March 31, 2011

یه وقتایی تو برخورد با بعضیا ... یه حرفایی تو گلو آدم گیر می کنه و تو دِل آدم می مونه ... بعد آروم آروم میشه یه بُغض ... بعد آروم آروم میشه یه فریاد خالی ... میشه یه غُده ... بعد بالاخره یه روزی که نباید و یه وقتی که لازم نیست ... می تِرکه ...

پ.ن : امان از روزی که بِتِرکه ...
پ.ن ۲ : بهتره آدم همه حرفاشُ همون موقع بزنه ... کاش میشد ...

Posted by Saghariii at 3:24 PM

March 30, 2011

خدا ... این روزها خستَست ... می شیند ... نگاه می کند ... به دنیا ... می بیند آدم ها را ... رویش را بر می گرداند ... ولی من قطره های اشک را که روی زمین می ریزند .... می بینم ...

Posted by Saghariii at 6:59 PM

March 29, 2011

از دنیا کلافه که می شوم ... بُغچه اَم را جمع می کنم ...
چند عکس یادگاری ... چند دستمال بَر می دارم ...
می روم گوشه دنیا ... پُشت به دنیا ...
رو به خدا ... عکسها را بَغَل می کنم ... روی قلبَم می گذارم ...
و ... نجوا می کنم ... با خدا ...
آرام ... آرام ... زمزمه کنان ...
می گویم ...
می گویم ...
می گویم ...
و خدا ... آرام ... آرام ... گوش می دهد ...
و من ... قطره های اشکَم را لابه لای دستمال قایم می کنم ...

Posted by Saghariii at 6:08 PM

March 28, 2011

از بعضی آدمها باید رد شد و گذشت ...

Posted by Saghariii at 6:55 PM

March 26, 2011

و ما امروز مثل بَختَک افتادیم رو زندگی ...

Posted by Saghariii at 7:00 PM

March 23, 2011

فاصله ها ...
هیچوقت تمام نمی شوند ...
حتی در قصه ها ...
همیشه می گویند ...
یکی بود ، یکی نبود ...
انگار هیچ وقت نمی شود ...
همه باشند ...
همه با هم ...
در کنار هم باشند ...
همیشه باید ...
جایی ...
زمانی ...
فاصله ای ...
چیزی باشد ...
تا قصه ها کامل شوند ...
اَمان از این فاصله ها ...

Posted by Saghariii at 5:49 PM

خسته اَم ...

خسته از این آدمها ... از این همه دروغ و ریا ...
خسته اَم ... از آدمهایی که هر دقیقه یک رنگَند ...
نمی دانم ... چرا زندگی را اینقدر نفرت انگیز می کنند ...
نمی دانم ... چرا نمی فهمند که همه می بینندِشان ...
نمی دانم ... چرا این همه بد جنسی ، این همه از کجا سرچشمه میگیرد ...

خسته اَم ... از آدمهایی که ظاهرا خیـــلـــی نزدیکَند ... باطناً خیـــلــــی دور ...

خسته اَم ...

Posted by Saghariii at 3:20 PM

March 16, 2011

اینجا عیدَش بوی عید نمی دهد ... بوی شکوفه ... سبزه ... بهار نارنج نمی دهد ... اینجا عیدش هم دلتنگیست ... عیدَش عم غُربَت هست ... این سال جدید کجا و ... شیراز کجا ...

Posted by Saghariii at 4:47 PM

March 14, 2011

دوری سختِ خیلی ... ولی عادت کردن به دور بودن از عزیزا خـــیـــلـــی سخت تره ....

Posted by Saghariii at 4:22 PM

March 13, 2011

پشت پنجره خیالَم نشسته اَم و نگاه می کنم آدمها را ، گذر زندگی را ، ... و با نفس های عمیقَم ، پنجره بخار میگیرد ...


Posted by Saghariii at 5:01 PM

March 1, 2011

پ.ن : احسان ، تو عزیز ترینی ، تولدت مبارک

Posted by Saghariii at 3:19 PM