دلم خواست .... دراز کشیده باشم روی شن های ساحل ... نسیم خنکی به صورتم بخورد ... نفس هایم را در خود غرق کند .... موهایم را آشفته کند ... دلم خواست ... نم نم بارانی ببارد ... صورتم را خیس و تازه کند ... اشک هایم را پاک کند ... چشمانم را بشورد ... دلم خواست ... تو هم اینجا ... همین جا ... کنارم خوابیده باشی ... دستانمان را زیر سرمان بگذاریم ... به آسمان نگاه کنیم ... و بگذاریم باران روحمان را تمیز کند ... دلم خواست ... تو رویت را برگردانی ... و در گوشم زمزمه کنی ... آهنگ های مورد علاقه مان را .... و من آنها را در دلم زمزمه کنم ... و لذت ببرم ... دلم خواست ... آغوشت را باز کنی ... و من را در آغوش بگیری ... برایم بگویی و ... بگویی و ... بگویی ...
.... دلم خواست ... خواست که ...
... کنارت باشم ... کنارم باشی ...
آسان نگاه می کنم به دنیا ... به دنیایی که تا همین چند وقت پیش سخت به من می نگریست ...
گوش کن ... به صدای باد ... آواز پرندگان ... خشم دریا .... گوش کن ...
من آنجا ... آن گوشه ایستاده ام و نگاه می کنم ... نگاه می کنم ... تا این تن خسته و داغان را ... تا این روح بی روح را ... تا این آغوش تنها را ... تماشا کنم ... من آنجا ایستاده ام ... و صدای زوزه های آرامم را می شنوم ... بغض هایم را قورت می دهم ... فریادهایم را ساکت می کنم ... و احساسم را آتش می زنم ... نگاه می کنم ... به غم درون نگاه می کنم ... به نگاه تُهی نگاه می کنم ... به خواسته های نا خواسته ام نگاه می کنم .... تو ... تو آنجا ایستاده ای ... پشت به من ... با چشمان بسته من را نگاه می کنی .... با گوشهای گرفته به حرفهایم گوش می دهی ... با لبهای بسته برایم سخن می گویی ... و من ... همچنان آنجا ایستاده ام ... و نگاه می کنم ... خاموش و خاموش ... آرام و آرام ... تنها و تنها ... نگاه می کنم
سرما/قطره های باران / بخار نفس های من / اشک های روی گونه هایم / ریزش آخرین برگ های پاییزی / قدم های من توی پیاده روی خیس / و فکر کردن های دوباره به حرف های نگفته دلم ....