October 29, 2009

" زندگی "

نسکافه / صندلی / پنجره / قطره های باران روی شیشه / یک پتو پیچیده شده دورم / و برای چندمین بار گوش دادن به آنچه هایی که همیشه در فکرم شنیده می شوند ...

Posted by Saghariii at 1:00 PM

October 26, 2009

یه وقتایی یه بُغصی تو گلوی آدم هست که احساس می کنی می خواد خفت کنه ، احساس می کنی مثل یه دست افتاده دور گردنت و داره گردنت رُ فشار میده ، احساس می کنی تو دلت دارن لباس می شورن و دل آشوب داری ، احساس استرس داری ، احساس می کنی حتی دوش آب سرد هم نمی تون...ه آرومت کنه ، احساس می کنی باید صبر کنی و بذاری زمان آرومت کنه ، بغضت رُ خوب کنه ، استرست رُ کم کنه ... و صبر کنی ، صبر کنی ، صبر کنی

Posted by Saghariii at 10:26 PM

October 19, 2009

آغوشم خالیست .. احساسم تهیست .... دستانم سرد است .... صدایم کم است ... چشمانم بستَست ... لبهایم خاموشست ... نگاهم پر درد ... و ... آهم ... سربلند ....

Posted by Saghariii at 11:28 PM

October 18, 2009

خسته ام ... می خواهم آرام باشم ...
تنها ام ... می خواهم بی صدا اشک بریزم ...

Posted by Saghariii at 1:03 AM

October 17, 2009

آتش ...

می دانم که می دانی ... می دانم که می شنوی ... می دانی که می بینی ... می دانم که لمس می کنی ...

این آتشی را که به جانم انداختی ....

Posted by Saghariii at 7:21 PM