August 29, 2011

چقدر خسته ام ...
خسته از نبودن ها ...
خسته از دلتنگی ها ...
خسته از فاصله ها ...
خسته از نوشتن ها ...
خسته از واژها ...
خسته از شاید ها ...
خسته از اگر ها ...

خسته ام ...
دلم، همه بودن ها را با هم می خواهد ...
دلم، اما و اگر و شاید نمی خواهد ...
دلم، دلتنگی نمی خواهد ...
دلم، فعل گذشته و آینده نمی خواهد ...
دلم، ای کاش هم نمی خواهد ...

پ.ن : دلم واسه همتون تنگ شده ... مامان، بابا، سحر، سمن، سعید

Posted by Saghariii at 11:37 AM

August 25, 2011

چه بر سر این دنیا آمده ... که ... همه دلتنگند ...

Posted by Saghariii at 5:08 PM

August 23, 2011

می دانستی ...
از صبح که لبانم را بوسیدی هنوز جایش را نشستم ...
حتی نگذاشتم دستم به آن بخورد ...
حتی نگذاشتم خودت دوباره آنجا را بوس کنی ...
بوسه ی صبح برایم طعم دیگری دارد ...

Posted by Saghariii at 6:31 PM

August 21, 2011

داشتم فکر می کردم که فردا چقدر کار دارم ...
که حسی به من گفت ...
باید بیایم ...
از پشت بَغَلَت کنم ...
و در گوشت زمزمه کنم ...
که چقدر دوستت دارم ...

پ.ن : احسان دوستت دارم

Posted by Saghariii at 7:02 PM

August 20, 2011

گاهی اینقدر دوستت دارم که خودم هم می ترسم ... تو اگر بترسی حق داری ...

Posted by Saghariii at 1:26 PM

August 19, 2011

آدم گاهی دوست دارد هِی اشتباه کند ...
کَر شود ...
کور شود ...
دلش را به دریا بزند ...
آدم گاهی دوست دارد به حرف عقلش گوش ندهد ...
دوست دارد کارهای غیر معقول کند ...
بلند بلند بخندد ...
روی جدول کنار خیابان راه برود ...
برای خودش آواز بخواند ...
گاهی بدود ...
آدم گاهی دوست دارد ...
از هر چه قید و بند در دنیا وجود دارد ...
رها شود ...

Posted by Saghariii at 2:31 PM

August 18, 2011

بین خودمان باشد ...
من شبها یواشکی بیدار می شوم ...
آرام می نشینم ...
نگاهت می کنم ...

Posted by Saghariii at 5:10 PM

August 16, 2011

لذتی در زدن بیسکوییت در چایی است که در انتقام نیست.

Posted by Saghariii at 8:28 AM

August 14, 2011

ای کاش آدمها فقط سِنِشون بیشتر نمی شد، عقلشون هم همزمان باهاش رشد می کرد ...

Posted by Saghariii at 8:11 AM

August 13, 2011

رفتن همیشه به معنای جا زدن نیست ... گاهی می روی برای شروعی تازه ... برای رسیدن ...

Posted by Saghariii at 3:58 PM

August 11, 2011

فرقی نمی کند تو کنارم نشسته باشی یا نه ...
بهرحال من ...
با تو حرف می زنم ...
سرم را روی شانه هایت می گذارم ...
برایت چای می ریزم ...
لباسهایت را مرتب می کنم ...
روی یخچال برایت پیغام می گذارم ...

هـــوم ...
تو همیشه هستی ...
اینجا ...
در وجود من ...

Posted by Saghariii at 7:16 PM

August 10, 2011

تو نیستی ...
ولی تخت هنوز بوی عطر تَنَت را می دهد ...
من بالِشَت را بغل کرده ام ...
جایی که تو می خوابیدی ... خوابیده ام ...
و به تو فکر می کنم ...
و تو را مرور می کنم ...
و لبریز می شوم ...

Posted by Saghariii at 8:04 PM

August 9, 2011

یادت می آید ...
روی پله ها ...
رو به دریا ...
نشسته بودیم ...
تو آرام آرام ...
دستانت را روی دستم گذاشتی ...
دستم را فشار دادی ...
من ...
نگاهت کردم ...
چشمانم را بستم ...
صورتم را نزدیک صورتت آوردم ...
و ...
دنیا ایستاد ...
همه وجودم گرم شد ...
آن بوسه ...
آن بوسه قشنگ ترین بوسه دنیا بود ...
مزه اش همیشه می ماند ...
در یادم ...
در قلبم ...

Posted by Saghariii at 6:25 PM

August 8, 2011

گاهی آنقدر آدم دلش می گیرد ...
که هیچ چیزی نمی تواند آرامش کند ...
نه یک شعر ...
نه یک کتاب ...
نه حتی یک بوسه ...

Posted by Saghariii at 7:32 PM

August 7, 2011

می دانستی ...
هر وقت کنار خاطراتمان می نشینم ...
لبخندی روی صورتم می نشیند ...
مزه مزهِشان می کنم ...
شیرینیشان را حس می کنم ...
و حالا ...
بعد از این مدت که تو مال من شدی ...
باز دلم کمی یواشکی می خواهد ...
دوست دارم یواشکی نگاهت کنم ...
یواشکی صدایت را بشنوم ...
یواشکی برایت بنویسم ...
یواشکی غرق بوسه ات کنم ...
یواشکی آرامم کنی ...

هــــــوم ... دلم کمی یواشکی می خواهد ...

Posted by Saghariii at 6:53 PM

August 6, 2011

آدم گاهی دوست دارد برود ... ولی نرسد ...
دوست دارد گریه کند ... ولی کسی دلیلَش را نپرسد ...
دوست دارد بغض کند ... ولی بی بهانه ...
آدم گاهی دوست دارد گوشه ای از این دنیا را ...
برای خودش پیدا کند ...
خودش را بَغَل کند ...
و آرام آرام ...
خودش را آرام کند ...

Posted by Saghariii at 6:52 PM

August 4, 2011

زندگی به این کوتاهی ... چرا این همه دروغ ... این همه دو رنگی ... این همه نفرت !!!

Posted by Saghariii at 8:44 PM

August 3, 2011

نگاهت که می کنم، لبخند می زنم ... خوب دوستت دارم ...
برایم که حرف می زنی، لبخند می زنم ... خوب دوستت دارم ...
وقتی خوابیده ای، نگاهت می کنم ... خوب دوستت دارم ...
وقتی می خندی، می خندم ... خوب دوستت دارم ...
وقتی ناراحتی، از تو بیشتر غم دارم ... خوب دوستت دارم ...

می دانی ... من دوستت دارم ...
نه فقط بخاطر خودت ... بخاطر احساسی که در درونم به من می دهی ...
بخاطر حسی که فقط وقتی با تو هستم در وجودم حِسَش می کنم ...

خوب، من ... دوستت دارم ...

Posted by Saghariii at 8:44 PM

August 1, 2011

من آن طرف شکوفه های نارنج ... می نشینم ... منتظرت ... مثل همیشه ... یادت نرود با خود ... دستمال بیاوری ... شاید آره ... شاید هم نه ... اشک بخواهد ... خودش می آید ... دست من و تو نیست ... یادت باشد ... کمی خیال راحت هم بیاوری ... بگذاریم کنارمان ... که آسوده ... اگر خواستیم ... اگر خودش آمد ... اشک ها را رها کنیم ...

Posted by Saghariii at 8:32 PM