کاش می شد بی حرف و بی کلمه نوشت ....
کاش می شد بی صدا و بی نَجوا حرف زد ....
کاش می شد بی هوا و بی اکسیژن نفس کشید ....
کاش می شد بی بهانه و بی دلیل خندید ....
کاش می شد بی بَدی و بی هَوَس زندگی کرد ....
کاش می شد بی مِنَت و بی ریا عاشق بود ....
می خواستم نظم دنیا را بهم بریزم ....
عاشقم کرد ...
عاشقش شدم ...
به او رسیدم ...
او را بوسیدم ....
او من را خواست ...
من او را خواستم ...
در آغوش گرفتمش ...
از آغوشم بیرون آمد ...
رهایم کرد ...
و ...
رفت ...
ولی دنیا آمد و نظم زندگیم را بهم ریخت ...
دغدغه های ذهن خرابم را گذاشتم در صندوقچه .... کنار باقیمانده خاطرات تو ... می خواهم دیگر گاهگاهی به سراغشان بروم ... تا فقط بدانم که چه بودم ... و چه می خواهم باشم ....
هر کی گفته آدمها رُ از رو دوستاشون میشه شناخت یا تا حالا آدم ندیده یا به آدمهای که دوست دارن حسادت میکرده ....
همین دیشب ...
یک ستاره به خوابم آمد ....
آرام و آهسته در گوشم زمزمه کرد ...
می خواست مرا گول بزند ...
برایم حرف زد ...
می خواست با او به آسمان بروم ...
می خواست مرا در این آسمان باکره غرق کند ...
ولی من گولش را نخوردم ...
دیگر اینقدر ها هم ساده نیستم ...
بگذریم ....
گفته بودی برایت از آن کلبه کاه گِلی بگویم ...
آن کلبه ...
آن کلبه از وقتی تو رفتی آرام خوابیده است ...
راستش را بخواهی ...
من هم دیگر سراغش نرفته ام ..
می گویند که باد که می آید ...
شیشه ها آه سردی می کشند ...
در زوزه های آرامی می کشد ...
و اتاقت .... آرام گوش می دهد ...
گوش می دهد ...
تا شاید صدای آمدنت را بشنود ....
من و کلبه هر دو در اعماق دنیا غرق شده ایم ...
تا شاید تو بیای ....
هم من ... هم تو ... نه آنطور که باید بودیم ... نه آنطور که باید هستیم ...
یک پنجره ... در ... کلبه ای سرد ... صدای شکستن چوب ها ... صدای نوازش باد به پنجره ... صدای جیر جیر چوب .... صدای نفس های آرام من .... صدای خوبی های خدا ...صدای خوردن قطره های باران .... و ... حس خوب بودن تو ....
امروز نسیم خنکی می آید .... بوی تو را برایم از دور دستها می آورد .... نسیم که به صورتم می خورد ... چشمانم را می بندم ... احساس می کنم تو را ... لبهایت را ... دستانت را .... که دور کمر من حلقه شده و موهایم را نوازش می کند .... احساس می کنم لبهایت را ... که روی لبهایم گذاشتی ... و برایم حرف می زنی .... احساس می کنم نگاهت را .... لبخندت را .... آرامشت را ....
امروز گهگاه آسمان هم برایمان می گرید .... آسمان که می گرید ... من هم اشک می ریزم ... این هم اشک شوق هست ... هم اشک غم .... اشک شوق ... برای داشتنت ... برای دوست داشتنت .... و اشک ... برای دلتنگی هایم برای تو .... رعد و برق که می آید .... قبلا می ترسیدم .... ولی حالا حتی رعد و برق به من حس خوب می دهد .....
تو دنیایم را عوض کردی ... بدیهایش را خوب کردی .... رنگش را قشنگ کردی ....
.... تو دنیایم را خوبِ خوب کردی ....
نمی خواستم بدانی ..... ولی ... من کمی بُت پرست شده اَم .... هر آنچه تو به من داده ای را آرام آرام می پرستم ....
پ.ن : تولدت مبارک با دلتنگی زیاد ...