داشتم ...

پ.ن بی ربط 2 : میخواهم دلتنگی هایم را یک جا روی کاغذ بنویسم .... آن را مچاله کنم .... در سطل آشغال بریزم .... و خلاص ....

پ.ن بی ربط 3 : یک بیماری به بیماری هایم اضافه شده است ... خود *خری در مقطع کمبود محبت و فقر فرهنگی ... یا یه همچین چیزی ...

*( خر = Donkey )

Posted by Saghariii at 1:00 PM | Comments (40)