February 28, 2010

یه وقتایی از دلتنگی نفس آدم بالا نمیاد ... هر چی سعی می کنی یه نفس عمیق و کامل بکشی ... نمیشه ....

Posted by Saghariii at 5:45 PM

February 27, 2010

قاصدک ...

من آن قاصدکم که برای دیدن تو حاضر است پَرپَر شود ...

Posted by Saghariii at 11:13 AM

February 21, 2010

من و تو .... صدای دلنواز موجهای دریا ... پله هایی به سمت دنیای آبی ... به سمت آرامش مطلق ... پچ پچ هایمان ... خنده هایمان .... درد دلهایمان .... دلم همه را خواست که ...

Posted by Saghariii at 2:32 PM

February 20, 2010

من تو را حس کردم ...

من تو را حس کردم ...

من به تو نگاه کردم ... به تو ... به خوبی هایت ...
من تو را دیدم ... خوبی هایت را دیدم ... آنها را حس کردم ....
من دست تو را در دست گرفتم ... لبهایم را روی لبت گذاشتم ... تا همه اَت ... همه خوبی هایت در وجودم بدَمَد ....
من نفس عمیق کشیدم ... تا خوبی هایت ... همه وجودم را در بر گیرد ....
من به چشمانت نگاه کردم .... آرامش ... صداقت ... مهربانی را دیدم ....
من می خواهم ثانیه ها ... دقیقه ها ... ساعت ها ... به تو نگاه کنم ... تا همه وجودت در ذهنم ... در روحم نقش ببَندَد ....
من خوبی ها را دیدم .... با چشمان باز ... با چشمان بسته ...
من همه را حس کردم .... چه در رویا ... چه در بیداری ....

من تو را حس کردم ....
من تو را خواستم ....

من می خواهم که ... همیشه با من بمانی .... همیشه با تو بمانم ....

Posted by Saghariii at 12:50 PM

February 6, 2010

من اینجا در این چهار دیواری نشسته ام و حرفهای زده و نزده اَت را زمزمه می کنم .... حرفهای خودم را مرور می کنم ......

من گفتم .... من گفتم برو ... و تو رفتی ... اینقدر آرام و بی صدا رفتی ... بی آنکه بدانی .... که هر ذره ذره وجودم تو را صدا می کند ... هر لحظه اَم تو را می خواهد ... هر نگاهم دنبال تو می گردد ....

تو رفتی .... و اینقدر ساده رفتی ... مثل همیشه که می خواستی بروی و برگردی ... وقتی تو بودی این چهاردیواری ... کاخ آروزهایم بود ... و حالا کاخ آروزهایم شده یک چهار دیواری ... که دیوارهایش روز به روز به هم نزدیک تر می شود .... و نفس من را می گیرد ....

به یاد داری ... وقتی می خواستی اینجا را بسازی ... گفتی اینجا را می سازم ... نه تو می روی نه من ... هیچ کس از اینجا نمی رود ... گفتم من هستم تا آخرش ... تو نرو ... گفتی من هم هستم تا آخرش .... آخرش چه زود رسید ... چه زود آخرش آمد و تو را از من گرفت ...

چه زود همه چیز تمام شد ... چه زود من در چهار دیواریمان ماندم تنهای تنها .....

و خاطره تو را به دیوار کوبیدم و صندلی را جلوی دیوار گذاشتم ... و هر روز و هر روز ... به خاطره ها نگاه می کنم .... و آنها را مَزه مَزه می کنم .... چه زود طعم خاطراتت دارد شیرینش را از دست می دهد ..... و من را آب می کند .... من بخار میشوم ... به آسمان می روم .... و تمام می شوم ....

Posted by Saghariii at 11:25 AM

....

آهسته آهسته آمدی ... تند تند در گوشم زمزمه کردی .... آرام آرام عاشقت شدم ... خیلی سریع ترکم کردی و ... رفتی ....

Posted by Saghariii at 12:01 AM

February 5, 2010

" دنیای وارونه "

دنیای وارونه ... دلمان غم دارد ، لبمان می خندد ... حوصله نداریم ، بیشتر از همه شلوغ می کنیم .... از همه بدمان می آید ، با همه گَپ می زنیم ....

Posted by Saghariii at 11:54 PM

دیشب ...

دیشب از آن شب ها بود ....
دراز کشیده بودم روی تخت ... صدای تیک تاک ساعت را می شنیدم ... نه فقط آن ساعت بزرگ قدیمی پدر را ... حتی صدای ساعت مچی مادر که در اتاقش بود ... صدای قطره های آب شیر دستشویی ... صدای نفس های ممتد خواهرم ... صدای قُرقُر های بچه همسایه .... صدای ماشین های توی خیابان ... نفس عمیقی کشیدم ... تا شاید بتوانم بخوابم ... دیگر حتی صدای رد شدن آب توی لوله ها را هم می شنیدم ... حتی صدای راه رفتن مورچه ها را هم می شنیدم .... چشمانم را بیشتر فشار دادم ... گفتم شاید خوابم ببرد ... صدای قلبم را هم می شنیدم .... صدای استخوانهایم هم می شنیدم .... بلند شدم ... چند قدمی در خانه پرسه زدم ... کتابی برداشتم و شروع کردم بخواندن ... یک صفحه دو صفحه .... صفحه پنجاه بود که دیگر بلند شدم تا دوباره به تخت بروم ...
دراز کشیدم روی تخت .... و ... باز همه صداها را می شنیدم ... حتی صدای نبض اَم را هم می شنیدم ... صدای نفس کشیدن کتاب را هم می شنیدم ... خواب از چشمانم فرار کرده ... اصلا نزدیکی چشمانم هم نمی آید .... انگار با من قهر کرده است ....
....
دیشب نخوابیدم .... من هم با خواب قهر کرده اَم ....
تا صبح با چشمان باز به سقف نگاه کردم .... و فکر کردم ... و فکر ... فکر ....

Posted by Saghariii at 4:49 PM

آدمها بزرگ می شوند ، آرزوهایشان عوض میشود ، دنیایشان تغییر پیدا می کند ، پیشرفت می کنند ، شکست می خورند ... ولی تو ... همان گُ ه ی که بودی هستی ....

Posted by Saghariii at 12:44 AM

February 2, 2010

اصلا بیا کاری کنیم ...
من می روم تو باش ....
من می گِریم تو بخند ....
من می نویسم تو بخوان ...
من ناله می کنم تو برقص ...
....
اینجوری بهتر است ... حداقل تکلیف خودم را می دانم ....

Posted by Saghariii at 11:51 AM

خدایا تو اگر خودت خیلی خدایي چرا نمی آیی روي زمین چندی با ما زندگي کنی ؟


پ.ن : خدای مورد نظر در دسترس نمی باشد ...

Posted by Saghariii at 1:22 AM

نمی دانم چرا این روزها برای بدست آوردن آدمها باید ظاهرا آنها را از دست بدهی ...

Posted by Saghariii at 12:04 AM