February 22, 2008

مُردَم ... مُردی ... مُرد ...

اولین باری که مُردَم 1 سالم بود ... وقتی در یک روز 30 بار خودم رو کثیف کردم ... از ناراحتی ...
دومین بار ... 6 سالم بود ... وقتی توی دستشویی یکی از بچه ها یهو اومد تو ... از خجالت ...
یه چند سال دیگه نمردم ... تا وقتی که رفتم هنرستان ....
سال سوم بود .... برای بار 4اُم ریاضی 5 رو افتادم ... این دفعه هم از خجالت بود ... هم از ناراحتی ...
دوباره چند سال نمردم .... تا این 2-3 سال آخر ... این 2-3 ساله زیاد میمُردَم ...
آخرین بار همین امروز بود ... وقتی دکتر تو چشمام نگاه کرد ... و من فهمیدم که میخواد چی بگه ...

این مُردن ما هم اوضاعی شده ها ....


پ.ن سوالی بی ربط :

بیشترین چیزی که من رو ناراحت میکنه .... نامردیه ....

بیشترین چیزی که تو رو ناراحت میکنه چیه ؟

Posted by Saghariii at 11:31 PM | Comments (65)

February 7, 2008

آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش قبرستان .... آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش بچگی .... آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش با تو بودن ....

میخواهم وقتی چشمانم را میبندم ... تو تنها کسی باشی که به ذهنم وارد میشود ...
میخواهم وقتی خواب میبینم ... تو تنها کسی باشی که در خوابم میبینمش ....
میخواهم وقتی چشمانم را باز میکنم ... تو تنها کسی باشی که در ذهنم وجود دارد ...

آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش قبرستان .... آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش بچگی .... آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش با تو بودن ....

اینقدر ذهنم آشفته است ... که خودم هم برای خودم غریبه شدم ...
از خودم گله دارم و بس ...

* متاسفم ... برای همه چیز ....

Posted by Saghariii at 3:04 AM