November 23, 2009

....

ولی ...
تو رفتی ... و ای کاش وقت رفتن نیم نگاهی هم به من بیچاره دل انداخته بودی ...

Posted by Saghariii at 1:16 AM

November 22, 2009

... سایه ...

سایه ترس را می بینم ...
صدای خش خش برگها را زیر پایش می شنوم ...
این منم ... زنی تنها ....
که آرام گوشه ای برای خود می خواند ...
این منم تنهای تنها که آرام گوشه ای برای خود می نویسد ......
این منم تنها ترین تنها که چشمهایش گوشه ای پر اشک می شود و ...
...
...
.... دم نمی زند ....

Posted by Saghariii at 10:08 PM

November 19, 2009

آرزو ...

آرزوهایم را گذاشته ام درون قاب روی طاقچه اتاق ... و هر روز و هر روز به آنها نگاه می کنم ... تا یادم نرود چه بودم و چه هستم و چه می خواستم باشم ....

Posted by Saghariii at 11:55 PM

November 9, 2009

یک نفس عمیق می کشم ..
اشکهایم را پاک می کنم ...
زیر لب به تو و به خودم ناسزا می گویم ...

... و آرام آرام به حرفهای دلم گوش می دهم

Posted by Saghariii at 4:49 PM