نسکافه / صندلی / پنجره / قطره های باران روی شیشه / یک پتو پیچیده شده دورم / و برای چندمین بار گوش دادن به آنچه هایی که همیشه در فکرم شنیده می شوند ...
یه وقتایی یه بُغصی تو گلوی آدم هست که احساس می کنی می خواد خفت کنه ، احساس می کنی مثل یه دست افتاده دور گردنت و داره گردنت رُ فشار میده ، احساس می کنی تو دلت دارن لباس می شورن و دل آشوب داری ، احساس استرس داری ، احساس می کنی حتی دوش آب سرد هم نمی تون...ه آرومت کنه ، احساس می کنی باید صبر کنی و بذاری زمان آرومت کنه ، بغضت رُ خوب کنه ، استرست رُ کم کنه ... و صبر کنی ، صبر کنی ، صبر کنی
آغوشم خالیست .. احساسم تهیست .... دستانم سرد است .... صدایم کم است ... چشمانم بستَست ... لبهایم خاموشست ... نگاهم پر درد ... و ... آهم ... سربلند ....
خسته ام ... می خواهم آرام باشم ...
تنها ام ... می خواهم بی صدا اشک بریزم ...
می دانم که می دانی ... می دانم که می شنوی ... می دانی که می بینی ... می دانم که لمس می کنی ...
این آتشی را که به جانم انداختی ....