April 28, 2010

می دانی ... من از اینکه هر شب با فکر تو به خواب بروم و هر روز صبح با فکر تو از خواب بیدار شوم لذت میبرم ....

Posted by Saghariii at 4:34 PM

April 25, 2010

من همه وجودم را به تو تقدیم کردم .... و تو ... با همه وجودت به من پشت کردی ....

Posted by Saghariii at 9:24 AM

April 24, 2010

ای کاش آنانی که می خواهند پشت کنند و بروند ... هرگز نمی آمدند ...

Posted by Saghariii at 2:21 PM

تو گفتی .... من شنیدم ...

من نمی گویم ... می خواهم همین اندک وقتم را هم صرف دیدنت کنم ....

Posted by Saghariii at 9:27 AM

April 21, 2010

اونی می تونه سخت ترین روزهارُ واست بسازه که بهتریناش رُ هم ساخته ....

Posted by Saghariii at 7:33 PM

این چه حکایتیست ...

می آیی ... بی آنکه بخواهم ....
میروی .... بی آنکه بخواهم ....


پ.ن : من قوی هستم مثل همیشه

Posted by Saghariii at 7:32 PM

خسته اَم ... خسته از تو ... خسته از خودم ... خسته از روزگار ...
تشنه اَم ... تشنه تو ... تشنه لبخند تو ... تشنه محبت تو ....
خاموشم ...


خاموش ... خاموش ....

Posted by Saghariii at 7:23 PM

April 19, 2010

بعضی وقتها ... بعضی آدمها که از زندگی آدم بیرون میرن ... اولش آدم نمی فهمه ولی بعد از گذشت چند روز می فهمه که ... بهترین اتفاقی هست که می تونه واسه آدم پیش بیاد ... و آدم روزی هزاران بار خدارو شکر می کنه که اون طرف رفته از زندگیش بیرون ....

Posted by Saghariii at 10:40 AM

April 18, 2010

... و من عشق بازیمان را به رُخ در و دیوار اتاق می کشم ...

دستانت دور کمرم قُفل می شود ...
نفس هایت را روی شانه هایم ، گردنم ، حس می کنم ...
نفس های تند تند و آرامت ...
انگشتانت که آرام آرام روی کمرم بازی می کنند .... گویی با مهره های کمرم عشق بازی می کنند ...
و تو همچنان ... ساکت و آرام ... اگر صدای نفس هایت نبود ... هیچ صدایی نمی آمد ...
می دانی ... عطر تنت را دوست دارم ...
صدای نفس هایت برایم مثل موسیقیست ...
دستانت دورم حلقه شده ... و من را به سمت خود می کشی ... می خواهی من را با خودت یکی کنی ...
گردنم را می بوسی .... گونه هایم ... لبانم .... هوم م م م ... چه حس شیرینی ....
گرمای تَنَت ... دستانت ... وجودت ... تمام وجودم را در بر می گیرد ...
تو من را در آغوشت جای می دهی ... و من از هر لحظه نفس کشیدن با تو لذت می برم ...
من در وجود تو غرق می شوم ....

... و من عشق بازیمان را به رُخ در و دیوار اتاق می کشم ...

Posted by Saghariii at 12:37 AM

April 17, 2010

پ.ن : لذت می برم که اینقدر سوختی که 4 ساله جِلِز و ولزش رُ هم من می بینم هم بقیه ... اگه این استعداد تو حسودی رو تو زمینه های دیگه به کار می بردی شاید یه گ ُ ه ی می شد ... تازه شایدا ...

پ.ن 2 : تو و آن موجود به درد نخور مثل خودت سالهاست به خاک سپرده شدید ...

Posted by Saghariii at 11:28 PM

April 13, 2010

" تعداد زنهای قوی از مردهای مُدعی قوی بودن خیلی بیشتره "

Posted by Saghariii at 8:30 PM

ما اگر آدم هم بودیم سیب کرم خورده ، خوردیده بودیم ....

Posted by Saghariii at 3:46 PM

April 10, 2010

شبهای من با فکر کردن به تو صبح می شود ...

Posted by Saghariii at 12:49 AM

بعضی وقت ها بعضی چیزهایی ارزش مرگ دارن که مستحق زندگی هستند ...

Posted by Saghariii at 12:25 AM

April 1, 2010

تو ... همه وجود من را داری ...

Posted by Saghariii at 4:51 PM

من تو را التماس کردم ...
ولی تو گویی ... نشنیدی ....

من تو را گریه کردم ...
ولی تو گویی ... اشکهایت را شستی ...

من تو را خواستم ...
ولی تو گویی ... خواستنی تری داشتی ...

Posted by Saghariii at 4:50 PM