April 30, 2011

کاش شعور یه رشته تحصیلی بود ، یا یه دوا و درمونی داشت ، که بعضیا بتونن هر جوری شده با شعور بشن

Posted by Saghariii at 7:00 PM

April 29, 2011

یه وقتایی دوست داری هیچ کسی رو نبینی ... تنها باشی ... هی چایی بریزی ... بخوری ... هی اشک بریزی ... کسی هی بهت نگه چی شده ؟ نفس عمیق بکشی ... آه بلند بکشی ... تنها باشی ... تنهای تنها ...


پ.ن : این یه وقتایی یعنی فقط نهایتا یکی دو روزا ، بیشتر نه

Posted by Saghariii at 6:59 PM

April 28, 2011

گاهی اینقدر خوش و خرمی که حتی از بخار چایی که به صورتت می خوره هم لذت می بری ... گاهی هم اینقدر غمگین که هر چیز شادی آوری تو را خسته تر می کند ...

Posted by Saghariii at 5:36 PM

April 25, 2011

آدمها میرن ولی فکرشون ، یادشون و خاطرشون می چسبه به آدم ، بعضیاشون خوبه آدم کلی کیف می کنه با هر خاطره و یادشون ، بعضیاشون هم حالت بهم می خوره هر وقت یادشون میفتی ، لامصب هر چی هم سعی کنی پاک نمیشه از حافظت

Posted by Saghariii at 6:08 PM

April 24, 2011

اینایی که فقط باهات در ارتباطَن که پُشت سَرت حرف بزنن

Posted by Saghariii at 5:28 PM

April 23, 2011

گاهی هیچ کلمه ای توانایی نشان دادن میزان دلتنگی شما را ندارد

Posted by Saghariii at 5:29 PM

April 22, 2011

دلتنگم ...
دلتنگ خانه ای که همه کودکی ام در آن بود ...
دل تنگ دستانی که همیشه پشتیبانم بود ...
دلتنگ آغوش مادرانه ای که همیشه برایم باز بود ...
دلتنگم ...
دلتنگ می نشینم ...
کنار دیوار آروزها ...
عکسهارا می بویم و می بوسم ...
چشمانم را می بندم ...
منتظر می مانم ...
من به دوری عادت نمی کنم ...
هیچ وقت ...
دلتنگم ...

Posted by Saghariii at 12:20 PM

April 21, 2011

همین گوشه ... می نشینم ...نزدیک به خیال تو ... خیال تو را در آغوش می گیرم ... دستمال را دم دست می گذارم ... شاید چند قطره اشک هم سرازیر شد ...


پ.ن : دل تنگِ خونَم

Posted by Saghariii at 7:19 PM

April 20, 2011

گاهی
خسته از روزمرگی ها
خسته از آدمها
چشمانم را می بندم
آرام آرام فکر می کنم
زمزمه می کنم
تو را به یاد می آورم
دستم را دور گردنت می اندازم
آرام گونه هایت را می بوسم
اولین بوسه مان را به یاد می آورم
غرق در لذتش می شوم
گرمای دستانت را به یاد می آورم
که دور کمرم حلقه شدند
سرم را روی سینه ات می گذارم
بیاد می آورم
قشنگ ترین ملودی دنیا
صدای تپش قلب تو
لبریز می شوم

Posted by Saghariii at 6:14 PM

April 19, 2011

ما آواره های بهشتیم در زمین ... برای همین است که هیچکدام با اینجا اُنس نمی گیریم ...

Posted by Saghariii at 8:20 PM

April 18, 2011

همیشه فکر می کردم دل به دل راه داره ، ولی مدتیه فهمیدم دل به دل راه که هیچی ، لوله کشی فاضلاب هم داره

Posted by Saghariii at 4:57 PM

April 17, 2011

امروز ... خسته از این روزها ... گوشه ای کنار پنجره نشستم ... لیوان چایی را در دست گرفتم ... بخارش را بر پوست صورتم حس کردم ... و آرام نگاه کردم ... به روزمرگی ها ... به آدمها ... به زندگی ...

Posted by Saghariii at 4:31 PM

April 16, 2011

بعضی آدمها یه وقتایی لازم نیست خودشون رُ خفه کنن ، بهترین کار اینه که بشینن تو یه تشت آب سرد ... اینجوری حداقل از یه ناحیه آروم میشن ...

Posted by Saghariii at 4:36 PM

April 15, 2011

آدمهای خوب هنوز هستند ، فقط کمرنگند ، آرامند ، ما هم دیر پیدایشان می کنیم

Posted by Saghariii at 3:26 PM

April 13, 2011

دوست داشتن و دوست داشته شدن یه حس خیلی قشنگِ که بعضیا رسما ر ی د ن توش

Posted by Saghariii at 6:00 PM

April 12, 2011

ما عادت داریم ... از خوبیها راحت بگذریم ... خوبیها را زود فراموش کنیم ... بدیها را بزرگ کنیم ... تا آخر عمر به یاد بیاوریم ... و حرص بخوریم ...

Posted by Saghariii at 6:21 PM

April 11, 2011

گاهی دنیا ...
همین دنیا ...
خفه میشود ...
بسته میشود ...
طناب میشود ...
می اُفتد دور گردن آدمی ...
آدمی را خفه می کند ...
باید ...
نفس کشید ...
باید فرار کرد ...
باید نجات داد ...
باید ...


نفس کشید ...

Posted by Saghariii at 6:05 PM

April 10, 2011

خاطرات ... خاطرات خوب است ... خوب بد هم هست ... بعضی خاطرات سالها هم که از آنها بگذرد با بیاد آوردنشان ... لبخندی شیرین صورت آدم را پر می کند ... بعضی خاطرات هم بر عکس ... سالها هم که بگذرد ... با بیاد آوردنشان ... اعصاب آدم خراب می شود ...

Posted by Saghariii at 3:01 PM

April 9, 2011

بزرگترین مشکل مملکت ما مردمِش هستن ... خیلی کارا رُ خود مردم می تونن درست انجام بدن که نمیدن ... میندازنش گردن بقیه ...

Posted by Saghariii at 7:57 PM

April 8, 2011

باران که می بارد ... آرام می شوم ... انگار جای من آسمان اشک می ریزد ...

Posted by Saghariii at 8:18 PM

April 7, 2011

یکی از روش های لاغری این هست که اگر خودتون نمی توانید لاغر شوید ، اطرافیانتان را چاق کنید

Posted by Saghariii at 4:37 PM

April 6, 2011

ما آدمها اشتباهارُ خودمون می کنیم ولی از دست خدا شاکی میشیم ...

Posted by Saghariii at 12:03 AM

April 5, 2011

گاهی وقتها ... بعضی آدمها ... با یه حرف ... با یه کار ...
نمی دونن که پاشون رُ میذارن رو گلوی آدم و فشار میدن ...
نمی دونن که ذره ذره آدمُ داغون می کنن ....
نمی دونن که یه زخمی میذارن تو وجود آدم که تا مدتها دردش حس میشه ...
گاهی وقتها ... بعضی آدمها ... نمی دونن با یه حرف ... با یه کار ... چی به سر همدیگه میارن ...

Posted by Saghariii at 6:30 AM

April 4, 2011

ما ایرونیا اینقدر که ژست آزادی خواهی رُ می گیرم ، واسش کاری نمی کنیم

Posted by Saghariii at 5:30 PM

بعضیا فقط وقتی دلشون میگیره میان سراغت ... حاضر هم نیستن موقع دلتنگی تو به حرفات گوش بدن

Posted by Saghariii at 3:58 PM

April 3, 2011

امروز ...
یه روز بود ...
از اون روزا که کلا احساس می کنی دنیا دوست نداره ...
از اون روزا که همش دلتنگی یادت میاد ...
از اون روزا که کلی دلت میگیره ...
از اون روزا که هر چیزی تو رُ یاد دلتنگیت میندازه و اشکتُ در میاره ...
از اون روزا ...

Posted by Saghariii at 6:58 PM

نگاه کردن به تو ... نیمه های شب ... وقتی آرام و کودکانه خوابیده ای ... لذت شبهای منِ ...

Posted by Saghariii at 11:06 AM

April 2, 2011

یه وقتایی لازم نیست حرفی زده شه بین دو نفر ... همین که دستِت رُ آروم بگیره ... یه فشار کوچیک بده ... این یعنی من هستم تا آخرش ... همین کافیه ...

Posted by Saghariii at 7:05 PM

April 1, 2011

همین که موقع خواب می شود و همه می خوابند ...
این ذهن درب و داغان من خلاقییَتَش می گیرد ...
دلش نوشتن می خواهد ...
کلمه ها یکی پس از دیگری می آیند ...
چشمانم را می بندم ...
بیشتر می شوند این کلمه ها ...
و مرا در خود غرق می کنند ...
دنیای شبانه من ...
صدای جیرجیرک و موتور یخچال ...
که گاهی هم با صدای بلندی خاموش می شود ...
و صداهای ذهن خودم ...
خواب کلا با من سر ناسازگاری دارد ...

Posted by Saghariii at 3:55 AM